تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب حمید مصدق
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











دیدم او را آه بعد از بیست سال

گفتم این خود اوست؟ یا نه، دیگری ست

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟

هر دو تن دزدیده و حیران

نگاه

سوی هم کردیم وحیران تر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پَر پَر شدیم

ازفروشنده کتابی را خرید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

بازهم مضمون شعری تازه گشت

بازهم افسانه مردم شد او





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه سالهای صبوری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حمید مصدق، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 11 مرداد 1392

ای مهربانتر از من

با من

در دستهای تو

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود؟

کز من دریغ کردی

تنها

تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغهای محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی است

افسوس آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می کند؟





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه در رهگذار باد، شعر27، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حمید مصدق، زندگینامه حمید مصدق، آرشیو کامل اشعار،

محبوب من بیا

تا اشتیاقِ بانگِ تو در جان خسته ام

شور و نشاط عشق برانگیزد

من غرق مستی ام

از تابشِ وجود تو در جام جان چنین

سرشار هستی ام

من بازتابِ صولت زیبایی توام

آیینه شکوه دلارایی توام





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه در رهگذار باد، شعر31، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حمید مصدق، زندگینامه حمید مصدق، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 16 فروردین 1392

باغبانم، باغبانی خسته دل
پشت من خم گشته همچون پشت تاک
آن گل زیبا که پروردم به جان
شد چو خورشید فروزان تابناک
دست گلچینی ز شاخش چید و رفت
پای خودبینی فشردش روی خاک





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه سالهای صبوری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حمید مصدق، آرشیو کامل اشعار،

چه گنج هایِ نهفته
ترانه هایِ نخوانده
و شعر هایِ نگفته
درون سینه من گنج های پنهانی ست
تو با نگاه شکافنده قلب من بشکاف
و آشکارش کن
پرنده دل من، پریده از قفس سینه ام
شکارش کن
زده است سبزی برگم خزان یغمایی
تو با نگاه دل انگیز خود بهارش کن





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه شیر سرخ، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حمید مصدق، زندگینامه حمید مصدق،
پنجشنبه 9 آذر 1391

من به درماندگی صخره و سنگ ، من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو ، چشمه شوق
چشم تو ، ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف،
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پُر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا، این دریا
پَر خواهم زد، خواهم مُرد
غم تو این غم شیرین را
 
با خود خواهم بُرد





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه سالهای صبوری، اشعار حمید مصدق، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 آبان 1391

وقتی

در سطرِ سومِ شعرم

دیدم که واژه ها تهی از تو

از چله کمان خیالم گذشته است

و هیج واژه ای

و هیچ سطرِ شعری

دیگر نشانی از تو ندارد

غیظم گرفت از اینکه این همه واژه

بی هیچ نقش روی تو

از خامه خیال

بر بستر سپیدیِ کاغذ فرو چکید.

شعری که بی نشانِ تو باشد

نگفتنی‌ست.





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه شیر سرخ، اشعار استاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :
شنبه 7 مرداد 1391
اگر تو بازنگردی
قناریان قفس قاریان غمگین را
که آب خواهد داد
که دانه خواهد داد ؟
اگر تو باز نگردی
بهار رفته در این دشت بر نمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده ، تور سبزش را به سر نمی بندد
اگر تو بازنگردی
کبوتران محبت را
شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد
اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت
که برنمی گردی
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش
دگر برای همیشه تو رانخواهد دید
و نام خوب تو در زهن کودک معصوم
تصوری‌ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر
اگر تو بازنگردی
نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر آب خواهد داد
چه کس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد
اگر تو بازنگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد.



نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه‌ی از جدایی ها، دفتر نخست شعر 15، زنده یاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتابِ صداقت را

به میهمانیِ گل هایِ باغ می آورد

و گیسوانِ بلندش را

به بادها می داد

و دست هایِ سپیدش را

به آب می بخشید.

 دلم برای كسی تنگ است

كه آن دو نرگسِ جادو را

به عمقِ آبیِ دریایِ واژگون می دوخت

و شعرهایِ خوشی ، چون پرنده ها می خواند.

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودكِ معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانیِ خود را

نثارِ من می كرد.

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترینِ شمال

و در جنوب ترینِ جنوب

در همه حال

همیشه در همه جا

آه با كه بتوان گفت

كه بود با من

و پیوسته نیز بی من بود

و كار من زِ فراقش فغان و شیون بود.

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نیست

كسی ...

دگر كافی ست.





