تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب فروغ فرخزاد
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











دلِ گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه

یا نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه هایِ خشک و سیاه

 

دلِ گمراه من چه خواهد کرد

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

 

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

 

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم، می روم به جائی دور

بوته یِ گر گرفته یِ خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

 

من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست، ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست، ای بهار سپید

 

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را بخویش می خواند؟

سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش

آنکه یار منست می داند

 

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه، گوئی که اینهمه «آبی»

در دلِ آسمان نمی گنجد

 

در بهار او ز یاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

 

ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

 

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازه یِ سرد

آه با این خروش و این طغیان

دلِ گمراه من چه خواهد کرد؟





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه عصیان، اشعار فروغ فرخزاد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
چهارشنبه 24 مهر 1392

ترا می خواهم و دانم كه هرگز

به كامِ دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمانِ صاف و روشن

من این كنج قفس مرغی اسیرم

 

ز پشتِ میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران برویت

در این فكرم كه دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پَر بسویت

 

در این فكرم كه در یك لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگی از سر بگیرم

 

در این فكرم من و دانم كه هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

 

ز پشت میله ها هر صبحِ روشن

نگاه كودكی خندد برویم

چو من سر می كنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید بسویم

 

اگر ای آسمان خواهم كه یكروز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم كودك گریان چه گویم

ز من بگذر كه من مرغی اسیرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خویش

فروزان می كنم ویرانه ای را

اگر خواهم كه خاموشی گزینم

پریشان می كنم كاشانه ای را





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، اشعار فروغ فرخزاد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 3 مرداد 1392

«امشب به قصه یِ دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»

هوشنگ ابتهاج( ه.ا.سایه )

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه تولدی دیگر، اشعار فروغ فرخزاد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه پاهای سواران

 

تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم

که ز خود رفته، در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

 

کیست آنکس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادوئی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویائی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشادم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی، نه پیامی، نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه عصیان، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
سه شنبه 6 فروردین 1392

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره یِ ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظه یِ باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست.

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما با خود خواهد برد

باد ما با خود خواهد برد.

 





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه تولدی دیگر، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 10 اسفند 1391

ز آن نامه ای كه دادی و زان شكوه های تلخ

تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است

ای مایه امید من، ای تكیه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است

 

شاید نبوده قدرت آنم كه در سكوت

احساس قلب كوچك خود را نهان كنم

بگذار تا ترانه من رازگو شود

بگذار آنچه را كه نهفتم عیان كنم

 

 تا بر گذشته می نگرم، عشق خویش را

چون آفتاب گمشده می آورم بیاد

می نالم از دلی كه بخون غرقه گشته است

این شعر، غیر رنجش یارم بمن چه داد

 

این درد را چگونه توانم نهان كنم

آندم كه قلبم از تو بسختی رمیده است

این شعرها كه روح ترا رنج داده است

فریادهای یك دل محنت كشیده است

 

گفتم قفس، ولی چه بگویم كه پیش از این

آگاهی از دوروئی مردم مرا نبود

دردا كه این جهان فریبای نقشباز

با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

 

اكنون منم كه خسته ز دام فریب و مكر

بار دگر به كنج قفس رو نموده ام

بگشای در كه در همه دوران عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

 

پای مرا دوباره بزنجیرها ببند

تا فتنه و فریب ز جایم نیفكند

تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ

بندی دگر دوباره بپایم نیفكند





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار، زندگینامه فروغ فرخ زاد،
سه شنبه 24 بهمن 1391

می بندم این دو چشم پُر آتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پُر تپش نشود قلبم

