تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب نامه های عاشقانه فروغ
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 14)


دوشنبه 1329/5/18


پرویز من

اگر کلمات به راستی می توانستند معرف معانی خود باشند آن وقت من هم به آسانی می توانستم درجه‌یِ خوشبختی و سعادت را برای تو تعیین کنم چه سعادتی از این بالاتر؟ آیا وجود تو خود به تنهایی برای من سعادت بزرگی نیست؟ و آیا زندگی در کنار تو کمال مطلوب من نمی باشد؟من از تو که این قدر خوب و مهربان هستی تقاضا می کنم که گذشته ها را فراموش کنی .مگر این گذشته ها برای ما جز درد و رنج حاصلی به بار آورد؟ پس چرا باید باز هم به گذشته فکر کنیم و باز هم به خاطر اشتباهاتی که مرتکب شده ایم رنج ببریم.

من اکنون از آن همه ماجرا فقط یک چیز یاد دارم و یک چیز از خاطرم نرفته و آن هم عشق توست ،عشقی که برای من به منزله هوا و نور آفتاب ضروری و لازم است.

پرویز … من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام و بیهوده به تو نسبت بی وفایی داده ام ولی تو خودت خوب می توانی درباره من قضاوت کنی وقتی وضع مرا در نظرت مجسم کردی درک این موضوع هم برای تو آسان می شود و می فهمی که من گناهی نداشته و ندارم . من همیشه تو را دوست داشته ام و حتی بعد از نوشتن آن نامه هم تو با همان قدرت و نفوذ در قلب من باقی بودی.من و تو هر دو مرتکب اشتباهاتی شده ایم و هر دو هم باید گذشت داشته باشیم و گذشته ها را فراموش کنیم. تو از من چه می خواهی آیا محبت بی پایان من در آینده وسایل راحتی فکر تو را فراهم نمی سازد من همیشه آرزو کرده ام که برای شوهرم همسری وفادار و مهربان باشم و باز هم آرزو کرده ام که همسرم هم نسبت به من صمیمی و مهربان باشد.در نامه های آینده ام سعی می کنم انتظاراتی را که از همسرم می توانم داشته باشم برای تو شرح دهم و  تو را به وظیفه‌ات اگر آشنا نیستی آشنا سازم و از تو هم همین تقاضا را دارم. پرویز ما در کنار هم زندگی شیرینی خواهیم داشت و تو باید به خاطر من هم شده فعالیت و کوشش خودت بیفزایی مطمئن باش زحمات تو همه قابل جبران است و من وقتی توانستم و قادر بودم پاداش زحمات تو را خواهم داد.

پرویز تو باید به این حقیقت ایمان بیاوری که اولین و آخرین عشق من هستی و بیش از همیشه دوستت دارم و سعادت تو منتهای آرزوی من است می خواهی باور کن و می خواهی باور نکن ، مختاری

خداحافظ تو فروغ


جواب نامه ی مرا یا خودت به اداره روزنامه ترقی ببر و به سیروس بده یا با پست برای او بفرست روی پاکت بنویس اداره روزنامه ترقی روزنامه آسیای جوان آقای سیروس بهمن دریافت دارند اسم خودت را هم پایین پاکت بنویس دیگر احتیاجی به اسم مستعار نداری ولی من فکر می کنم طریقه اول بهتر باشد و زودتر به دست من برسد.





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور، اشعار فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد،
پنجشنبه 16 خرداد 1392

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 13)

دوشنبه 1329/9/5

پرویز ... همسر محبوبم

فكر می كنم حالا دیگر این اجازه را دارم كه تو را همسرم خطاب كنم  زیرا تو اگر بخواهی می توانی بعد از این و برای همیشه همسر محبوب من باشی.

نامه های تو را دیروز دریافت كردم و باور كن بعد از خواندن آنها مخصوصا مطالبی كه در پشت آن كارت پستال قشنگ نوشته بودی ، به طوری یأس و غم به روح من چیره شد كه تصمیم گرفته بودم بعد از این همه بی وفایی تو و سنگدلی مادرم خودم را نابود سازم .

ولی باز هم خیال تو ،‌ خیال زندگی با تو ، خیال سعادتی كه در آغوش تو می توانم به دست بیاورم مرا وادار كرد به نزد پدرم بروم و همه چیز را برای او تعریف كنم .

