تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب سهراب سپهری
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











آسمان، آبی‌تر،
آب آبی‌تر
من در ایوانم، رعنا سر حوض
رخت می‌شوید رعنا.
برگ‌ها می‌ریزد
مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری است
من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.
زن همسایه در پنجره‌اش، تور می‌بافد، می‌خواند
من "ودا" می‌خوانم، گاهی نیز
طرح می‌ریزم سنگی، مرغی، ابری.
آفتابی یكدست
سارها آمده‌اند
تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند
من اناری را، می‌كنم دانه، به دل می‌گویم:
خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود
می‌پرد در چشمم آب انار: اشك می‌ریزم
مادرم می‌خندد
رعنا هم.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه حجم سبز، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سهراب سپهری، آرشیو کامل اشعار، زندگینامه سهراب سپهری،
شنبه 23 فروردین 1393

در تاریكی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم
اتاقی بی روزن تهیِ نگاهم را پر كرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد
پس من كجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعكاسی بودم
كه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.


من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پسِ یك در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟


در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود
و من در تاریكی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا كردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟


در تاریكی بی آغاز و پایان
فكری در پس در تنها مانده بودم
پس من كجا بودم؟
حس كردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا كردم
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟


در اتاق بی روزن
انعكاسی نوسان داشت
پس من كجا بودم؟
در تاریكی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه زندگی خوابها، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سهراب سپهری، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 27 بهمن 1391

دود می خیزد ز خلوتگاهِ من
كس خبر كی یابد از ویرانه ام؟
با درونِ سوخته دارم سخن
كی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامانِ شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسویِ سحر
خویش را از ساحل افكندم در آب،
لیك از ژرفایِ دریا بی خبر
بر تنِ دیوارها طرح شكست
كس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می‌دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای كاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان،
لیك بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می كشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درونِ سوخته دارم سخن





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه مرگ رنگ، شاعر آب آئینه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : زندگینامه سهراب سپهری، اشعار سهراب سپهری،
جمعه 26 آبان 1391

کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا؛ مثلِ هوا با تنِ برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه

و شاید ، همهیِ مردم شهر.

شبِ خرداد

به آرامی یک مرثیه از روی سرِ ثانیهها میگذرد

و نسیمی خنک از حاشیهیِ سبزِ پتو ، خواب مرا میروبد.

بویِ هجرت میآید

بالشِ من پُر آوازِ پر چلچلهها‌ست

صبح خواهد شد

و به این کاسهیِ آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی،

عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدنِ یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچهیی را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازهیِ یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین

فقه میخواند

چیزهایی هم هست؛

لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعرهای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازهیِ پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفشهایم کو؟





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه ندای آغاز، شاعر آب و آینه، زنده یاد سهراب سپهری،
لینک های مرتبط : زندگینامه سهراب سپهری،
چهارشنبه 7 تیر 1391

حرف ها دارم

با تو ای مرغی كه می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی

چه ترا دردی است

كز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از كف من می ربایی؟

در كجا هستی نهان ای مرغ

زیر تور سبزه های تَر

یا درون شاخه های شوق ؟

می پری از روی چشم سبز یك مرداب

یا كه می شویی كنار چشمه ادارك بال و پر ؟

هر كجا هستی ، بگو با من

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن

آفتابی شو

رعد دیگر پا نمی كوبد به بام ابر

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا

روز خاموش است، آرام است

از چه دیگر می كنی پروا؟





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه مرگ رنگ، شاعر آب و آینه، سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391

اول اردیبهشت سالروز درگذشت شاعر آب و آینه

گیاهِ تلخِ افسونی!             
شوكرانِ بنفشِ خورشید را
در جامِ سپیدِ بیابان‌ها لحظه لحظه نوشیدم
و در آیینه‌یِ نفس كشنده سراب
تصویرِ ترا در هر گام زنده تر یافتم.
در چشمانم چه تابش ها كه نریخت!
و در رگ هایم چه عطش‌ها كه نشكفت!
آمدم تا ترا بویم،
و تو زهرِ دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی كه آمدم.
غبار نیلی شب ها راهم می گرفت
و غریو ریگ روان خوابم می ربود
چه رویاها كه پاره شد!
و چه نزدیك ها كه دور نرفت!
و من بر رشته صدایی ره سپردم
كه پایانش در تو بود.
آمدم تا ترا بویم،
و تو زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی كه آمدم.
دیار من آن سوی بیابان هاست
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود
هنگامی كه چشمش بر نخستین پرده‌یِ بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمك افق ها چه فریب ها كه به نگاهم نیاویخت
و انگشت شهاب ها چه بیراهه‌ها كه نشانم نداد
آمدم تا ترا بویم،
و تو: گیاه تلخ افسونی !
به پاس این همه راهی كه آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی،
به پاس این همه راهی كه آمدم.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه زندگی خوابها، اشعار سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
جمعه 1 اردیبهشت 1391

قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل : هوس لبخندی است.
خیره چشمانش با من گوید:
كو چراغی كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشی كو كه بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی كلنگ،
سیل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان می گذرد،
رنگ می ریزد از پیكر ما
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرما.
گاه می لرزد با روی سكوت:
غول ها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید،
چشم ها در ره شب می پایند
تكیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه مرگ رنگ، اشعار سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 فروردین 1391

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی كه سر از خاك به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان
هم‌چنان خواهم راند
هم‌چنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره‌هاست
هم‌چنان خواهم خواند
هم‌چنان خواهم راند
پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است
بام‌ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری می‌نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است
مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف
خاك، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد
پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه حجم سبز، اشعار سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 اسفند 1390

خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسید سوار
آسمان مكثی كرد
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه حجم سبز، اشعار سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 بهمن 1390

شبِ سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها
سایه‌ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر ، سحر نزدیك است:
هرَ دَم این بانگ برآرم از دل:
وای ، این شب چقدر تاریك است
خنده ای كو كه به دل انگیزم؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
صخره‌ای كو كه بدان آویزم؟
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیك، غمی غمناك است.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه مرگ رنگ، زنده یاد سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 بهمن 1390

دیرگاهی است كه در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیك پاهایم در قیرِ شب است
رخنه‌ای نیست در این تاریكی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بِسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد
نقش‌هایی كه كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح‌هایی كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود  

دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست‌ها ، پاها در قیر شب است.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه مرگ رنگ، اشعار سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 بهمن 1390

به سراغِ من اگر می آیید،
پشتِ هیچستانم.
پشتِ هیچستان جایی است.
پشتِ هیچستان رگ های هوا، پَر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل وا شده‌یِ دورترین بوته‌یِ خاک
روی شن ها هم،
نقش های سُم اسبانِ سوارانِ ظریفی است
که صبح
به سرِ تپه‌یِ معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه‌یِ نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : مجموعه حجم سبز، اشعار سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 دی 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است