تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب رهی معیری
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











هرشب فزاید، تاب و تب من

وای از شب من، وای از شب من

یا من رسانم لب به لب او

یا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم، بنشین و برخوان

درس محبت در مکتب من

رسم دورنگی آئین ما نیست

یکرنگ باشد روز و شب من

گفتم رهی را که امشب چه خواهی؟

گفت آنچه خواهد نوشین لب من





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : غزلیات رهی معیری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار رهی معیری، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 7 آذر 1392

تو سوز آه من ای مرغ شب، چه می دانی؟

ندیده ای شبِ من تاب و تب چه می دانی؟

به من گذار که لب بر لبش نهم ای جام

تو قدر بوسه آن نوش لب چه می دانی؟

چو شمع و گل، شب و روزت به خنده می گذرد

تو گریه سحر و آه شب چه می دانی؟

بلای هجر ز هر درد جانگدازتر است

ندیده داغ جدایی تعب چه می دانی؟

رهی، به محفل عشرت به نغمه لب مگشای

تو دل شکسته نوای طرب چه می دانی؟


تعب : رنجور شدن





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : غزلیات رهی معیری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار رهی معیری، زندگینامه رهی معیری، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 16 فروردین 1392

چو نی به سینه خروشد، دلی که من دارم
به ناله گرم بُود، محفلی که من دارم
بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب
به روی آب بود منزلی که من دارم
دل من از نگه گرم او نپرهیزد
ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم
به خون نشسته ام از جان ستانی دلِ خویش
درون سینه بُود، قاتلی که من دارم
ز شرم عشق خموشم، کجاست گریه شوق
که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم
رهی، چو شمع فروزان گَرَم بسوزانند
زبانِ شکوه ندارد دلی که من دارم





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : غزلیات رهی معیری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار رهی معیری، آرشیو کامل اشعار،
سه شنبه 21 آذر 1391

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
زندگی خوش تر بود در پرده وهم و خیال
صبحِ روشن را صفایِ سایه مهتاب نیست
شب ز آهِ آتشین، یک دم نیاسایم چو شمع
در میانِ آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفانِ حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم، وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماهِ من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکرخندِ گل و آوایِ چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در مُلک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : دیوان غزلیات، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار رهی معیری، آرشیو کامل اشعار،
چهارشنبه 15 آذر 1391

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند

نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد

دل آتشین من بین که به موج آب ماند

ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت

به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند

نفس حیات بخشت به هوای بامدادی

لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما

که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟

که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : استاد رهی معیری، 24 آبان سالگرد وفات، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : زندگینامه استاد رهی معیری،
چهارشنبه 24 آبان 1391

مستیم و ساز بی خبری ساز کرده ایم
غم را به حیله از سر خود باز کرده ایم
ای گلبن مراد ، مکن سرکشی ، مکن
کز آشیان به بوی تو پرواز کرده ایم
بر کنده ایم خانة هستی ، به موج اشک
ما ، کار سیل خانه بر انداز کرده ایم
از داغ آتشین لب او همچو نای و نی
دل را به ناله ، زمزمه پرداز کرده ایم
چون شبنمی که بر ورق گل چکد ، رهی
اشکی نثارِ خواجه شیراز کرده ایم





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : اشعار استاد رهی معیری، در کوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :

بگذشت چون نسیمِ بهاری، جوانیم

طی شد چو عمرِ لاله و گل، زندگانیم

نامهربان شو ای دلِ خونین، که در جهان

شد خصمِ زندگانیِ من، مهربانیم

ای بهتر از جوانی و ای خوش تر از امید

طی گشت در امید وصالت، جوانیم

بی رویِ چون بهارِ تو، ای نوگُل وجود

زرد و پریده رنگ، چو برگ خزانیم

تا کی به بزمِ غیر، بدان روی آتشین

بنشینی و بر آتشِ حسرت نشانیم؟

بازآ که سنگ خاره و گل خنده می کنند

بر سُست عهدیِ تو و بر سخت جانیم

از فیض وصفِ آن لب شیرین بُود که من

با کامِ تلخ، شهره به شیرین زبانیم

بی دوست چیست حاصلی از زندگی، رهی؟

ای نیست باد، بی رُخ او زندگانیم





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : اشعار استاد رهی معیری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1391

بهر هر یاری که جان دادم بپاسِ دوستی
دشمنی‌ها کرد با من، در لباسِ دوستی
کوهِ پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود
از حُبابی سست بنیان تر، اساسِ دوستی
بس که رنج از دوستان باشد دلِ آزرده را
جای بیم دشمنی، دارد هراسِ دوستی
جان فدا کردیم و یاران قدرِ ما نشناختند
کور بادا، دیده‌یِ حق نا شناسِ دوستی
دشمن خویشی «رهی» کز دوستداران دو روی
دشمنی بینی و خاموشی به پاسِ دوستی





