تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟












فقط نه کوچه باغ ما، فقط نه اینکه این محل

احاطه کرده شهر را، شعاع مهربانیت


بازدید کننده گرامی :

از  حضور گرم و صمیمی شما در کوچه باغ شعر پارسی بی نهایت سپاسگزارم و لحظات خوبی را برای شما همراهان عزیز آرزومندم . تمامی اشعار این وبلاگ متعلق به شما عزیزان می باشد و در صورت تمایل، کپی اشعار بلامانع می باشد . لطفاً در نظر سنجی وبلاگ شرکت و با نظرات و پیشنهادات سازنده خود بنده را در افزایش سطح کیفی مطالب یاری رسانید .

در صورت ناخوانا بودن اشعار خواهشمند است در این قسمت کلیک و فونت مربوطه را دانلود و در قسمت فونت های سیستم خود ذخیره نمایید . با سپاس فراوان






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 آذر 1391

وقتی یک جوری

یک جورِ خیلی سخت، خیلی ساده می‌فهمی

حالا آن سوی این دیوارهای بلند

یک جایی هست

که حال و احوالِ آسانِ مردم را می‌شود شنید،

یا می‌شود یک طوری از همین بادِ بی‌خبر حتی

عطرِ چای تازه و بوی روشنِ چراغ را فهمید.

تو دلت می‌خواهد یک نخِ سیگار،

کمی حوصله، یا کتابی ...

لااقل نوکِ مدادی شکسته بود

تا کاری، کلمه‌ای، مرورِ خاطره‌ای شاید

 

کاش از پشتِ این دریچه‌یِ بسته

دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد

می‌آمد و می‌پرسید

چرا دلت پُر و دستت خالی وُ

سیگارِ آخرت خاموش است؟

 

و تو فقط نگاهش می‌کردی

بعد لای همان کتابِ کهنه

یک جمله‌یِ سختِ ساده می‌جُستی

و دُرُست رو به شبِ تشنه می‌نوشتی: آب

می‌نوشتی کاش دستی می‌آمد وُ

این دیوارهای خسته را هُل می‌داد

می‌رفتند آن طرفِ‌ این قفل کهنه و اصلا

رفتن که استخاره نداشت.

 

حالا هی قدم بزن

قدم به قدم

به قدرِ همین مزارِ بی‌نام و سنگ،

سنگ بر سنگِ خاطره بگذار

تا ببینیم این بادِ بی‌خبر

کی باز با خود و این خوابِ خسته،

عطرِ تازه‌یِ چای و بوی روشنِ چراغ خواهد آورد!

 

راستی حالا

دلت برای دیدنِ یک نَم‌نَمِ باران،

چند چشمه، چند رود و چند دریا گریه دارد؟

 

حوصله کن بُلبُلِ غمدیده‌یِ بی‌باغ و آسمان

سرانجام این کلیدِ زنگ‌زده نیز

شبی به یاد می‌آورد

که پُشتِ این قفلِ بَد قولِ خسته هم

دری هست، دیواری هست

به خدا دریایی هست.





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 23 اسفند 1392

نامم را به خاطر ندارم
و نمی‌دانم لب که باز کنم
به کدام زبان سخن خواهم گفت،
به کدام زبان دعا خواهم خواند،
به کدام زبان دشنام خواهم داد.

تختِ بیمارستانی را می‌مانم
که به خاطر نمی‌آورد
بیماران مرده‌اش را

رنگِ چشمان مادرم را به یاد ندارم
و نمی‌دانم که پدر
پیپ می‌کشید، یا سیگار؟
من در تابستان به دنیا آمدم
یا پاییز؟
در سالِ هزار و سیصد و پنجاه و چهار،
یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟
نام گربه‌یِ خواهرم ببری بود
یا روکو؟
کورش پادشاه روم بود،
یا پارس؟
در کتابِ تاریخ پنجم دبستانمان
لطفعلی‌خان پیروز شد،
یا آقا محمدخان؟
گونه‌ی دختر همسایه
که به یازده ساله‌گی عاشقش بودم
چه عطری داشت؟
درختِ حیاطِ خانه‌یِ مادربزرگ
چه میوه‌ای می‌داد؟
نام دوستِ دوران نوجوانی
که در تصادف مُرد
چه بود؟
ناظم مدرسه ما را
گوساله صدا می‌زد،
یا کره‌خر؟

به اتوبوسی قراضه می‌مانم
که چهره‌ی یکی از مسافرانش را حتا
در یاد ندارد...

