|
در كوچه باغ شعر پارسی تا بهار است، تا اشك هست، دلم میخواهد پیاله ای باران میهمانت كنم درباره وبلاگ ![]() مرا با خود آشنا کن ای هم گریهیِ دور تا گل تنهاییات را ببویم و از غصه لبریز شوم مرا با خود آشنا کن، تا تلاوت كنم دلتنگیهای مه گرفته ات را در سكوتی كه هم كلام می شود با دریا و آه و ابر مرا با خود آشنا کن، تا بدانم پیشه ات چیست که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای تنهایی هایت را در غم صدایت مرا با خود آشنا کن تا هم گریه شوم با تو در شبی بارانی كه هر قطره قطره اش رویای سلامی است از تو بر بغض های تعبیر شده ام مرا با خود آشنا كن مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ
نویسندگان برچسبها
دردِ عشقی کشیدهام که مپرس میرود آب دیدهام که مپرس به مقامی رسیدهام که مپرس نوع مطلب : حافظ، برچسب ها : لسان الغیب، حضرت حافظ، دست بردار ازین هیکلِ غم که زِ ویرانی خویش است آباد دست بردار که تاریکم و سرد چون فرو مرده چراغ از دَمِ باد دست بردار ، زِ تو در عجبم به درِ بسته چه می کوبی سر نیست ، می دانی ، در خانه کسی سر فرو می کوبی باز به در زنده این گونه به غم خفته ام در تابوت حرفها دارم در دل می گزم لب به سکوت دست بردار که گر خاموشم با لبم هر نفسی فریاد است به نظر هر شب و روزم سالیست گر چه خود عمر به چشمم باد است راندهاندم همه از درگه خویش پای پُرآبله، لب پُرافسوس میکشم پای بر این جادهیِ پرت میزنم گام بر این راهِ عبوس پای پُرآبله دل پُراندوه از رهی می گذرم سر در خویش می خزد هیکلِ من از دنبال می دود سایهیِ من پیشاپیش می روم با ره خود سر فرو چهره به هم با کَسام کاری نیست سد چه بندی به رهم؟ دست بردار چه سود آید بار از چراغی که نه گرماش و نه نور؟ چه امید از دل تاریک کسی که نهاندش سر زنده به گور؟ می روم یکه به راهی مطرود که فرورفته به آفاق سیاه دست بردار ازین عابر مست یک طرف شو ، منشین بر سر راه نوع مطلب : احمد شاملو، برچسب ها : مجموعه هوای تازه(دفتر اول)، استاد احمد شاملو، تقصیرِ تو نبود نوع مطلب : یغما گلرویی، برچسب ها : مجموعه مگر تو با ما بودی !؟، اشعار یغما گلرویی، سخنِ عشقِ تو بی آن که برآید به زبانم رنگِ رخساره خبر میدهد از حالِ نهانم گاه گویم که بنالم زِ پریشانی حالم بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدارِ تو شغلست و فراغِ از دو جهانم گر چنانست که رویِ منِ مسکین گدا را به درِ غیر ببینی ، زِ درِ خویش برانم من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم نه در اندیشه که خود را زِ کمندت برهانم گر تو شیرینِ زمانی ، نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشقِ تو فرهادِ زمانم نه مرا طاقتِ غربت ، نه تو را خاطرِ قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم من همان روز بگفتم که طریقِ تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم دُرم از دیده چکانست به یادِ لبِ لعلت نِگهی باز به من کن ، که بَسی دُر بچکانم سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم نوع مطلب : سعدی، برچسب ها : اشعار عاشقانه سعدی شیرازی، قصه این بود نمی خواستمش نوع مطلب : برگزیده هایی از شعرا، برچسب ها : شعری زیبا از سركار خانم شهلا روشنی، نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 7) پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام . من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی سر و صدا را می کردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لج بازی می کند. چه می توان کرد.