پرویز ... من در آن وقت از فرط هیجان و تأثر ، از شدت یأس و نا امیدی می گریستم و باور كن همین گریه من بود كه زندگیم را تا اندازه ای نجات داد .به خدا و به آنچه كه در نزد تو عزیز و مقدس است سوگند یاد می كنم كه دیوانه وار دوستت دارم و پیش از این كه تو بخواهی مرا ترك كنی ، من هم خود را از قید این زندگی سراسر رنج و ناكامی آزاد خواهم كرد ، زیرا زندگی بدون تو برای من ارزشی ندارد .

پرویز ... بعد از آن كه همه چیز را برای پدرم تعریف كردم و علت مخالفت تو را با آن شروط همان طور كه خودت نوشته بودی شرح دادم ،‌ پدرم گفت كه از این حیث كاملا خیالت آسوده باشد ،‌ من تو را خودم می خواهم شوهر بدهم و هیچ كس نمی تواند در كارهای من دخالت كند . من خودم با این شروط مخالفم ، به پرویز بگو بیاید پیش من تا با او صحبت كنم .

پرویز ... این عین گفته های اوست ، ولی در عوض به من حرفی زد كه ناچارم آن را برای تو بنویسم ، ببین پرویز پدرم گفت درست است كه این شروط بی معنی و نابجاست ولی انسان به وسیله آن خوب می تواند میزان محبت طرف را بسنجد یعنی اگر كسی حقیقتاً دوست بدارد ، در راه رسیدن به محبوبش نه تنها از مال و مذهب و مرام و عقیده و ایمان و خانواده می گذرد بلكه اگر جانش را هم بخواهند به رایگان می دهد.

با این حرفها كاری ندارم . بعد ها كه رسماً زن و شوهر شدیم آن قدر وقت خواهم داشت تا تلافی همه این بی مهری ها و رنج ها و غم هایی را كه به من داده ای سرت در بیاورم .از جانب شرط ها خیالت راحت باشد ، ولی در عوض پدرم یك شرط خیلی كوچك با تو خواهد كرد كه فقط منظورش از پیشنهاد آن این است ( علاج واقعه قبل از وقوع باید كرد ) و من متن آن را در اینجا برایت می نویسم تا زیاد بی خبر نباشی .

اگر تو روزی روزگاری گذشته ها را فراموش كردی و خواستی تغییر ذائقه بدهی و در زندگیت تنوعی ایجاد نمایی یعنی همسر دیگری اختیار كنی در آن موقع من حق داشته باشم از تو طلاق بگیرم . والسلام و نامه تمام و مطمئنم كه من و تو هرگز بعد ها احتیاج نخواهیم داشت كه از فواید و مضرات این شرط برخوردار شویم ، زیرا من تو را دوست می دارم و به زندگی آتیه ام كاملا خوشبین و علاقه مندم و معتقدم زن باید شهرش را حفظ كند و او را برای خود نگه دارد . زن اگر مدبر ، نجیب ،‌ باوفا ،‌ مهربان و خانه دار باشد ،‌ هرگز شوهرش او را ترك نخواهد كرد ،‌ ولی برعكس اگر لیاقت نداشته باشد و نتواند آرزوها و تمایلات شوهرش را برآورده كند ، ناچار مردم هم از زن و خانه فراری می شود و در اینجا تمام تقصیرها به گردن زن است .

و اما راجع به مهر اولا باید به تو بگویم كه مهر مقداری نیست كه تو بخواهی نقداً آن را بپردازی ، یعنی بستگی به استطاعت مالی تو ندارد و در ثانی در مقابل این همه مهربانی و لطفی كه پدر من نسبت به تو ابراز می دارد ، اگر تو بخواهی بگویی نه ، مقدار مهر را هم تنزل بدهید ، نهایت بی انصافی را كرده ای و باید به تو بگویم آقای سیروس خان به مراتب وضع زندگیش از تو بدتر و كیسه اش خالی تر است . فقط چیزی كه هست تو مو می بینی و من پیچش مو یعنی شما ظاهر را می بینید و از باطن خبر ندارید ولی او با آن كه استطاعت مالی نداشت ، به خاطر پوران همه آن چیزهایی را كه به او پیشنهاد كردند پذیرفت.