تو را اما به خاطر می‌آورم
و می‌دانم روسری‌ات
در دیدار نخست‌مان چه رنگی داشت
و یشمِ ناخن کدام انگشتت را
در اضطراب آمدن جویده بودی!
به حافظه دارم هنوز
عطر فرانسوی تو
و زنگِ ایرانی صدایت را
وقتی سلام مرا جواب می‌گفتی!

می‌توانم به تو بگویم که در آن لحظه
چند برگ
از چنارهای خیابانی که در آن بودیم
به زمین افتادند
و چند کلاغ
بر نرده های خاک گرفته‌ی پارک نشستند
حتا می‌توانم خبرت بدهم
قلبت چند بار در دقیقه می‌زد
و چند مژه
تیله‌ی چشمانت را درخود گرفته بودند!

جهان را می‌شود از یاد برد دقیقه‌ای
و می‌توان فراموش کرد
شماره‌ی شناسنامه،
حسابِ بانکی
و نمره‌ی تلفن خانه‌ی خود را
اما کارِ دشوارِ به خاطر نیاوردن تو
تنها از دستِ مرگ ساخته است.
مرگ هم که وقتی تو با منی
از کنارم می‌گذرد
و خود را به ندیدن می‌زند
آن‌گاه در بهشت
فرشته‌گان کوچک را توبیخ می‌کند
برای نشانی اشتباهی که به او داده‌اند
و در دل
به لپ‌های گُل انداخته‌شان می‌خندد!

فراموش کردن تو ساده نیست
چون فراموش کردن این نفس‌ها
که گویی تکرار می‌شوند
تا تو را بسرایند...





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 16 اسفند 1392

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دیده یِ عقل مست تو چرخه یِ چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود

خُمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی مُلکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آنِ منی کجا روی بی تو به سر نمی شود

دل بنهند بَرکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای

وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

هر چه بگویم ای صنم نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود





نوع مطلب : مولانا، 
برچسب ها : شعری از حضرت مولانا، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حضرت مولانا، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 9 اسفند 1392

پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند

تقویم‌ها روز مبادا را نمی‌فهمند

دریا برای مردم صحرانشین دریاست

ساحل‌نشینان قدر دریا را نمی‌فهمند

مثل همه، ما هم خیال زندگی داریم

اما نمی‌دانم چرا ما را نمی‌فهمند

هر روز سیبی در مسیر آب می‌آید

دیگر نیا این شهر معنا را نمی‌فهمند

این مردمان مانند اهل کوفه می‌مانند

اندازه یک چاه مولا را نمی‌فهمند

اینجا سه سال پیش دستِ دارمان دادند

این قوم، درد اینجاست، اینجا را نمی‌فهمند

فرسنگ‌ها از قیل و قال عاشقی دورند

هند و سمرقند و بخارا را نمی‌فهمند

چاقو به‌دست مردم هشیار افتاده

دیدار یوسف با زلیخا را نمی‌فهمند

از روز اول با تو در پرواز دانستم

پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند





نوع مطلب : برگزیده هایی از شعرا، 
برچسب ها : شعری از فرامرز عرب عامری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : برگزیده هایی از شعرا، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 25 بهمن 1392

در کتاب چهار فصل زندگی

صفحه ها پشت سر هم می روند

هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند

 

آفتاب و ماه یک خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

شادی و غم نیز هر یک لحظه ای

بر سر این سفره مهمان می شوند

 

گاه اوج خنده یِ ما گریه است

گاه اوج گریه یِ ما خنده است

گریه، دل را آبیاری می کند

خنده، یعنی اینکه دل ها زنده است

 

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست دارم من این پیوند را

گرچه می گویند: شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را





نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار قیصر امین پور، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 11 بهمن 1392

آدمهای ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند

برای همه هستند.

 

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد

عمرشان کوتاه است

بس که هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند

یا زمینشان می زند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

 

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب "آدم" می دهند.





