تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب یغما گلرویی
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











خوابم می آید،

اما

باید دوباره تمام کتاب کواکب را دوره کنم

بی گلایه و گریه که نمی توان

به دیدار دیار دور رؤیا رفت.

 

باید به رکعت سکوت و صدای کبوتر فرو شوم

باید به پنجره یِ باز و پرواز پوک پَر بیندیشم

به جریمه های نانوشته یِ جمعه های کودکی

به گلوی گرفته و گریه یِ گیتار

به طنین ترانه و طبل تندر

باید به حقارت ابرها بیندیشم

به بیم بارش باران

به سرود ساکت اشک.

 

خوابم می آید اما،

باید به اندازه یِ گریه یی کوتاه هم که شده

به تو بیندیشم

شاید نگاه گرم تو

در لابه لای این همه رویا

یا در خیالِ این همه خمیازه گم شده باشد.


چه کنم؟ زیبا جان

باید بیابمت

به این گریه های گاه به گاه بالش و بستر

خو کرده ام دیگر.





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه گفتم بمان ! نماند، شعر شانزده، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی، آرشیو کامل اشعار،
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393

نامم را به خاطر ندارم
و نمی‌دانم لب که باز کنم
به کدام زبان سخن خواهم گفت،
به کدام زبان دعا خواهم خواند،
به کدام زبان دشنام خواهم داد.

تختِ بیمارستانی را می‌مانم
که به خاطر نمی‌آورد
بیماران مرده‌اش را

رنگِ چشمان مادرم را به یاد ندارم
و نمی‌دانم که پدر
پیپ می‌کشید، یا سیگار؟
من در تابستان به دنیا آمدم
یا پاییز؟
در سالِ هزار و سیصد و پنجاه و چهار،
یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟
نام گربه‌یِ خواهرم ببری بود
یا روکو؟
کورش پادشاه روم بود،
یا پارس؟
در کتابِ تاریخ پنجم دبستانمان
لطفعلی‌خان پیروز شد،
یا آقا محمدخان؟
گونه‌ی دختر همسایه
که به یازده ساله‌گی عاشقش بودم
چه عطری داشت؟
درختِ حیاطِ خانه‌یِ مادربزرگ
چه میوه‌ای می‌داد؟
نام دوستِ دوران نوجوانی
که در تصادف مُرد
چه بود؟
ناظم مدرسه ما را
گوساله صدا می‌زد،
یا کره‌خر؟

به اتوبوسی قراضه می‌مانم
که چهره‌ی یکی از مسافرانش را حتا
در یاد ندارد...

تو را اما به خاطر می‌آورم
و می‌دانم روسری‌ات
در دیدار نخست‌مان چه رنگی داشت
و یشمِ ناخن کدام انگشتت را
در اضطراب آمدن جویده بودی!
به حافظه دارم هنوز
عطر فرانسوی تو
و زنگِ ایرانی صدایت را
وقتی سلام مرا جواب می‌گفتی!

می‌توانم به تو بگویم که در آن لحظه
چند برگ
از چنارهای خیابانی که در آن بودیم
به زمین افتادند
و چند کلاغ
بر نرده های خاک گرفته‌ی پارک نشستند
حتا می‌توانم خبرت بدهم
قلبت چند بار در دقیقه می‌زد
و چند مژه
تیله‌ی چشمانت را درخود گرفته بودند!

جهان را می‌شود از یاد برد دقیقه‌ای
و می‌توان فراموش کرد
شماره‌ی شناسنامه،
حسابِ بانکی
و نمره‌ی تلفن خانه‌ی خود را
اما کارِ دشوارِ به خاطر نیاوردن تو
تنها از دستِ مرگ ساخته است.
مرگ هم که وقتی تو با منی
از کنارم می‌گذرد
و خود را به ندیدن می‌زند
آن‌گاه در بهشت
فرشته‌گان کوچک را توبیخ می‌کند
برای نشانی اشتباهی که به او داده‌اند
و در دل
به لپ‌های گُل انداخته‌شان می‌خندد!

فراموش کردن تو ساده نیست
چون فراموش کردن این نفس‌ها
که گویی تکرار می‌شوند
تا تو را بسرایند...