گذشته از اینها وقتی پدرم می گوید من هیچ چیز نمی خواهم و در عوض به دخترم هم چیزی نمی دهم ، لزومی ندارد شما قیمت آینه و شمعدان و انگشتر را پشت قباله ثبت كنید اما به عوض همه اینها مقدار مهر را همان مقداری قرار داده اند كه برای پوران قرار دادند و من در اینجا باید بگویم پدر و مادر من در تعیین این مقدار بیشتر از من صلاحیت دارند و تو می توانی در این خصوص اگر ناراضی هستی با پدرم مذاكره كنی.

دیگر چیزی كه باقی می ماند موضوع طرز برگزاری عقد است كه همان طور كه شما میل دارید باید خیلی بی سر و صدا و در یك محیط عادی مثل یك مجلس نامزدی برگزار شود و این كاملا مطابق میل شماست . شما از حیث مخارج زیاد ناراحت نباشید . من همیشه مطابق در آمدی كه دارم خرج می كنم و هرگز حاضر نیستم بیش از آنچه كه شما می توانید خرج بنمایم ، با این ترتیب همه موافقند ، پس دیگر از هیچ جهت جای نگرانی باقی نمی ماند .

حال شما اگر حقیقتا مرا دوست می دارید می توانید اقدام كنید و سعادت مرا به من بازگردانید.
پرویز... نمی دانم چرا بی اختیار تو را شما خطاب كردم ،‌شاید از جهت احترامی‌ست كه می خواهم به شوهر آینده ام بگذارم ولی باید بگویم كه ( تو ) به قلب من نزدیك تر است.

پرویز ... من دیگر حرفی ندارم ، همه چیز را برای تو نوشتم و تا آنجا كه می توانستم و قادر بودم در رفع موانع و مشكلات كوشش كردم ، چون دوستت داشتم ، چون پرستشت می كردم ،‌ ولی تو ... حالا كاملا آزاد هستی و من هم مثل تو هیچ وقت از كسی سلب آزادی نمی كنم ، می توانی هر كه را كه می خواهی دوست بداری و با هر كه مایلی ازدواج كنی.

تو می توانی در این تهران بزرگ هزاران دختر بهتر و زیباتر از من بیابی و در آغوش آنها نه تنها من بلكه همه رنج ها و غم هایی را كه مدت چهار ماه به من داده ای فراموش كنی ،‌ ولی مطمئن باش هیچ كدام از آنها تو را به اندازه من دوست نخواهد داشت و سعادتی را كه من می توانم ببخشم تو در كنار هیچ یك از آنان حس نخواهی كرد . من در راه رسیدن به تو كه هدف عالی زندگی من بودی تا این حد كوشش و مجاهدت كردم . حال تو هم اگر مرا حقیقتا دوست می داری بیش از این موضوع را سرسری نمی گیری و به آمال و آرزوهای من بی رحمانه پشت پا نمی زنی و وسایل نابودی و مرگ مرا فراهم نمی سازی ، من تو را دوست دارم ،‌ خیلی هم دوست دارم . نمی توانم فراموشت كنم . قادر نیستم بی تو به زندگی ادامه دهم ،‌ولی تو می توانی به من عمر و سعادت عطا كنی . تو می توانی حیات مرا پر از سرور و شادمانی سازی ،‌ تو می توانی همسر من باشی و تو می توانی مرا و زندگانی سراسر حرمان وناكامی مرا كه در شرف نابودی ست نجات دهی . تو می توانی مرا دوست داشته باشی ولی نمی خواهی ، چرا ؟ ... نمی دانم چرا اگر می خواستی می آمدی ومن آنچه را كه می خواستم برای تو نوشتم و حال تو را واگذار به عشقی می كنم كه نسبت به من ابراز می داری  تا این عشق چه حد و تا چه اندازه در وجود تو نفوذ كرده باشد ... آن را هم نمی دانم.

پرویز .... نوشته بودی ( حاضرم در راه حفظ تو همه گونه فداكاری كنم ) نه پرویز من احتیاجی به فداكاری تو ندارم . تو زنده باش و به خاطر كسانی كه دوستت می دارند زندگی كن ولی ... گل خودت را حفظ نما و مخواه كه این گل ناشكفته پژمرده شود.مطمئن باش وقتی پژمرد تو پشیمان خواهی شد.

پرویز این آخرین حرف من است . تو را مجبور نمی كنم ، تو آزادی خیلی هم آزادی ، اگر مرا دوست نداری اگر نمی خواهی با من زندگی كنی من هم اصراری ندارم ،‌ مثلی است معروف كه می گویند :برای كسی بمیر كه برایت تب كند.