نوع مطلب : اشعار سایر کشورها، 
برچسب ها : ویلیام شکسپیر، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : شاعران سایر کشورها، آرشیو کامل اشعار،
یکشنبه 29 دی 1392

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون،

که همتی از درون لازم است.

حالا اما...

نمی خواهم برخیزم

در سیاهیِ این شب بی ماه

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام...





نوع مطلب : برگزیده هایی از شعرا، 
برچسب ها : شعری از فریبا عرب نیا، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : برگزیده هایی از شعرا، آرشیو کامل اشعار،
یکشنبه 15 دی 1392

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام
یا در آسمان،
به ستاره یِ دیگری سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان
هر جور تو راحتی بی بی باران
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط، گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم
همین
این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید
صدای باران را می شنوی؟





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه مگر تو با ما بودی!؟، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی، آرشیو کامل اشعار،

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل اَر عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 164، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،

دور دنیا هم که چرخیده باشی

باز دور خودت چرخیده ای

راه دوری نخواهی رفت

حتی در خواب های آب رفته ات

که تیک تاک بیداری مدام

تهدیدشان می کند.

می گویند دنیا کوچک شده است

و اُستوا در آینده ای نزدیک

همسایه یِ خونگرم قطب خواهد شد.

نه همسفر خوش باور

دنیا هرگز کوچک نمی شود

ما کوچک شده ایم

آنقدر کوچک که دیگر

هیچ گم کرده ای نداریم.

دلخوشیم که در نیمه یِ تاریک دنیا

کسی ما را گم کرده است

و دارد در به در

دنبالمان می گردد

کسی که زنگ در را

همیشه بعد از هجرت ما

به صدا در خواهد آورد.





نوع مطلب : عباس صفاری، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار عباس صفاری، آرشیو کامل اشعار،

ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر

تا بسوی عالم مستی زنم گامی دگر

چشم مستت را بنازم تازه از راه آمدم

بعد ازین جامی که دادی باز هم جامی دگر

تا مگر مستانه بر گیرم قلم وز راه دور

باز بفرستم بسوی دوست پیغامی دگر

رو که زین پس از کبوتر عاشقی آموختم

گر نشد بام تو، جویم دانه از بامی دگر

ای " امید " از مستی و از عشق برخوردار شو

خوشتر از ایام مستی نیست ایامی دگر

خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز؟

گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر





نوع مطلب : مهدی اخوان ثالث، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار مهدی اخوان ثالث، زندگینامه مهدی اخوان ثالث، آرشیو کامل اشعار،

هرشب فزاید، تاب و تب من

وای از شب من، وای از شب من

یا من رسانم لب به لب او

یا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم، بنشین و برخوان

درس محبت در مکتب من

رسم دورنگی آئین ما نیست

یکرنگ باشد روز و شب من

گفتم رهی را که امشب چه خواهی؟

گفت آنچه خواهد نوشین لب من





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : غزلیات رهی معیری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار رهی معیری، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 7 آذر 1392

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست

ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم

ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم

چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم

چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم

گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست

کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم

نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم





نوع مطلب : مولانا، 
برچسب ها : شعری از مولانا، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حضرت مولانا، آرشیو کامل اشعار،
سه شنبه 21 آبان 1392

شعر می‌نویسم
روی ایوانِ خانه
از ابرهای تیلیت‌شده
از كلاغهای خستة غروب،
از تو كه در نفسهای شرجی‌ام ولو شده‌ای
من كیستم؟
دیوانه‌ای كه فكر می‌كند دوست داشتن كم است
باید چیز دیگری بیابد
تا آرام كند خودش را
شاید تو دیازپام‌ِ من باشی.





نوع مطلب : برگزیده هایی از شعرا، 
برچسب ها : شعری از محمد پرحلم، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : برگزیده هایی از شعرا، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 10 آبان 1392

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 492، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،

دلِ گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه

یا نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه هایِ خشک و سیاه

 

دلِ گمراه من چه خواهد کرد

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

 

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

 

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم، می روم به جائی دور

بوته یِ گر گرفته یِ خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

 

من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست، ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست، ای بهار سپید

 

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را بخویش می خواند؟

سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش

آنکه یار منست می داند

 

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه، گوئی که اینهمه «آبی»

در دلِ آسمان نمی گنجد

 