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 16 اسفند 1392

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام
یا در آسمان،
به ستاره یِ دیگری سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان
هر جور تو راحتی بی بی باران
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط، گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم
همین
این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید
صدای باران را می شنوی؟





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه مگر تو با ما بودی!؟، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی، آرشیو کامل اشعار،

صدای گام هایِ گریه می آید
دوباره آمدی
کنار پنجره، شعری نوشتی و رفتی.
این بار صدای قدم های تو را
از پسِ پرده‌گاه گناه و گریه شنیدم
حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس
کدام شاعرِ غزلپوش
شبانه، عشق را
در برگ‌های ولنگار دفتری کهنه می نوشت
اما
تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی
همیشه
از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم
می گفتی
هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی
پینه‌یِ پیر و یاس علیل باغچه‌یِ ما گل نمی دهد
هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا را
باور نکردی گل من
هیچ وقت خدا





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه گفتم بمان ! نماند، شعر چهارده، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 22 فروردین 1392

به خودم چرا،

اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم

می دانم بر نمی گردی

می دانم که چشمم به راهِ خنده هایِ تو خواهد خشکید

می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید

می دانم که خط پایان، پرتگاه گریه ها مرگ است

اما هنوز که زنده ام

گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،

ولی زنده ام هنوز

پس چرا چراغ خوابهایم را خاموش کنم؟

چرا به خودم دروغ نگویم؟

من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم

باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد، خواند

این کارگری،

که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،

سالها پیش مرده است

نگو، که این همه مرده را نمی بینی

مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،

حرف می زنند و نمی گویند،

می خوابند و خواب نمی بینند

می خواهند مرا هم مرده بینند

مرا که زنده ام هنوز

(گیرم به زور قرص و قطره و دارو)

ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام

تازه فهمیده ام که رؤیا،

نام کوچک ترانه است

تازه فهمیده ام،

که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود

تازه فهمیده ام که سید خندان هم،

بارها در خفا گریه کرده بود

تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام

تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را

به خورد تلفن ترانه داده ام

پس کنار خیال تو خواهم ماند

مگر فاصله من و خاک،

چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،

بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،

که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود

ولی هر بار که دستهای تو،

(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)

ورق های کتاب مرا ورق بزنند،

زنده می شود

و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم

اما، از یاد نبر بی بی باران

در این روزهای ناشاد دوری و درد،

هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود

هیچ شانه ای





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه مگر تو با ما بودی!؟، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 28 دی 1391

سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدایِ مرا نشنید!
تنها چند سایه یِ سر براه،
همسایه یِ صدای من بودند!
گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم: کتاب ِتربیت ِسگ و تربیت ِکودک را
در یک قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرف ِ بدی نیست!
گفتم : تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
از پس ِ پرچین ِ نیلوفر پوش بوف کور شنید
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم
نگفتم: چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم
گفتم: قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قاب ِ عکس بسازید
و جواب ِ این همه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی، این خط این نشان!
یک روز دری به تخته می خورد
باد قاصدکی می آورد،
که عطر ِ آفتاب و آرزوهای مرا می دهد
این خط  این نشان
یک روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم
و کنار ِ سادگی چادر می زنیم
این خط این نشان
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شود
کبوترها و کرکس ها،
در لوله های خالی توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود
یک روز خورشید پایین می آید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمان ِ آرزوهای من،
آبی می شود
باور نمی کنی؟
این خط!
این نشان!





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه مگر تو با ما بودی؟، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار یغما گلرویی،
پنجشنبه 9 آذر 1391
در دایره‌یِ تاریک فنجانِ فال
عکسِ فانوسِ ستاره و عطر اطلسی افتاده است
شاید شروع نور
نشانه‌یی از بازگشت نگاه گرم تو باشد
باید به طراوت تقویم‌های کهنه سفر کنم
تقویم ناب ترین ترانه‌یِ نمناک
تقویم سبزترین سلام اول صبح
تقویم دور دیدار بوسه و دست
شاید در ازدحام روزها
یا در انتهای همان کوچه‌یِ شاد شمشادها
شاعری دلشکار را ببینم
که شیرین ترین نام جهان را زیر لب تکرار می کند
و تلخ می گرید



نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه گفتم بمان ! نماند، شعر سه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 مهر 1391
پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله‌یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختنِ شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه هایِ فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سِل
از گلوگاه هر ثانیه‌اش بالا می روند
پُر از نگاه کودکانی
که شمردن تمامِ ستارگانِ ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه‌یِ خواب نمی رساند.
می دانم،
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه‌یِ نمباره‌یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاهِ تو آمده‌ام
پیاده
باور نمی کنی‌؟
پس این تو و این پینه های پایِ پیاده‌یِ من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟




نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه گفتم بمان ! نماند، شعر دو، اشعار یغما گلرویی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391