من تا این درجه می توانستم به تو كمك كنم و كردم . من تا آنجا كه قادر بودم به تنهایی در راه رسیدن به هدف و مقصودم یعنی تو كوشش كردم . حال وقتی تو را نسبت به خود بی اعتنا و نسبت به زحماتی كه كشیده ام حق ناشناس می بینم ، بیش از این در مقابل تو نمی توانم پایداری كنم . من هم شخصیتی دارم و به شخصیت خودم فوق العاده علاقه مندم و هرگز حاضر نیستم آن را از دست بدهم . من تا این حد حاضر شدم خودم را در مقابل تو كوچك و بیچاره نمایم . یعنی این عشق تو بود كه مرا وادار می كرد از همه چیز حتی از شخصیت خودم هم بگذرم ولی بیش از این نمی توانم و شئونات و حیثیات خانوادگی من به من اجازه نمی دهد باز هم به تو اصرار كنم ، نه

تو اگر مرا دوست داشته باشی می آیی و هر دو در كنار هم زندگانی نوینی را آغاز می كنیم ولی اگر نه نمی خواهی و مایل نیستی می توانی صریحا بگویی و من جز اینكه با یك دنیا حسرت و ناكامی از تو چشم بپوشم و بعد یك عمر سراسر رنج و بدبختی را به احترام تو با تنهایی به سر آورم و در تمام آن مدت سعادت تو و همسر آینده ات را از خدا بخواهم و طلب كنم كار دیگری ندارم . پرویز اگر می توانی مرا فراموش كنی ، فراموش كن . اگر قادر هستی بی رحمانه آمال و آرزوهای مرا لگدمال سازی ، مرا فراموش كن . اگر نمی توانی و حاضر نیستی در مقابل این همه سعی و كوشش من پاداشی بدهی ، باز هم مرا ترك كن.من نه تنها به تو اعتراض نمی كنم بلكه به خودم این حق را نمی دهم كه اصلا بگویم چرا ؟ چرا ؟ چون من را دوست نداری.

پرویز دیگر قادر نیستم برای تو چیزی بنویسم . گذشته از اینكه دستم درد گرفته یك پرده اشك هم جلوی یددگانم را پوشانیده است . افسوس كه اگر تو نخواهی دیگر این دست قادر نخواهید بود تا در میان دست تو جای گیرد و همه درد خود را فراموش كند و این دیده هرگز با آن همه امید و آرزو به دیدگان تو دوخته نخواهد شد و در نگاه تو مستی یك عمر ... یك عمر پر از سرر و شادمانی را نخواهد یافت.می دانم كه خیلی بدبختم اگر نتوانستم بعد از تو زندگی كنم و مرگ را ترجیح دادم تو هرگز ملامتم نكنی . زیرا وقتی انسان مایه زندگیش را از دست داد ، ناچار است بمیرد . زندگی بی وجود تو برای من ارزشی ندارد وقتی مردم راحت می شوم خیلی راحت . نه از بی وفایی تو رنج می برم و نه از سنگدلی مادرم  و تو در آن صورت هرگز نخواهی توانست با نامه های غم انگیز خودت یك مشت گوشت و استخوان بی جان را بی رحمانه آزار دهی . بله پرویز وقتی تو هم مرا ترك كردی من می میرم بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

خداحافظ تو یا فقط برای امروز یا برای همیشه آن هم بستگی كامل به تصمیم تو دارد.

من به وسیله تلفن از تصمیم شما آگاه می شوم.روز پنج شنبه به شما تلفن می كنم .

فروغ 1329/9/5





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور، اشعار فروغ فرخزاد، زندگینامه فروغ فرخزاد،
دوشنبه 18 دی 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 12)

پنجشنبه 5 مرداد

پرویز محبوب من

مطالبی را که در این نامه می خواهم برای تو بنویسم چیزهای تازه ای نیستند و علت تکرار آن ها فقط موقعیت مناسبی است که کنون برای ما پیش آمده یعنی موافقت پدرم بدون هیچ قید و شرطی شاید بپرسی چه طور شد که یک مرتبه پدرم تغییر عقیده داد ؟ این خود فصل جداگانه ای است که بعد ها اگر فرصت کردم برایت شرح می دهم.