از شعله‌یِ نگاه پریشانش

می بندم این دو چشم پُر آتش را

تا بگذرم ز وادی رسوائی

تا قلب خامُشم نكشد فریاد

رو می كنم به خلوت و تنهائی

ای رهروان خسته چه می جوئید

در این غروب سرد ز احوالش

او شعله رمیده خورشید است

بیهوده می دوید به دنبالش

او غنچه شكفته مهتاب‌ست

باید كه موج نور بیفشاند

بر سبزه‌زار شب زده چشمی

كاو را بخوابگاه گنه خواند

باید كه عطر بوسه خاموشش

با ناله های شوق بیامیزد

در گیسوان آن زن افسونگر

دیوانه‌وار عشق و هوس ریزد

باید شراب بوسه بیاشامد

از ساغر لبان فریبائی

مستانه سرگذارد و آرامد

بر تكیه گاه سینه زیبائی

ای آرزوی تشنه به گرد او

بیهوده تار عمر چه می بندی؟

روزی رسد كه خسته و وامانده

بر این تلاش بیهوده می خندی

آتش زنم به خرمن امیدت

با شعله‌های حسرت و ناكامی

ای قلب فتنه جوی گنه كرده

شاید دمی ز فتنه بیارامی

می بندمت به بند گران غم

تا سوی او دگر نكنی پرواز

ای مرغ دل كه خسته و بی‌تابی

دمساز باش با غم او، دمساز





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
سه شنبه 26 دی 1391

پشتِ شیشه برف می بارد

پشتِ شیشه برف می بارد

در سكوتِ سینه ام دستی،

دانه یِ اندوه می كارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمایِ تنهائی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشتِ دنیای تنهائی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام، از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشكید

شعر، ای شیطان افسونكار

عاقبت زین خواب دردآلود

جان من بیدار شد، بیدار

بعد از او بر هر چه رو كردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من، نقش خوابی بود

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به كی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

دیدم ای بس آفتابی را

كاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من!

ای دیغا، درجنوب افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم؟

اشك سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سكوت سینه ام دستی

دانه اندوه می كارد





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه دیوار، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار فروغ فرخزاد،، زندگینامه فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،
یکشنبه 26 آذر 1391

ای ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها كه از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم كه در دلِ سكوت شب

نامه های عاشقانه پاره می كنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد كنید

دامن از غمش پُر از ستاره می كنم

با دلی كه بوئی از وفا نبرده است

جور بی كرانه و بهانه خوشتر است

در كنار این مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه های زیركانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مُرد؟

ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مُرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام بروی نامه های او

سر نهاده ام كه در میان این سطور

جستجو كنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو روئی و جفای ساكنان خاك

كاین چنین بقلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر بجز جفا

زین سپس بعاشقان باوفا كنم

ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك

سر بدامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقانِ جاودان كجاست؟





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار کامل فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد، آرشیو کامل اشعار،

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبانِ خموش
شعله‌ای بی پناه می خندید
شرمناك و پر از نیازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه‌ای روی سایه‌ای خم شد
در نهانگاه رازپرورِ شب
نفسی روی گونه‌ای لغزید
بوسه‌ای شعله زد میان دو لب





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، فروغ فرخزاد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1391

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه‌یِ سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود.

نگاه کن!

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد.

نگاه کن

تمام آسمان من

پُر از شهاب می شود

ز سرزمین عطرها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پُر ستاره می کشانیم

فراتر از ستاره می نشانیم.

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگِ ساده دل

ستاره‌چینِ برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو ، صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بی کران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بِشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صُراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه تولدی دیگر، اشعار فروغ فرخزاد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 شهریور 1391

تا نهان سازم از تو بارِ دگر

راز این خاطرِ پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتارِ خواهشِ جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

آه ... هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این ‌را شنیده ای که زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

آه، من هم زنم، زنی که دلش

در هوایِ تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه دیوار، اشعار زنده یاد فروغ فرخزاد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 مرداد 1391

امشب از آسمانِ دیده‌یِ تو

رویِ شعرم ستاره می بارد

در سكوتِ سپیدِ كاغذها

پنجه هایم جرقه می كارد

شعرِ دیوانه‌یِ تب آلودم

شرمگین از شیارِ خواهش ها

پیكرش را دوباره می سوزد

عطشِ جاودانِ آتش ها

آری, آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

كه همین دوست داشتن زیباست.