همین الان توی حیاط مشغول توطئه چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند. می دانی این اتاق که گنجهیِ من در آن قرار دارد چراغِ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته … من هم هر شب تقریباً یک ساعت از چراغ نفتی استفاده می کنم. صاحب خانه ها عصبانی شده اند كه مگر می شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی که روزی یک پیت نفت فقط برای روشن کردن اتو و اجاق مصرف می شود . از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آن قدر گریه کرده ام که هنوز چشمانم می سوزد. پرویز به من ایراد می گیرند که چرا هر روز برای تو نامه می نویسم. من نمی فهمم آخر مگرکار گناه است مگر من بدبخت آدم نیستم و حق ندارم کسی را دوست داشته باشم و برای او نامه بنویسم . من حق ندارم به خانه شما بروم ،حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم من دیوانه می شوم آخر مگر من زندانی هستم ، مگر من به جز خانه شما جای دیگری رفته ام مگر من جوان نیستم و احتیاج به گردش و تفریح ندارم. می گویم تنها نمی روم دنبالم بیایید هر کسی می خواهد بیاید مگر می شنوند گریه می کنم فریاد می زنم هیچ کس توی این خانه حرف حسابی سرش نمی شود یا اگر شعوری دارد از ترس نمی تواند اظهاری کند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند من هم آخر سر فرار می کنم جز این چاره ای نیست یک وقت متوجه می شوند که من دیگر نیستم .چند روزی بود با هیچ کس حرف نمی زدم فکر می کردم این طور بهتر است چون اگر من بخواهم یک کلمه حرف بزنم زود دیگران از فرصت استفاده می کنند و دو مرتبه آن صحنه هایی که من از دیدنش نفرت دارم تجدید می شود. امروز صبح قیچی گم شده آخر من دزد هستم مگر من قیچی را قایم کرده ام تا بفروشم من خودم قیچی دارم بعد از یک ساعت استنطاق و بازپرسی همین که من در گنجه ام را باز کرده ام به گنجه حمله کرده اند. من در این خانه فقط یک گنجه دارم ولی اختیار آن هم با من نیست هر وقت کسی چیزی بخواهد زود از غیبت من استفاده می کند میخ ها کشیده می شود و مقصود انجام می یابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اولیه در می آید بعد از رفتن تو من سعی می کردم همیشه این نصیحت تو را که می گفتی با دقت باشم عملی کنم .هر روز لباس هایم را سرکشی می کردم اسباب هایم را مرتب می کردم گنجه ام را پاک می کردم ولی متأسفانه در حمله تاریخی امروز همه ی اشیا آن به هم ریخته و ضایع شده البته من چیز مهمی نداشتم ولی این کار شایسته ای نبود من هم تا می توانستم دفاع می کردم. پرویز جان به خدا بمب افکن های آمریکایی در کره آن قدر خرابکاری نکردند که صاحب خانه ها امروز در گنجه ی من کردند . بالاخره قیچی پیدا نشد و من راحت شدم یک ساعت بعد از بخت بد من ماتیک گم شد من که هیچ وقت ماتیک استعمال نمی کنم باز مرافعه باز دعوا که تهمت دزدین ماتیک … آه من باید چه قدر احمق باشم که حاضر شوم به خاطر یک ماتیک این همه دعوا و مرافعه گوش بدهم ( چراغ مرا بردند حالا من چه کار کنم ) بعد از یک دعوای مفصل بقیه نامه ام را برایت می نویسم آن هم در تاریکی ) بالاخره ماتیک پیدا شد و خوشبختانه این دفعه گنجه ی بدبخت از خطر حمله ی مجدد محفوظ ماند ) عصری به علت این که زود برای خوردن چای اقدام کرده ام یک مشت سنگینی توی کله ام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه ی شما را داشتم یک ساعت دعوا و گریه کرده ام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشکسته تاریکی را بر روشنایی پر از جار و جنجال ترجیح داده ام این است زندگی روزانه من . پرویز جان من گاهی اوقات فکر می کنم که نباید این چیزها را برای تو بنویسم و باعث ناراحتی خیال تو بشوم ولی خودت بگو اگر به تو ننویسم چه کسی حاضر می شود به این همه شکایت من گوش بدهد و چه کسی مرا مظلوم و بی گناه خواهد شمرد زندگی من هم تماشایی است امشب دیگر همین قدر کافیست خداحافظ تو تا فردا شب . تو را می بوسم فروغ تو نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، برچسب ها : اولین تپش های عاشقانهی قلبم، چو گل در دستِ بیدادِ تو پَرپَر شد نگاه من