پرویز... من که به سهم خودم خیلی خوشحالم بزرگ ترین آرزوی من فقط این بود که در کنار تو یک زندگی سعادتمندی داشته باشم . برای تو همسری وفادار باشم. وسایل راحتی و خوشبختی تو را فراهم سازم . تو اگر پیش من بودی و از همه افکار من آگاه می شدی و اگر نقشه هایی را که برای زندگی آتیه ام کشیده ام برای تو شرح می دادم آن وقت می توانستی باور کنی که تا چه اندازه در زندگی من نفوذ کرده ای و چه قدر بر روح و نگرش من ملسط شده ای با این وصف چه طور می خواهی خوشحال نباشم . فکر این که به زودی به آرزوهای بزرگ خودم خواهم رسید فکر این که در کنار تو زندگی خواهم کرد فکر این که با تو و به کمک تو نقشه هایی را که برای زندگیمان کشیده ام اجرا می کنیم خود به تنهایی برای من شیرین و مسرت بخش است.

پرویز ... اما تو خیلی کمتر از من در این باره فکر می کنی و یقین دارم آن قدر که من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداری می دانم که الآن می پرسی ( چرا ؟ ) به علت این که انسان وقتی کسی را حقیقتا دوست داشت در راه رسیدن به او از هیچ چیز دریغ نمی کند و با همه نیرو و توانایی خود در راه مقصود پیش می رود . حتما باز هم می پرسی مگر من چه کرده ام ؟

بسیار خوب ... تو بدون هیچ دلیل و جهتی گفته ای که با پیشنهادات مادرم مخالفی در صورتی که این پیشنهاد نه برای تو ضرری دارد نه برای من منفعتی. درست است که این پیشنهاد تا اندازه ای مضحک و بدون نتیجه است من هم با عقیده تو موافقم. من هم بارها به مادرم تذکر داده ام که به جای این شرایط بی فایده سعادت مرا در نظر بگیرند و مطمئن باشند که هرگز این پیشنهاد نمی تواند ضامن سعادت و خوشبختی کسی باشد ولی مادر من به هیچ قیمتی حاضر نیست از عقیده خودش دست بردارد و بیشتر علت این پافشاری شکستی است که او در زندگی زناشویی خورده و همین شکست او را نسبت به همه مردها بدبین ساخته و ناچار می خواهد آتیه دخترش را تامین کند . چاره چیست ولی از طرف دیگر همان طور که این پیشنهاد نمی تواند برای آینده من مفید واقع شود برای تو هم قبول آن ضرری ندارد یعنی تو اگر به عشق و محبت خودت اطمینان داشته باشی هزاران هزار پیشنهاد دیگر را هم در این باب خواهی پذیرفت و هرگز ترس و واهمه ای از قبول آن به دل تو راه نخواهد یافت دیگران این مخالفت تو را طوری تعبیر می کنند که به عقیده من زیاد مقرون به حقیقت نیست آنها می گویند که تو با این مخالفت ثابت می کنی که به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطمینانی نداری . می ترسی . می ترسی یک روز گذشته ها را فراموش کنی و از روشی پیروی نمایی که امروز پدر من از آن پیروی می کند و آن وقت مجبور شوی به این شرط عمل نمایی(سیاست ممنوع (ولی از نظر من خود من هم همان طور که گفتم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم وعلت مخالفت من هم این است که عقیده دارم عشق حقیقی یعنی عشقی که از هوس های پلید و کثیف دور و مجزا باشد هرگز از بین نمی رود مخصوصا اگر دو همسر در حفظ این عشق کوشا باشند . پس با این وصف این پیشنهاد نه تنها فایده ای ندارد بلکه دلیل مثبتی است بر این که مادر من به تو اعتماد ندارد و از اینده می ترسد به این جهت من هم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم . ولی پرویز ... تو نباید از این چیزها ترسی داشته باشی این قدر در عقیده خودت مصر و پابرجا نباش آن هم در چنین وقعیتی که ما حتی اگر نتوانیم تو باید حالا حدکثر استفاده را ببری از طرف دیگر من باید به تو اعتماد داشته باشم من می خواهم یک عمر با تو زندگی کنم .اگر این پیشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتی اعتراض کنی ولی وقتی من به تو بیش از اندازه اعتماد و اطمینان دارم و وقتی من سعادت زندگی در کنار تو را به همه چیز ترجیح می دهم دیگر مخالفت مرا دوستداشته باشی به خاطر من هم شده این پیشنهاد را می پذیری.