در بهار او ز یاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

 

ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

 

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازه یِ سرد

آه با این خروش و این طغیان

دلِ گمراه من چه خواهد کرد؟





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه عصیان، اشعار فروغ فرخزاد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
چهارشنبه 24 مهر 1392

من ز بیداد تو هرگز نکنم ناله و داد

داد از آنکس که چنین چهره زیبا به تو داد

سوختم، سوختم از هجر به فریادم رس

پیش از آن روز که از خانه‌ام آید فریاد

توبه کردم که دگر دل به کسی نسپارم

اگر از حلقه یِ گیسوی تو گردد آزاد

غافلی در شب هجران تو چون می‌سوزم

آنچنان مست که پروانه ز من گیرد یاد

دست من، گیسوی تو؟ آه، خیالیست محال

مگر آن دم که غبارم برساند به تو باد

پرسم آخر، چه زیانیست تو را گر که شبی

به یکی بوسه کنی خاطر ناشادی شاد

ور بترسی دل زارم ز خرابی برهد

با خبر باش که این خانه نگردد آباد

لب شیرین تو را غیر منی می‌بوسد

چه کنم گر نزنم تیشه به سر چون فرهاد

بخت ما از سر مژگان تو برگشته‌تر است

عجبی نیست که از ما نکنی هرگز یاد

دلبرا، ای که دم عیسی مریم داری

چه شود گر شبی آئی سر بالین عماد





نوع مطلب : عماد خراسانی، 
برچسب ها : غزلیات استاد عماد خراسانی، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار عماد خراسانی، آرشیو کامل اشعار،

در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده یِ دوستت دارم

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدایِ بهشتی ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ می لغزاند

دیگر نازنین من

چه جای اندوه

چه جای اگر

چه جای کاش

این حرف آخر نیست

به ارتفاع ابدیت دوستت می دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم.





نوع مطلب : برگزیده هایی از شعرا، 
برچسب ها : شعری از مصطفی مستور، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : برگزیده هایی از شعرا، آرشیو کامل اشعار،
شنبه 23 شهریور 1392

((ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم))

                                        

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم

کم که نه هر روز کم کم می‌خوریم

آب می‌خواهم سرابم می‌دهند

عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

 

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه داد آمد و بیداد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه‌ام

تیشه زد بر ریشه یِ اندیشه‌ام

 

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

 

در عیان خلق سردر گم شدم

عاقبت  آلوده یِ مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می‌کنم

هـر چه در دل داشتم رو می‌کنم

 

من نمی‌گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنیدن بس است

روزگارت باد شیـرین، شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم، بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه یِ بازار ماست

 

درد می‌بارد چون لب تَر می‌کنم

طالعم شوم است باور می‌کنم

من که با دریا تلاطم کرده‌ام

راه دریا را چرا گم کرده‌ام

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی‌گویم که خاموشم مکن

من نمی‌گویم فراموشم مکن

 

من نمی‌گویم که با من یار باش

من نمی‌گویم مرا غمخوار باش

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

 

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می‌چکد

خون صد فرهادو مجنون می‌چکد

 

خسته‌ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

گویی از فرهاد دارد ریشه ام

 

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس آیا فکر ما را کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می‌گریخت

چند روزی است که حالم دیدنی ست

حال من از این و آن پرسیدنی ست

 

گاه بر روی زمین زل می‌زنم

گاه بر حافظ تفأل می‌زنم

حافظ ِدیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

 

((ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم))





نوع مطلب : برگزیده هایی از شعرا، 
برچسب ها : شعری از حمیدرضا رجایی، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : برگزیده هایی از شعرا، آرشیو کامل اشعار، دانلود دکلمه شعر،
دوشنبه 11 شهریور 1392

حالم خوب است
هنوز خواب می‌بینم
ابری می‌آید
و مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه می‌کند.

تابستان که بیاید
نمی‌دانم چندساله می‌شوم
اما صدای غریبی
مرتب می‌گویَدَم:
پس تو کی خواهی مُرد!؟

ری‌را ...!
به کوری چشمِ کلاغ
عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند

 




نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه آخرین عاشقانه‌های ری‌را، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،
دوشنبه 11 شهریور 1392


( کل صفحات : 23 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است