تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب فریدون مشیری
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











تو نیستی كه ببینی 

چگونه عطر تو

در عمق لحظه ها جاری است 

چگونه عكس تو

در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.

 

هنوز پنجره باز است 

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری 

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها 

به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر 

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

 

تمام گنجشكان

كه درنبودن تو 

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می كنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه، زیر درخت‌ها، لب حوض

درون آینه‌یِ پاک آب می‌نگرند.

 

تو نیستی كه ببینی چگونه پیچیده است

طنینِ شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی كه بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه یِ من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

هزار چهره به هر لحظه می كند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند 

چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند.

 

تو نیستی كه ببینی 

چگونه با دیوار

به مهربانی یك دوست از تو می گویم

تو نیستی كه ببینی چگونه از دیوار 

جواب می شنوم.

 

تو نیستی كه ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه ست

غبار سربی اندوه، بال گسترده است.

 

تو نیستی كه ببینی دل رمیده یِ من

بجز تو یاد همه چیز را رها كرده است

غروب های غریب 

در این رواق نیاز

پرنده ساكت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته یِ من 

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی كه ببینی





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 28 شهریور 1393

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

 

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه یِ جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

 

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

 

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه یِ باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روحِ نسیم

که در این کوچه تنگ

 با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

 

خاک جان یافته است

 تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن.


" نوروز آیینی به قدمت تاریخ سرزمین كهن ایران "

نوروز باستانی بر شما ایرانیان مبارك باد





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه بهار را باور کن، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 29 اسفند 1392

غم آمده غم آمده انگشت بر در می زند
هر ضربه یِ انگشت او بر سینه خنجر می زند
ای دل بِکُش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
 
گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در می زند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه ابر و کوچه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 25 مرداد 1392

دلا شب ها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد

به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن، در دل شب های و هو کن

و گر یارای فریادت نمانده ست

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون گور سرد است





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه گناه دریا، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،
دوشنبه 30 بهمن 1391

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال


چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟


نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.


من، مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم


به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم.


همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.


اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند


تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان


در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه بهار را باور کن، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،
چهارشنبه 18 بهمن 1391

پُر كن پیاله را،
كاین آب آتشین
دیری ست رَه به حال خرابم نمی‌برد
این جام‌ها كه در پی هم می‌شود تهی
دریای آتش است كه ‌ریزم به كام خویش
گردآب می‌رباید و آبم نمی‌برد
من، با سمند سركش و جادویی شراب
تا بیكرانِ عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پُر ستاره‌یِ اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته‌یِ مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره‌های گریز پا
تا شهر یادها،
دیگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمی‌برد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله‌های مه آلودِ دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگیز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد
آن بی ستاره‌ام كه عقابم نمی برد
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینكه ناله می‌كشم از دل كه :آب ... آب ...
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پُر كن پیاله را





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه بهار را باور کن، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،

ستاره گم شد و خورشید سر زد
پرستویی به بام خانه پَر زد
در آن صبحم صفای آرزویی
شبِ اندیشه را رنگ سحر زد
پرستو باشم و از دام این خاک
گشایم پَر به سوی بام افلاک
ز چشم اندازِ بی پایانِ گردون
در آویزم به دنیایی طربناک
پرستو باشم و از بام هستی
بخوانم نغمه های شوق و مستی
سرودی سر کنم با خاطری شاد
سرود عشق و آزادی پرستی
پرستو باشم از بامی به بامی
 
صفای صبح را گویم سلامی
بهاران را برم هر جا نویدی
جوانان را دهم هر سو پیامی
تو هم روزی اگر پرسی ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا کنم بر من نگیری
که می ترسم زنی سنگی به بالم





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه گناه دریا، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،

می‌رفت و گیسوانِ بلندش را
بر شانه می‌پراکند،
شب را به دوش می‌برد
همراهِ عطرِ عنبرِ سارا.
در موجِ گیسوانِ بلندش
تابیده بود شب را
آرام، مثل زمزمه‌یِ آب، می‌گذشت
با اختران به نجوا.
همراهِ گیسوانِ بلندش
خاموش، مثل زیر و بم خواب، می‌گذشت
پشتِ دریچه‌ها
چشم جهانیان به تماشا.
می‌رفت -باشکوه‌تر از شب-
همراهِ گیسوان بلندش
تا باغ‌های روشنِ فردا
یلدا