پرویز محبوبم حالا دیگر با این وضعی که پیش آمده موقعی‌ست که تو باید فعالیت کنی لابد بدیعه خانم همه چیز را برای تو تعریف کرده و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست فقط من می خواهم به تو بگویم که اگر این فرصت را از دست بدهیم دیگر هرگز نمی توانیم موافقت پدرم را جلب نمتییم زیرا او گفته است یا این که حالا این موضوع عملی شود یا من و تو باید از یک دیگر چشم بپوشیم و تصدیق کن که قسمت دوم غیر قابل تحمل است و من هرگز نمی توانم قسمت دوم ا بپذیرم خیلی میل دارم تو را ببینم و شخصا با تو صحبت کنم اگر روز شنبه وقت پیدا کردم برای تو تلفن می کنم راستی پرویز تو چرا این قدر پشت تلفن آهسته صحبت می کنی اصلا صدا به گوش من نمی رسد و من ناچارم در مقابل حرف های تو سکوت کنم و این هم خیلی بد است دیگر حرفی ندارم جز این که یک بار دیگر بنویسم تو را بیش از همه ی دنیا دوست دارم و می پرستم.

خداحافظ تو فروغ

پنجشنبه 1329/5/5





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : نامه های عاشقانه فروغ فرخزاد، اشعار فروغ فرخزاد، آرشیو كامل اشعار،
چهارشنبه 15 آذر 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور (نامه شماره 11)

چهارشنبه ۲۶ تیر

پرویز جان … همین الآن پستچی کاغذ تو را آورد خوشبختی پشت سر خوشبختی …

من آن وقت ها همیشه از کمیِ کاغذ شکایت می کردم ولی حالا نزدیک است از زیادی کلافه شوم . من از صبح اینجا می نشینم و به نامه های تو جواب می دهم . هنوز این یکی را به پست نینداخته یکی دیگرمی رسد باز قلم و کاغذ را بر می دارم و شروع می کنم یک مرتبه پستچی در می زند و یک کاغذ دیگر … به خدا آن قدر خوشحالم که دوری تو را حس نمی کنم .

پرویز عزیزم تو در نامه هایت سعی کرده ای آینه را برای من روشن کنی ولی من در بعضی موارد با تو مخالفم . اول در طرز برگزاری عروسی . پرویز تو می دانی که علت حقیقی و اصلی علاقه ی من به رفتن اهواز چه بود ؟ چون من هیچ چیز ندارم ، هیچ چیز و با این ترتیب خجالت می کشیدم به خانه ی شما بیایم و سربار شما باشم و به همین جهت فکر می کردم اگر به جایی برویم که آشِنایی نداشته باشیم و به علاوه خودمان تنها باشیم و به وسایل زندگی کسی احتیاج نداشته باشیم بهتر است .البته من قبلا توضیحاتی درباره‌یِ همین مسافرت دادم ولی همه‌یِ آن ها جزییات را تشکیل می دهد و علت اصلی را من در بالا برای تو شرح می دهم.