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه از جدایی ها، دفتر نخست شعر 18، زنده یاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 فروردین 1391

زیر خاکستر ذهنم باقی‌ست
آتشی  سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بُود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟

سخت جانی را ببین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
 
گرچه از فرط غرور
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی  لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار  غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند
عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه سالهای صبوری، اشعار استاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 فروردین 1391

در شبانِ غم تنهایی خویش
عابدِ چشمِ سخنگویِ توام
من در این تاریکی
من در این تیره شبِ جانفرسا
زائر ظلمتِ گیسوی توام
گیسوان تو پریشان‌تر از اندیشه‌یِ من
گیسوان تو شبِ بی پایان
جنگل عطرآلود
شکنِ گیسویِ تو
موجِ دریایِ خیال
کاش با زورقِ اندیشه شبی
از شط گیسویِ مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شطِ مواجِ سیاه
همه‌یِ عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهایِ تو
سرشار سرور
گیسوانِ تو در اندیشه‌یِ من
گرمِ رقصی موزون
کاشکی پنجه‌یِ من
در شبِ گیسویِ پُر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه‌یِ زاینده‌یِ اشک
گونه ام بِستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابرِ خاکستری بی باران

پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستریِ بی باران دلگیر است
و سکوتِ تو پسِ پرده‌یِ خاکستری سرد

کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوقِ بازآمدنِ سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده‌یِ راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغِ نگاهم بسته

وای ، باران
باران،
شیشه‌یِ پنجره را باران شست
از دلِ من اما
چه کسی نقشِ تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درونِ قفسِ سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران،
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشی‌هاست
خواب را دریابم
که در آن دولتِ خاموشی‌هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است
دلِ من در دل شب
خوابِ پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغانِ صداقت آبی‌ست
دیده در آینه‌یِ صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبحِ صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه ،
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این‌همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و مرگم از توست
سیلِ سیال نگاهِ سبزت
همه بنیانِ وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راهِ تباه،
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده‌یِ خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده‌یِ خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه‌یِ خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشنِ عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه‌یِ خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه‌یِ شاد
از لبان تو شنید :
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی‌ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه‌یِ خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه‌یِ شیرینی ست
کودک چشم من از قصه‌یِ تو می خوابد
قصه‌یِ نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو
بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و
چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درونِ قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی‌آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی
شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصلِ مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانیِ یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
منِ ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه‌یِ بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در آیینه‌یِ رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه‌یِ تنهایی من خوشبختی
من به اندازه‌یِ زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده‌یِ شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده‌یِ شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیمِ سحر سرگردان
بی سر و سامان
بی تو  اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه‌یِ من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
را که
عجیب عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم

من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا
زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان

سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به
من می گفتی :
صبح پاییز تو ، نامیمون بود !
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه‌یِ نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
سبز برگان
درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
آی باز کن پنجره را

پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشتن‌ها ، خاموشی‌ها
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه‌ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار
که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهانِ فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
                                                            آذر ، دی 1343





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : قصیده آبی خاكستری سیاه، زنده یاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390

مگر آن خوشه‌یِ گندم

مگر سنبل

مگر نسرین

تو را دیدند

كه سر خم كرده خندیدند.

مگر بستان

شمیمِ گیسوانت را

چو آب چشمه‌سارانِ روان نوشید

مگر گلهایِ سرخِ باغِ ریگ آباد

در عطر تن تو غوطه‌ور گشتند

كه سرنشناس و پانشناس

از خود بی خبر گشتند.

مگر دستِ سپیدِ تو

تنِ سبزِ چنارانِ بلندِ باغ حیدر را نوازش كرد

كه می شنگند و می رقصند و می خندند.

مگر ناگاه

نسیمِ سردِ گستاخ از سر زلفت...

چه می گویی ؟

تو و انكار ؟

تو را بر این وقاحت ها كه عادت داد؟

صدایِ بوسه را حتی

درختِ تاكِ قد خم كرده‌یِ بستان شهادت داد

مگر دیوار حاشا تا كجا،

تا چند؟

خدا داند كه شاید خاكِ این بستان

هزاران

صد هزاران

بوسه بر پایِ تو

دیگر اختیارم نیست

توانم نیست

تابم نیست

به خود می پیچم از این رشك

اما خنده بر لب با تو گویم:

اضطرابم نیست

مگر دیگر من و این خاك،

وای از من

چنارانِ بلند باغ حیدر را

تبر باران من در خاك خواهد كرد

نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد

ترحم كن،

نه بر من

بر چنارانِ بلندِ باغ حیدر

بر نسیمِ صبح

شفاعت كن

به پیش خشم، این خشمِ خروشان كه در چشم است

به پیشِ قله‌یِ آتشفشانِ درد

شفاعت كن

كه كوهِ خشم من با بوسه‌یِ تو

ذوب می گردد.





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه سالهای صبوری، زنده یاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 بهمن 1390

کاش آن آینه ای بودم من
که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پیچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم
گل صد بوسه ناب





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه سالهای صبوری، اشعار استاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 بهمن 1390

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان  می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا  خانه کوچک ما سیب نداشت





نوع مطلب : حمید مصدق، 
برچسب ها : مجموعه آبی خاکستری سیاه، اشعار استاد حمید مصدق،
لینک های مرتبط :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است