تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب هوشنگ ابتهاج
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است
 
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنرِ گامِ زمان است
تو رهرو دیرینه یِ سر منزلِ عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله یِ این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه یِ ایام دلِ آدمیان است
دل بر گذر قافله یِ لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله یِ دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 31 مرداد 1393

فتنه یِ چشم تو چندان ره بیداد گرفت
كه شكیب دل من دامن فریاد گرفت
آن كه آیینه یِ صبح و قدح لاله شكست
خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو كه خونریز فلك
دید این شیوه یِ مردم كشی و یاد گرفت
منم و شمع دل سوخته یارب مددی
كه دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله یِ عشاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه كه دیگر ره بیداد گرفت
سایه ما كشته یِ عشقیم، كه این شیرین كار
مصلحت را مدد از تیشه یِ فرهاد گرفت





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،
دوشنبه 25 فروردین 1393

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم 

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه منِ مسکین 

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی 

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم 

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی 

به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم 

تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من

که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من 

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم 

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 7 شهریور 1392

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دلِ گرفته‌یِ ما بین و دلگشایی کن

دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه‌یِ چشمی و خودنمایی کن

ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن

بلای کینه‌یِ دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن

شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما با نی کسایی کن

بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن

نوای مجلس عشاق نغمه‌یِ دل ماست

بیا و با غزل سایه همنوایی کن





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،
چهارشنبه 19 تیر 1392

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا نقش دل ماست در آیینه‌یِ جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنه‌یِ خون زمین است فلک وین مه نو

کهنه داسی‌ست که بس کشته درود ای ساقی

منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامه‌یِ جان

نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساخته اند

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون سایه در این خلوت غم

با کَسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،
دوشنبه 25 دی 1391

می روی اما گریزِ چشم وحشی رنگ تو
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت
چیست ای دلدار این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین؟
آه می لرزد دلم از ناله‌ای اندوه بار
کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین؟
چون خزان‌آرا گل مهتاب رویا رنگ و مست
می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب
وز میان سایه‌های وحشی اندوه رنگ
خنده می ریزید به چشمت آرزویی دل فریب
چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار
می تراود از نگاهت گریه پنهان دوش
آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته
بر چه گریان گشته بودی دوش؟ از من وا مپوش
بر چه گریان گشته بودی آه ای چشم سیاه؟
از تپیدن باز می ماند دلِ خوش باورم
در گمانِ اینکه شاید، شاید آن اشک نهان
 
بود در خلوت سرای سینه‌ات یادآورم





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : مجموعه سراب، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،
یکشنبه 17 دی 1391

دلی كه پیش تو ره یافت باز پس نرود

هوا گرفته‌یِ عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار

وگرنه چون سحرم بی تو یك نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم

كه یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

نثار آه سحر می كنم سرشك نیاز

كه دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق

كزین چراغ تو دودی به چشم كس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است

كه كار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی كه نغمه‌یِ ناقوس معبد تو شنید

چو كودكان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر

که هر كه پیش تو ره یافت باز پس نرود





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : غزلیات ه ا سایه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،
چهارشنبه 22 آذر 1391

چه غریب ماندی ای دل

نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظارِ یاری ، نه ز یارُ انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای ‌ست باری

دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست

تو بُکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بَر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : اشعار استاد هوشنگ ابتهاج، سایه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 مهر 1391

ز داغِ عشقِ تو خون شد دل چو لاله‌یِ من

فغان که در دلِ تو ره نیافت ناله‌یِ من 

مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند 

که آبروی تو ای گل بُود ز ژاله‌یِ من 

شرابِ خون دلم می خوری و نوشت باد

دگر به سنگ چرا می زنی پیاله‌یِ من 

چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن

که نیست ساز تو را زهره سوز ناله‌یِ من





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : اشعار استاد هوشنگ ابتهاج، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 شهریور 1391

موجِ رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
چنان به رقص آید مرا از لغزشِ پیراهنش
حلقه‌یِ گیسو به گرد گردنش حسرت نماست
ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش
هر دمم پیش آید و با صد زبان خواند به چشم
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از مَنش
می تراود بوی جان امروز از طرف چمن
بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش
همره دل در پی‌اش افتان و خیزان می روم
وه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش
در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
گر نبودی این همه نامهربانی کردنش
سایه که باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب
در شبستانِ تو تابد شمع رویِ روشنش





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : ه ا سایه، اشعار استاد هوشنگ ابتهاج، شعر نیاز،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 مرداد 1391

چه خوش افسانه می گویی به افسون هایِ خاموشی

مرا از یاد خود بستان بدین خوابِ فراموشی

ز موجِ چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم 

که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی

می از جام مَودت نوش و در کار محبت کوش

به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی

سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت 

چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی

نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه 

بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : اشعار استاد امیر هوشنگ ابتهاج، ه.سایه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391

تا تو با منی ، زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه‌یِ شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگر چه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : اشعار استاد هوشنگ ابتهاج،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391

شعر هوشنگ ابتهاج به استاد شهریار

با منِ بی‏ کسِ تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

منِ بی برگِ خزان دیده دگر رفتنی‌ام

تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه‌یِ نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش بفریبی است‌، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه عشاق‌ پریشانی رفت

به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

« سایه ››‌ در پای تو چون موج دمی زار گریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : ه.ا.سایه، اشعار استاد هوشنگ ابتهاج،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 فروردین 1391

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده‌یِ خلوتِ این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خوابِ خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمنِ سوخته‌یِ ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه‌یِ توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه‌یِ خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دلِ شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : ه.الف.سایه، اشعار استاد امیرهوشنگ ابتهاج،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 فروردین 1391

امشب به قصه‌یِ دلِ من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی 

این دُر همیشه در صدفِ روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی 

در ساغرِ تو چیست که با جرعه‌یِ نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی 

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خونِ سیاووش می کنی 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی 

جام جهان ز خون دلِ عاشقان پُر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : اشعار هوشنگ ابتهاج، ه . سایه،
لینک های مرتبط :
جمعه 28 بهمن 1390
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشته ام در انتظارِ این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند
گذر گهی‌ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی زند




نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : غزلیات استاد هوشنگ ابتهاج،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 بهمن 1390

شب فرو می افتاد

به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غمِ عالم به دلم ریخته بود

ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پسِ پنجره ام می گرید
صبحگاهان،

شبنم،
می چکید از گل سیب





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : مجموعه یادگار خون سرو، اشعار استاد هوشنگ ابتهاج،
لینک های مرتبط :

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
 
که می بخشی به شادی ها نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : مجموعه سراب، استاد امیر هوشنگ ابتهاج،
لینک های مرتبط :

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک ِ بلاکش که دگر
انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون ِ منی بهتان نیست
رنج ِ دیرینه یِ انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع
لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست
تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد
هر تُنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست





نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار هوشنگ ابتهاج، آرشیو کامل اشعار،




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است