از سیاهی ، چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سُكر آور گلِ یاس است

آه ، بگذار گم شوم در تو

كَس نیابد زِ من نشانه‌یِ من

روحِ سوزانِ آهِ مرطوبت

بوزد بر تن ترانه‌یِ من

آه ، بگذار زین دریچه‌یِ باز

خفته در پرنیانِ رؤیاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم ، تو ، پایِ تا سر تو

زندگی گر هزار باره بُود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریائیست

كی توانِ نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

كاش یارای گفتنم باشد

بَسكه لبریزم از تو ، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بكوبم به سنگِ كوهستان

تن بكوبم به موج دریاها

بَسكه لبریزم از تو ، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیرِ پایِ تو سر نَهم آرام

به سبك سایه تو آویزم

آری, آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

كه همین دوست داشتن زیباست.





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، اشعار فروغ فرخزاد، از دوست داشتن،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 تیر 1391

ترا افسونِ چشمانم ز ره برده‌ست و میدانم

چرا بیهوده میگویی، دلِ چون آهنی دارم

نمیدانی، نمیدانی، که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، بادهٔ مردافکنی دارم.

چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده‌تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمیترسی، نمیترسی، که بنویسند نامت را

به سنگ تیرهٔ گوری، شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پُر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسونِ چشمانم ز ره برده است و میدانم

که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی

دروغ است این اگر، پس آن دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم منِ دیوانه میدوزی





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، اشعار بانو فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 فروردین 1391

پرنده گفت :

چه بوئی، چه آفتابی،

آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.

پرنده از لب ایوان پرید،

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی‌کرد

پرنده روزنامه نمی‌خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی‌شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می‌پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می‌کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه تولدی دیگر، اشعار بانو فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
شنبه 12 فروردین 1391

همه‌یِ هستیِ من آیه تاریکی‌ست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاهِ شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد.
من در این
آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.
زندگی شاید
یک خیابانِ درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی‌ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی‌ست که از مدرسه بر می‌گردد
زندگی شاید

افروختنِ سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم‌آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر می‌دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید

آن لحظه مسدودی‌ست
که نگاه من در نی نی چشمانِ تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی‌ست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه‌یِ خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند.
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانی‌ست که آویختن پرده‌ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگیِ و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن

که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد

می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند

که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده‌ست.
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می‌گردد
و بدین‌سانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند.
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد
من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه تولدی دیگر، بانو فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 فروردین 1391

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواجِ نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه‌ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می‌آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره‌یِ دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهایِ من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه‌ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق‌ها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می‌ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه عصیان، بانو فروغ فرخزاد، سالگرد درگذشت فروغ،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 بهمن 1390

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه‌یِ خوشبخت بنگرم.





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه تولدی دیگر، سالگرد درگذشت بانو فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 بهمن 1390

به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه‌یِ امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی آتشِ جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدارِ دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد ، آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی ، نه لب پر نوشی
نه شرارِ نفسِ پُر هوسی
نه فشارِ بدن و آغوشی
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوششِ باطل دارم
باز لبهایِ عطش کرده من
لبِ سوزانِ ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه‌یِ عشقِ ترا می گوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بِکشد تا به سراپرده‌یِ خاک
 خلوتِ خالی و خاموش مرا
تو پُر از خاطره کردی ای مرد
شعرِ من شعله‌یِ احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله‌یِ بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخشِ تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی آتش جاویدی را





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه اسیر، اشعار فروغ فرخ زاد،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 بهمن 1390

شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیالِ تو می گریم
شادم که بعد وصلِ تو باز اینسان
در عشقِ بی زوالِ تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بُگسستم
دیگر مرا خیالِ تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جانِ من شراره‌یِ دیگر نیست
شبها چو در کناره‌یِ نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهایِ حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش آید
شب لحظه ای به ساحلِ او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه خود بنگر
تا روح بی قرارِ مرا بینی
من با لبانِ سرد نسیم صبح
سر می کنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه‌یِ دریاها
شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله هایِ قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتابِ شهر تو می سوزم
در دل چگونه یاد تو می میرد
یاد تو یاد عشقِ نخستین است
یاد تو آن خزانِ دل انگیز است
کو را هزار جلوه رنگین است

بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده شیطانند
اما من آن شکوفه‌یِ اندوهم
کز شاخه هایِ یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه‌یِ تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم





نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : مجموعه دیوار، اشعار بانو فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 بهمن 1390


( کل صفحات : 2 )    1   2   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است