در كوچه باغ شعر پارسی مرا با خود آشنا کن ای هم گریه‌یِ دور تا گل تنهایی‌ات را ببویم و از غصه لبریز شوم مرا با خود آشنا کن، تا تلاوت كنم دلتنگیهای مه گرفته ات را در سكوتی كه هم كلام می شود با دریا و آه و ابر مرا با خود آشنا کن، تا بدانم پیشه ات چیست که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای تنهایی هایت را در غم صدایت مرا با خود آشنا کن تا هم گریه شوم با تو در شبی بارانی كه هر قطره قطره اش رویای سلامی است از تو بر بغض های تعبیر شده ام مرا با خود آشنا كن تاریخ تاسیس : 1390.10.24 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com 2017-04-27T05:48:26+01:00 mihanblog.com قصه از طعم دهان تو شنیدن دارد 2015-02-27T05:42:25+01:00 2015-02-27T05:42:25+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/486 پارسا قصه از طعم دهان تو شنیدن دارد خواب، در بستر چشمان تو دیدن دارد وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد تاک، از بوی تنت مست به خود می پیچد سیب در دامنت احساس رسیدن دارد بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد کودکی چشم به در دوخته ام تنگ غروب دل من شوق در آغوش پریدن دارد بوسه سربسته ترین حرف خدا با لب توست از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد قصه از طعم دهان تو شنیدن دارد

خواب، در بستر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد

تاک، از بوی تنت مست به خود می پیچد

سیب در دامنت احساس رسیدن دارد

بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست

طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام تنگ غروب

دل من شوق در آغوش پریدن دارد

بوسه سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد

]]>
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟ 2015-02-21T15:22:08+01:00 2015-02-21T15:22:08+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/485 پارسا شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟ ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟ نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟ از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته‎یِ این ایل و تبارم چه کنم؟ من کزین فاصله غارت شده‎یِ چشم توام چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟ یک به یک با مژه‎هایت دل من مشغول است میله‎های قفسم را نشمارم چه کنم؟

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبستهیِ این ایل و تبارم چه کنم؟

من کزین فاصله غارت شدهیِ چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

یک به یک با مژههایت دل من مشغول است
میلههای قفسم را نشمارم چه کنم؟

]]>
وقتی که باشی دوست دارم رنج ها را هم 2015-01-16T12:52:14+01:00 2015-01-16T12:52:14+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/484 پارسا وقتی که باشی دوست دارم رنج ها را هم رنج تو می ریزد به پایم گنج ها را هم آن قدر دنیا را گرفتار تب ات کردی در اشتباه انداختی تب سنج ها را هم تغییر را هر جا که باشی می توان حس کرد با خنده شیرین می کنی نارنج ها را هم من مُهره یِ مار تو را دیدم که هم کیشم مات شکوه ات کرده ای شطرنج ها را هم در منطق محض عددها دستِ دل بُردی وارونه کردی با محبـّت، پنج ها را هم بی قید و بند قافیه بگذار بنویسم: از زندگی چیزی بغیر از تو نمی خواهم

وقتی که باشی دوست دارم رنج ها را هم

رنج تو می ریزد به پایم گنج ها را هم

آن قدر دنیا را گرفتار تب ات کردی

در اشتباه انداختی تب سنج ها را هم

تغییر را هر جا که باشی می توان حس کرد

با خنده شیرین می کنی نارنج ها را هم

من مُهره یِ مار تو را دیدم که هم کیشم

مات شکوه ات کرده ای شطرنج ها را هم

در منطق محض عددها دستِ دل بُردی

وارونه کردی با محبـّت، پنج ها را هم

بی قید و بند قافیه بگذار بنویسم:

از زندگی چیزی بغیر از تو نمی خواهم

]]>
چراغ من 2015-01-09T02:52:21+01:00 2015-01-09T02:52:21+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/483 پارسا در شب ِ سرد ِ زمستانی کوره‌ی ِ خورشید هم، چون کوره‌ی ِ گرم ِ چراغ ِ من نمی‌سوزد و به مانند ِ چراغ ِ من نه می‌افروزد چراغی هیچ نه فرو بسته به یخ، ماهی که از بالا می‌افروزد. من چراغم را در آمد رفتن ِ همسایه‌ام افروختم در یک شب ِ تاریک و شب ِ سرد ِ زمستان بود، باد می‌پیچید با کاج، در میان ِ کومه‌ها خاموش گم شد او از من جدا زین جاده‌ی ِ باریک و هنوزم قصّه بر یادست  وین سخن آویزه‌ی ِ لب که می‌افروزد ؟ که می‌سوزد؟ چه کسی این قصّه را در دل می‌اندوزد؟  در شب

در شب ِ سرد ِ زمستانی
کوره‌ی ِ خورشید هم،

چون کوره‌ی ِ گرم ِ چراغ ِ من نمی‌سوزد
و به مانند ِ چراغ ِ من
نه می‌افروزد چراغی هیچ
نه فرو بسته به یخ، ماهی که از بالا می‌افروزد.
من چراغم را

در آمد رفتن ِ همسایه‌ام افروختم در یک شب ِ تاریک
و شب ِ سرد ِ زمستان بود،
باد می‌پیچید با کاج،
در میان ِ کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده‌ی ِ باریک
و هنوزم قصّه بر یادست 
وین سخن آویزه‌ی ِ لب
که می‌افروزد ؟ که می‌سوزد؟
چه کسی این قصّه را در دل می‌اندوزد؟ 
در شب ِ سرد ِ زمستانی
کوره‌ی ِ خورشید هم ،

چون کوره‌ی ِ گرم ِ چراغ ِ من نمی‌سوزد.

]]>
چشم‌هایت را می بوسم... 2014-12-21T04:47:35+01:00 2014-12-21T04:47:35+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/482 پارسا چشم‌هایت را می بوسم می دانم هیچ کس هیچ گاه در هیچ لحظه ای از آفرینش آنچه را که من در گرگ و میش نگاه تو دیدم نخواهد دید. چشم هایت را می بوسم و زیر بارانی از واژه های تکراری تازه می شوم. بعدها کسی دفتر شعرم را پاره می کند نام تو همه جغرافیای رنج مرا طی می کند و تو جاودانه می شوی. بیهوده در انتظار منشین هرگز برای رفتنت مرثیه نخواهم گفت.

چشم‌هایت را می بوسم

می دانم

هیچ کس

هیچ گاه

در هیچ لحظه ای از آفرینش

آنچه را که من

در گرگ و میش نگاه تو دیدم

نخواهد دید.

چشم هایت را می بوسم

و زیر بارانی از واژه های تکراری

تازه می شوم.

بعدها

کسی دفتر شعرم را پاره می کند

نام تو

همه جغرافیای رنج مرا طی می کند

و تو جاودانه می شوی.

بیهوده در انتظار منشین

هرگز برای رفتنت

مرثیه نخواهم گفت.

]]>
بی‌دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست 2014-12-13T09:16:11+01:00 2014-12-13T09:16:11+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/481 پارسا بی‌دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست غمِ دل با که توان گفت که غمخواری نیست رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست شب به بالینِ من خسته به ‌غیر از غم دوست ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست به‌جز از بخت تو و دیده یِ من، در غم تو شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست گر هما را ندهد ره به در صومعه شیخ در خرابات مگر سایه یِ دیواری نیست؟

بی‌دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غمِ دل با که توان گفت که غمخواری نیست
رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست
شب به بالینِ من خسته به ‌غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
به‌جز از بخت تو و دیده یِ من، در غم تو
شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست
گر هما را ندهد ره به در صومعه شیخ

در خرابات مگر سایه یِ دیواری نیست؟

]]>
زن خوب، زنی ایست كه شعر بداند 2014-12-13T05:56:36+01:00 2014-12-13T05:56:36+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/469 پارسا هر صبح به زیبایی اندكم در آینه می خندم و به این فكر می كنم كه چگونه می توانی عاشقم نباشی؟ خودخواه نیستم، اما "باید" باور كنی زن خوب، زنی ایست كه شعر بداند "زیبایی" آنقدرها هم مهم نیست.