تقصیرِ تو نبود
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود
خودم شعرهای شبانه‌یِ اشک را،
فراموش نکردم
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم
حالا نه گریه هایِ من دینی بر گردنِ تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه‌ای!
خودم خواستم که مثلِ زنبوری زرد،
بالهایم در کشاکشِ شهدها خسته شوند
و عسل‌هایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزویِ ساده ام این بود
که در سفره‌یِ صبحانه‌یِ تو هم ، عسل باشد!
که هر از گاهی کنارِ برگهایِ کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
یادت بخیر! نگهبانِ گریانِ خاطره هایِ خاموش.
همین جمله،
برای بند زدنِ شیشه‌یِ شکسته‌یِ این دلِ بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدم‌های تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشینِ نام و امضایِ منی
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوایِ سرودن است
همین شکفتنِ شعله
همین تبلورِ بغض!
به خدا هنوز هم از دیدنِ تو
در پسِ پرده‌یِ بارانِ بی امان،
شاد می شوم! بانو





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه مگر تو با ما بودی !؟، اشعار یغما گلرویی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

از یاد نبر که از یاد نبردمت
از یاد نبر که تمام این سالها،
با هر زنگِ نابه‌هنگامِ تلفن از جا پریدم،
گوشی را برداشتم
و به جا صدای تو،
صدای همسایه ای،
دوستی،
دشمنی را شنیدم.
از یاد نبر که همیشه،
بعد از شنیدن آهنگِ "جان مریم"
در اتاق من باران بارید
از یاد نبر که - با تمام این احوال-
همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى
همیشه این من بودم
که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم.
همیشه حنجره من
هواخواهِ خواندن آواز آرزوها بود
همیشه این چشم بی قرار...

یک نفر صدای آن ضبط لاکردار را کم کند





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه مگر تو با ما بودی، اشعار یغما گلرویی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 فروردین 1391

شیر آشپزخانه‌یِ خانه ما چکه می کند
و من از صدای مداوم قطره ها خوابم نمی برد
همین بهتر
سه هفته تمام است
که حتی به خوابم نیامده ای!
وقتی خانه‌یِ خوابها
از رد پای رؤیای تو خالی باشند
دیگر به کفر ابلیس هم نمی ارزند
باز گلی به جمال هر چه بیداریِ بی دلیل.
می توانم در این بیداری،
به مسائل بهتری بیندیشم!
می توانم حرفهای بهتری بزنم
باید حرفهایم آنقدر محکم باشند،
که بعدها
بتوانم رویشان بایستم
حرفهای حساب
که هرگز بی جواب نیستند،
نبوده اند،
اصلاً می توانم کمی گریه کنم
برای مرد زرد پوش پارک "رفتگر"

که سالهاست،
سبیلش را گم کرده است!
برای کودکان گلفروش بزرگراه ونک،
که هر سال
دو برابر می شوند!
برای بچه گربه هایی که سه روزِ تمام است،
در موتورخانه‌یِ خانه همسایه ناله می کنند
برای مادرشان،
که مش رمضان،
-
سپورِ محله ما -
چهار روز پیش جنازه لهیده اش را
با چرخ دستی خود برد.
برای خودم که سالهاست،
عطرِ روسری تو را در کیسه‌یِ کوچکی حفظ کرده ام!
برای غزلکِ غمگینی که یک شب،
در پس تپه هایِ پرسه و پرسش ناپدید شد.
برای تمام کتابهای ناتمام هدایت
برای شادمانیِ شاملو،
در آستانه آخرین در

آه کویرِ‌ کورِ این همه گلایه!
چند چشم چشمه شکل سیراب خواهد کرد؟
ها؟ بگو
چند چشمِ چشمه شکل؟





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجمومه مگر تو با ما بودی، اشعار یغما گلرویی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 فروردین 1391

شاعر که شدم
نردبانی بلند بر می دارم
پای پنجره‌یِ پرسه هایِ پسین پروانه می گذارم
و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم .
شاعر که شدم
می آیم کنار کوچه‌یِ کبوترها ...
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم
و می روم.
شاعر که شدم
مشقِ شبانه‌یِ تمام کودکان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می کند
که معلمانِ چوب به دست
به یکنواختی خطوط مشق های شبانه
شک ببرند یا نبرند؟
شاعر که شدم
سیم هایِ سه تارم را
به سبزه های سبز سبزده گره می زنم
و آرزو می کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم .
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رویا
و کوچه های خیس کودکی باشد.





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه گفتم بمان! نماند، شعر چهار، اشعار یغما گلرویی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 بهمن 1390

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی‌ست
هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه‌یِ بغض و بیداری
 
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره‌یِ تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم.





نوع مطلب : یغما گلرویی، 
برچسب ها : مجموعه مگر تو با من بودی؟، اشعار یغما گلرویی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 بهمن 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است