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : اشعار زنده یاد رهی معیری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 فروردین 1391

سزایِ چون تو گُلی گر چه نیست خانه‌یِ ما
بیا چو بویِ گل امشب به آشیانه‌یِ ما
تو ای ستاره‌یِ خندان، کجا خبر داری؟
ز ناله‌یِ سحر و گریه‌یِ شبانه‌یِ ما
چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پُر است ز گلبانگِ عاشقانه‌یِ ما
نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
ز سوز سینه بود، گرمی ترانه‌یِ ما
چنان ز خاطرِ اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه‌یِ ما
به خنده روییِ دشمن مخور فریب «رهی»
که برق، خنده زنان سوخت آشیانه‌یِ ما





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : غزلیات زنده یاد رهی معیری،
لینک های مرتبط :
جمعه 18 فروردین 1391

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مُرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن می فشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : اشعار استاد رهی معیری،
لینک های مرتبط :
جمعه 19 اسفند 1390

شد خزان گلشن آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو        

وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم ، تا به تنم جان بود

عشق و وفا داری ، با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفایی

نو گل گلشن جور و جفایی

از دل سنگت آه

دلم از غم خونین است

روش بختم این است

از جام غم مستم

دشمن می پرستم

تا هستم

تو مست از می به چمن

چون گل خندان

از مستی بر گریه من

با دگران در گلشن نوشی می

من ز فراغت ناله کنم تا کی؟

تو و می چون لاله کشیدنها

من و چون گل جامه دریدنها

به رقیبان خاری دیدنها

دلم از غم خون کردی

چه بگویم چون کردی

دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری،

برو ای عاری ز وفاداری

که شکستی چون زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم

که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند

جفا به عاشق تا کی؟

نمی کنی ای گل یک دم یادم

که همچو اشک از چشمت افتادم

آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی

با غم و حسرت یارم کردی

مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من

هر چه توانی ناز

کز عشقت می سوزم باز





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : ترانه های رهی معیری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 اسفند 1390

رفت و نرفته نکهت گیسویِ او هنوز
غرق گل است بسترم از بویِ او هنوز
دورانِ شب ز بختِ سیاهم به سر رسید
نگشوده تاری از خمِ گیسویِ او هنوز
از من رمید و جای به پهلویِ غیر کرد
جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز
دردا که سوخت خار و خسِ آشیان ما
نگرفته خانه در چمنِ کوی او هنوز
روزی فکند یار نگاهی به سوی غیر
باز است چشمِ حسرت من سوی او هنوز
یک بار چون نسیم صبا بر چمن گذشت
می آید از بنفشه و گل بوی او هنوز
روزی که داد دل به گل روی او «رهی»
مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز






نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : غزلیات استاد رهی معیری،
لینک های مرتبط :
جمعه 28 بهمن 1390

تو و با لاله رُویان، گل ز شاخِ عیش چیدنها
من و چون غنچه، از دست تو پیراهن دریدنها
من و از طعنه‌یِ اغیار، چون بلبل فغان کردن
تو و در دامنِ هر خار، چون گُل آرمیدنها
من و پیوند مهر از جان بُریدن در تمنّایت
تو و از مهربانان، رشته‌یِ الفت بریدنها
من و همچون غبار از ناتوانی، ره نشین گشتن
تو و همچون صبا، بر خاکِ من دامن کشیدنها
به من بفروش ناز ای تازه گل، چندان که می خواهی
که تا جان و دلی دارم، من و نازت خریدنها
اگر غیر از حدیث یار و جز دیدارِ او باشد
چه حاصل جز ندامت، از شنیدنها و دیدنها





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : دیوان غزلیات، استاد رهی معیری،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 بهمن 1390

ای باده‌یِ نوشین، نگشایی دل ما را

مشکل که کسی چاره کند مشکلِ ما را

هر چند که موری به کم آزاریِ ما نیست

آزار دهد هر که تواند دل ما را

هر خنده‌یِ ما، شمع صفت مایه‌یِ اشکی است

با  گریه سرشتند تو گویی گِل ما را

پروانه‌یِ پر سوخته را بیم شرر نیست

از برق چه اندیشه بُوَد، حاصل ما را؟

از سینه برانگیز رهی، شعله‌یِ آهی

شاید که شبی گرم کنی محفل ما را






نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : دیوان غزلیات، استاد رهی معیری،
لینک های مرتبط :

آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟

آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟

سیمین و تابناک بود روی مه ، ولی

سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟

دارد لبی که مستی جاوید می دهد

مینای می کجا و لب نوش او کجا؟

خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی

آغوش گل کجا و بر دوش او کجا؟

بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟

بانگ طرب کجا، لب خاموش او کجا؟





نوع مطلب : رهی معیری، 
برچسب ها : دیوان شعر، غزلیات استاد رهی معیری،
لینک های مرتبط :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است