چنان کاندر سرایِ سینه ره گم کرد آه من پلنگِ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاهِ من دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید چو با آن کولیِ خوشبخت می آیی به راه من تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود کنون من در پناه باده ام ، غم در پناه من درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم ولی هرگز ندیدم ذره ای مهر از تو ماهِ من هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسهیِ گل را نگاه دردناک و آرزومندم گواه من نمی دانی ، نمی دانی ، چه مشتاق و چه محرومم نمی دانم ، نمی دانم ، چه بود آخر گناه من چه کرد ای مهربان ترسای پیر میفروش امشب میِ گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم پرند از آشیانِ دل کبوترهای آه من نوع مطلب : مهدی اخوان ثالث، برچسب ها : اشعار استاد مهدی اخوان ثالت، م.امید،
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم. چرا صدایم کردی چرا ؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل وجگر نوع مطلب : حسین پناهی، برچسب ها : مجموعه ستاره، اشعار زنده یاد حسین پناهی، اگر تو بازنگردی قناریان قفس قاریان غمگین را که آب خواهد داد که دانه خواهد داد ؟ اگر تو باز نگردی بهار رفته در این دشت بر نمی گردد به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد و آن درخت خزان دیده ، تور سبزش را به سر نمی بندد اگر تو بازنگردی کبوتران محبت را شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد شکوفه های درختان باغ حیران را تگرگ خواهد زد اگر تو بازنگردی به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است چگونه با چه زبانی به او توانم گفت که برنمی گردی و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش دگر برای همیشه تو رانخواهد دید و نام خوب تو در زهن کودک معصوم تصوریست همیشه همیشه بی تصویر همیشه بی تعبیر اگر تو بازنگردی نهالهای جوان اسیر گلدان را کدام دست نوازشگر آب خواهد داد چه کس به جای تو آن پرده های توری را به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد اگر تو بازنگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد. نوع مطلب : حمید مصدق، برچسب ها : مجموعهی از جدایی ها، دفتر نخست شعر 15، زنده یاد حمید مصدق، چه خوش افسانه می گویی به افسون هایِ خاموشی مرا از یاد خود بستان بدین خوابِ فراموشی ز موجِ چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی می از جام مَودت نوش و در کار محبت کوش به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، برچسب ها : اشعار استاد امیر هوشنگ ابتهاج، ه.سایه، درونِ آینه ها درپی چه می گردی ؟ بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایتِ فرجام ما چه می داند بیا ز سنگ بپرسیم زانکه غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است نگاه کن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر کجا پناه بری ؟ خانه خدا سنگ است به قصه های غریبانه ام ببخشایید که من که سنگ صبورم نه سنگم و نه صبور دلی که می شود از غصه تنگ ، می ترکد چه جای دل که درین خانه ، سنگ می ترکد در آن مقام ، که خون از گلوی نای چکد عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند از آن که عاقبت کار جام با سنگ است بیا ز سنگ بپرسیم نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟ درون آینه ها در پی چه می گردی ؟ نوع مطلب : فریدون مشیری، برچسب ها : مجموعه مسخ، اشعار زنده یاد فریدون مشیری، بِسوزان ، بِسوزان ، بِسوزان تا نماند قصه ای از آشنایی تا نماند قصه ای از آشنایی نوع مطلب : برگزیده هایی از شعرا، برچسب ها : شعری از عبداله الفت، اجرایی زیبا از سیمین غانم، موضوعات
سایت هنرمندان پیوندها
زندگینامه شعرا آمار وبلاگ
موزیك وبلاگ |