هر صبح

به زیبایی اندكم در آینه می خندم

و به این فكر می كنم

كه چگونه می توانی عاشقم نباشی؟

خودخواه نیستم، اما

"باید" باور كنی

زن خوب، زنی ایست كه شعر بداند

"زیبایی"

آنقدرها هم مهم نیست.

]]>
تنهایی... 2014-11-28T06:23:12+01:00 2014-11-28T06:23:12+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/466 پارسا می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند می‌گویند عشق دل آدم را نازک می‌کند می‌گویند درد آدم را پیر می‌کند آدم ها خیلی چیزها می‌گویند‌ و من،‌ امروز کرگدن دل‌نازکی هستم که پیر شده است.

می‌گویند

تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند

می‌گویند

عشق دل آدم را نازک می‌کند

می‌گویند

درد آدم را پیر می‌کند
آدم ها خیلی چیزها می‌گویند‌
و من،‌ امروز
کرگدن دل‌نازکی هستم که پیر شده است.

]]>
دفتر مشق 2014-11-20T13:11:33+01:00 2014-11-20T13:11:33+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/465 پارسا صبح خورشید آمد دفتر مشق شبم را خط زد پاک کن، بیهوده است اگر این خطها را پاک کنم جای آنها پیداست. ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست تو بگو من کجا حق دارم مشقهایم را بر روی کاغذ باطله با خود ببرم؟ می روم دفتر پاکنویسی بخرم زندگی را باید از سر سطر نوشت.

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن، بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست.
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست
تو بگو
من کجا حق دارم
مشقهایم را
بر روی کاغذ باطله با خود ببرم؟
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید از سر سطر نوشت.

]]>
من به در ِ خانه ات تکیه داده ام 2014-10-31T02:44:07+01:00 2014-10-31T02:44:07+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/464 پارسا من به در ِ خانه ات تکیه داده ام عابران می گویند نیست، به خانه یِ متروکش نگاه کن، نیست رفته است می گویند و می روند سی سال است می گویند نیست، رفته است گفته اند و رفته اند من اما به درِ خانه ات تکیه داده ام.

من به در ِ خانه ات تکیه داده ام
عابران می گویند نیست،
به خانه یِ متروکش نگاه کن، نیست
رفته است
می گویند و می روند
سی سال است می گویند
نیست، رفته است
گفته اند و رفته اند
من اما به درِ خانه ات تکیه داده ام.

]]>
هر شب نبودنت را به آغوش مى كشم 2014-10-17T08:52:05+01:00 2014-10-17T08:52:05+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/463 پارسا هر شب نبودنت را به آغوش مى كشم و هر صبح خاطره اى خیس را آویزان می كنم اشك هایم كه خشك شود بوی دلتنگى بلند مى شود و تنهایى شبیه مردى كه به آنها گیره مى زند مبادا فراموشى بوزد.

هر شب

نبودنت را به آغوش مى كشم

و هر صبح

خاطره اى خیس را آویزان می كنم

اشك هایم كه خشك شود

بوی دلتنگى بلند مى شود

و تنهایى

شبیه مردى كه به آنها گیره مى زند

مبادا

فراموشى بوزد.

]]>
به آغوشم بیا 2014-10-17T03:01:29+01:00 2014-10-17T03:01:29+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/462 پارسا کنار لب های تو ملکوت را به آغوشم دعوت کردم به اندامم سوگند به گیسوان بلندم به لب های خونینم به دستهایم سوگند وقتی تو را در آغوش کشیدم شیطان را فریب دادم شیطانی که مقابل عریانی ام سجده کرد و دیگر شیطان مقرب شد در این درگاه به آغوشم بیا این جا حریم امن یک هم آمیزی همیشگی ست می خواهم با صدای خودت بخوانی خودت را به آغوش من