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه آه باران، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فریدون مشیری، آرشیو کامل اشعار،
چهارشنبه 29 آذر 1391

از تو می‌پرسم ، ای اهورا

می‌توان در جهان جاودان زیست؟

می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها:

هر كه را نام نیكو بماند،

جاودانی است

از تو می‌پرسم ، ای اهورا

تا به دست آورم نام نیكو

بهترین كار در این جهان چیست؟

می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها:

 دل به فرمان یزدان سپردن

مشعل پر فروغ خرد را

سوی جان‌هایِ تاریك بردن

از تو می‌پرسم ، ای اهورا

چیست سرمایه رستگاری؟

می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها:

دل به مهر پدر آشنا كن

دین خود را به مادر ادا كن

ای پدر، ای گرانمایه مادر

جان فدای صفای شما باد

با شما از سر و زر چه گویم

هستی من فدای شما باد

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

من كه باشم؟ بقای شما باد

ای اهورا

من كه امروز، در باغ گیتی

چون درختی همه برگ و بارم

رنج‌های گران پدر را

با كدامین زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم

جان به راه پدر می‌سپارم

یاد جان سوختن‌های مادر

لحظه‌ای از وجودم جدا نیست

پیش پایش چه ریزم؟ كه جان را

قدر یك موی مادر بها نیست

او خدا نیست، اما وفایش

كمتر از لطف و مهر خدا نیست...





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه از دریچه ماه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار زنده یاد فریدون مشیری،
چهارشنبه 1 آذر 1391

وقتی نسیمِ صبحگاهان، مست

گلهایِ باغِ گیسوانت را

افشاند و

پرپر کرد و

پرپر کرد و

پرپر کرد،

بر روی پیشانی.

من نیز ، در آیینه چشم تو می دیدم

پروازِ روحم را

در آفاق پریشانی....





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه آه باران، اشعار فریدون مشیری، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
شنبه 13 آبان 1391

دل من دیر زمانی‌ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی‌ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته بیازارد.
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی‌ست که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته‌ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده‌ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده‌ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
شادی روح تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد.





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه از دیار آشتی، اشعار زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 آبان 1391

مهرورزانِ زمانهایِ کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی ، بر نیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میلِ دلِ دوست، بپذیریم به جان

هرچه جز میل دل او ، بسپاریم به باد

آه ، باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنایِ دو دوست

آزمون بود و تماشایِ دو عشق

در زمانی که چو کبک، خنده می‌زد شیرین

تیشه می‌زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس

نه توان کرد ز بی‌دردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردنِ میلِ دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ، بی‌نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان ، چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدَت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه لحظه ها و احساس، شعر قصه شیرین، زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 مرداد 1391

می گذرم از میانِ رهگذران، مات

می نگرم در نگاهِ رهگذران، کور

این همه اندوه در وجودم و من، لال

این همه غوغاست در کنارم و من، دور

دیگر در قلب من ، نه عشق، نه احساس

دیگر در جانِ من ، نه شور، نه فریاد

دشتم ، اما در او نه ناله‌یِ مجنون

کوهم ، اما در او نه تیشه‌یِ فرهاد

هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم، پوچم

هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم، چوبم

همسفر قصه هایِ تلخِ غریبم

رهگذر کوچه های تنگِ غروبم

آن همه خورشید ها که در من می‌سوخت

چشمه‌یِ اندوه شد ز چشم ترم ریخت

کاخِ امیدی که برده بودم تا ماه

آه  که آوارِ غم شد و به سرم ریخت

زورق سرگشته ام که در دلِ امواج

هیچ نبیند ، نه ناخدا ، نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی

می کشم این جان از امید جدا را

می گذرم از میان رهگذران، مات

می شمرم میله های پنجره ها را

می نگرم در نگاه رهگذران، کور

می شنوم قیل و قال زنجره ها را





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه بهار را باور كن، استاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :

درونِ آینه ها درپی چه می گردی ؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایتِ فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی !

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من

که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ ، می ترکد

چه جای دل که درین خانه ، سنگ می ترکد

در آن مقام ، که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟

درون آینه ها در پی چه می گردی ؟





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه مسخ، اشعار زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391

دل از سنگ باید که از درد عشق ،

ننالد خدایا دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرنوشت

چه می خواهد از جان فرسوده ام

کجا می کشانندم این نغمه ها

که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیابم بهوش

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ماتم است

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه گناه دریا، زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :
شنبه 2 اردیبهشت 1391

از دل افروز ترین روز جهان

خاطره ای با من هست

به شما ارزانی

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود

گل یاس عشق در جان هوا ریخته بود

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های

بسرای ای دل شیدا، بسرای

این دل افروزترین روز جهان را بنگر

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند

شور و شوق تو برانگیخته اند

تو هم ای مرغك تنها، بسرای

 همه درهای رهائی بسته‌ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره‌ای را، بسرای

بسرای...         

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم

در افق، پشت سراپرده‌یِ نور

باغ های گل سرخ

شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز

دم به دم از نفس باد سحر

غنچه ها می شد باز

غنچه ها می شد باز

باغ های گل سرخ

باغ های گل سرخ

یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو

در لحظه شیرین شكفتن

خورشید چه فروغی به جهان می بخشید

چه شكوهی

همه عالم به تماشا برخاست

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم

دو كبوتر در اوج

بال در بال گذر می كردند

دو صنوبر در باغ

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه‌یِ عشق،

در سراپرده دل

غنچه ای می پرورد،

هدیه ای می آورد

برگ هایش كم كم باز شدند

برگ ها باز شدند

یافتم  یافتم  آن نكته كه می خواستمش

با شكوفائی خورشید و گل افشانی لبخند تو آراستمش

تار و پودش را از خوبی و مهر

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام

دوستت دارم را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق

كه بری خانه دشمن

كه فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید

تو هم، ای خوب من این نكته به تكرار بگو

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت

نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو

دوستم داری را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو  





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه مروارید مهر، زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 10 فروردین 1391

بگذار سر به سینه‌یِ من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاقِ دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه‌یِ من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوایِ تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوایِ تو
یک شب ستاره هایِ ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه ابر و كوچه، اشعار زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 اسفند 1390

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه‌ جانم گل یاد تو درخشید،

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب،

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شب آهنگ

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

آب، آئینه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اوّل که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق، ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک د ر چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، امّا، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

اردیبهشت ماه 1339





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه ابر و كوچه، زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :
جمعه 5 اسفند 1390

قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها،
و کبوترها،
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و هیاهوی قناری ها،
خواب جت ها را آشفته است.
غزل حافظ را می خواندم:
((مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو))
تا به آنجا که وصیت می کرد
((گر روی پاک و مجرد چومسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو))
دلم از نام مسیحا لرزید
از پس پرده اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سرِ خم شده بر سینه که باز
به نکوکاری ، پاکی ، خوبی
عشق می ورزید
و پسر هایش را
که چه سان پاک و مجرد به فلک تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلک جاری ست
تیغه نقره داس مه نو زنگاری ست
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بیزاری است!
روزگاری است که خوبی خفته ست
و بدی بیدار است
و غزل های قناری ها
خواب جت ها را آشفته است!
غزل حافظ را می بندم
از پس پرده اشک
خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم
می بینم:
در دل شعله و دود
می شود خوشه پروین خاموش
پیش خود می گویم:
عهد خودرایی و خود کامی است
عصر خون آشامی است
که درخشنده تر از خوشه پروین سپهر
خوشه اشک یتیمان ویتنامی است!





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه بهار را باور کن، اشعار زنده یاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :

خدایا وحشت تنهایی ام کشت

کسی با قصه یِ من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم روا نیست

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت.

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

که غیر از اشک غم در دفترم نیست.

بیا ای مرگ جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری بر انگیز

بیا شمعی به بالینم بیافروز

بیا، شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در میزند مشت

بیا ای همزبان جاودانی،

که امشب وحشت تنهاییم کشت. 





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها : مجموعه تشنه طوفان، اشعار استاد فریدون مشیری،
لینک های مرتبط :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است