کنار لب های تو

ملکوت را به آغوشم دعوت کردم

به اندامم سوگند

به گیسوان بلندم

به لب های خونینم

به دستهایم سوگند

وقتی تو را در آغوش کشیدم

شیطان را فریب دادم

شیطانی که مقابل عریانی ام سجده کرد

و دیگر شیطان مقرب شد در این درگاه

به آغوشم بیا

این جا حریم امن یک هم آمیزی همیشگی ست

می خواهم با صدای خودت بخوانی

خودت را به آغوش من

]]>
یاران دغل 2014-10-03T03:13:18+01:00 2014-10-03T03:13:18+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/461 پارسا گر من از عشقِ غزالی غزلی ساخته ام شیوه یِ تازه ای از مبتذلی ساخته ام گر چو چشمش به سپیدی زده ام نقش سیاه چون نگاهش غزل بی بدلی ساخته ام شِکوه در مذهب درویش حرامست ولی با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام ادب از بی ادب آموز که لقمان گوید از عمل سوخته عکس العملی ساخته ام می چرانم به غزل چشم غزالان وطن مرتعی سبز به دامان تلی ساخته ام شهریار از سخن خلق نیابم خللی که بنای سخن بی خللی ساخته ام

گر من از عشقِ غزالی غزلی ساخته ام

شیوه یِ تازه ای از مبتذلی ساخته ام

گر چو چشمش به سپیدی زده ام نقش سیاه

چون نگاهش غزل بی بدلی ساخته ام

شِکوه در مذهب درویش حرامست ولی

با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام

ادب از بی ادب آموز که لقمان گوید

از عمل سوخته عکس العملی ساخته ام

می چرانم به غزل چشم غزالان وطن

مرتعی سبز به دامان تلی ساخته ام

شهریار از سخن خلق نیابم خللی

که بنای سخن بی خللی ساخته ام

]]>
تو نیستی كه ببینی 2014-09-19T01:28:46+01:00 2014-09-19T01:28:46+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/460 پارسا تو نیستی كه ببینی  چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است  چگونه عكس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.   هنوز پنجره باز است  تو از بلندی ایوان به باغ می نگری  درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها  به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر  به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.   تمام گنجشكان كه درنبودن تو  مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا می كنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد کا

تو نیستی كه ببینی 

چگونه عطر تو

در عمق لحظه ها جاری است 

چگونه عكس تو

در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.

 

هنوز پنجره باز است 

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری 

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها 

به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر 

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

 

تمام گنجشكان

كه درنبودن تو 

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می كنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه، زیر درخت‌ها، لب حوض

درون آینه‌یِ پاک آب می‌نگرند.

 

تو نیستی كه ببینی چگونه پیچیده است

طنینِ شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی كه بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه یِ من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

هزار چهره به هر لحظه می كند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند 

چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند.

 

تو نیستی كه ببینی 

چگونه با دیوار

به مهربانی یك دوست از تو می گویم

تو نیستی كه ببینی چگونه از دیوار 

جواب می شنوم.

 

تو نیستی كه ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه ست

غبار سربی اندوه، بال گسترده است.

 

تو نیستی كه ببینی دل رمیده یِ من

بجز تو یاد همه چیز را رها كرده است

غروب های غریب 

در این رواق نیاز

پرنده ساكت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته یِ من 

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی كه ببینی

]]>
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت 2014-09-12T01:17:59+01:00 2014-09-12T01:17:59+01:00 tag:http://sheareparsi.mihanblog.com/post/459 پارسا دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت زندگی بعد تو بر هیچ‌ کس آسان نگرفت چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند شعله‌ای بود که لرزید ولی جان نگرفت جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من مثل فواره سَرِ گریه به دامان نگرفت دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی قصه‌یِ عاشقی ما سر و سامان نگرفت هر چه در تجربه‌یِ عشق سَرَم خورد زمین هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت مثل نوری که به سوی ابدیت جاری‌ست قصه‎ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ‌ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله‌ای بود که لرزید ولی جان نگرفت
جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سَرِ گریه به دامان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه‌یِ عاشقی ما سر و سامان نگرفت
هر چه در تجربه‌یِ عشق سَرَم خورد زمین
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاری‌ست
قصهای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

]]>