 پرویز وقتی من فکر می کنم که حتی رختخوابی که شب باید میانش استراحت کنم مال من نیست و من حتی در تهیه‌یِ آن هم زحمتی نکشیده ام از خجالت می میرم . تو از وضع من اطلاع داری تو می دانی که پدر و مادر من اصلا به فکر من نیستند و تا به حال کوچکترین چیزی به نام من نخریده اند و من مطمئنم که اگر صد سال دیگر هم اینجا بمانم آن ها هرگز از این حاتم بخشی ها نخواهند کرد.برای من بسیار سخت است که بدون هیچ چیز فقط خودم به منزل شما بیایم از سفره‌یِ شما غذا بخورم در رختخواب شما بخوابم و وسایل ناراحتی شما را فراهم سازم البته مقصودم از ذکر کلمه‌یِ (‌شما ) تو نیستی من مادر تو پدر و تو برادران و خواهر تو را می گویم اگر تو تنها بودی و در یک اتاق بدون داشتن هیچ چیز زندگی می کردی به خدا و به مرگ تو که عزیزترین کسان من هستی همان شب که به من اصرار می کردی بمانم و دیگر به خانه نروم می ماندم بعد از این هم هرگز به آن جا نمی آیم من حتی یک شب هم حاضر نیستم سربار آن ها باشم و به همین دلیل با آمدن مادر تو و دیگران برای بردن خودم مخالفم من هیچ چیز ندارم و خجالت می کشم. پرویز به خدا اگر مرا بکشی نمی آیم من تحمل زخم زبان و طعنه‌یِ دیگران را ندارم. من مادر تو را نمی گویم زیرا او شریف ترین موجودی است که من تا به حال دیده ام ولی مسلماً در خانه‌یِ شما اشخاص دیگری هم زندگی می کنند و من نمی خواهم در نظر آنها خوار و خفیف جلوه کنم. نقشه‌یِ من این است تو بلیت قطار می گیری و صبح به خانه ما می آیی البته تو پیش از وقت در این باره با پدر و مادر من صحبت می کنی ولی اگر مخالفت کردند برای من ارزشی ندارد من خودم جواب همه آنها را می دهم بعد من و تو با هم به ایستگاه راه آهن می رویم و از تهران خارج می شویم همین این برنامه عروسی ماست و در غیر این صورت من هرگز به نزد تو نخواهم آمد .دیگر راجع به قرض کردن وسایل زندگی . باز هم با این موضوع مخالفم زیرا ما به هیچ وجه به اسباب زندگی دیگران احتیاجی نداریم حتی اگر خودشان حاضر شوند به ما بدهند . پرویز تو حتماً می خواهی فرش از مادرت بگیری ولی ما فرش نمی خواهیم من حالا وضع اتاق و وسایل مورد احتیاج مان را برای تو شرح می دهم . اول این که ما یک اتاق بیشتر نمی خواهیم و این اتاق را طوری ترتیب می دهیم که در همه حال بشود از آن استفاده کرد ما در اهواز آشنایی نداریم و اگر داشته باشیم مسلماً اتاقمان برای پذیرایی او مناسب خواهد بود .می دانی چرا با قرض کردن قالی مخالفم ؟ چون آنها هر قدر هم قالی زیادی داشته باشند آن قدر نخواهد بود که یک اتاق ما را به طور کامل بپوشاند و به علاوه اتاقی که با مثلا ۵ تا قالیچه رنگارنگ و ناجور فرش شده باشد زیبایی خود را از دست می دهد و از طرف دیگر ما همیشه باید در این اضطراب باشیم که آه قالی خراب نشود .حتما تو در این مدت سه ماه که آنجا هستی به قدر قیمت یک مشمع خوب پول جمع خواهی کرد من عقیده ام این است که کف اتاق را مشمع کنیم زیرا هم به زیبایی اتاق می افزاید و هم تمیز کردنش آسان است و هم ارزان تو هم این عقیده را بپذیر . پرده های اتاق ما چون موقتی است از پارچه های خوش رنگ و ارزان قیمت تهیه می شود که حتما قدرت خریدش را خواهیم داشت . برای خوابیدن احتیاج به یک تخت چوبی داریم . ما در روز از آن تخت چوبی به جای کاناپه استفاده می کنیم .به این ترتیب که دشک ها را زیر می اندازیم و با پارچه ساده و خوش رنگی روکش مناسبی برایش درست می کنیم من این روکش را به شکل قشنگی می دوزم و بعد روی این تخت یا کاناپه را به وسلیه کوسن ها و بالش های ظریف و زیبا تزیین می کنیم و کاناپه را در گوشه اتاق نزدیک پنجره قرار می دهیم (این اتاق خواب) یک دست صندلی داریم . احتیاج به یک میز هم داریم . ما می توانیم میز کهنه ای از دکان های سمساری بخریم و بعد رنگش کنیم روی آن را با رومیزی قشنگ که با کارهای دستی رونق گرفته باشد و یک گلدان گل بپوشانیم . صندلی ها را هم به طور پراکنده در اتاق می چینیم و این خود به زیبایی اتاق می افزاید بعد چهار پایه های کوچکی می خواهیم که می توانیم با کمترین قیمتی به نجار سفارش بدهیم مثلا ۴ عدد این چهار پایه ها چوبی است حتی رنگ هم نمی خواهد من در مدرسه چیزهایی یاد گرفته ام که حالا به دردم می خورد . من برای این چهار پایه ها بالشتک هایی که دورش چین های درازی داده شده درست می کنم این بالشتک ها را با نوار و پونز به چهار پایه ها وصل می کنیم و چین ها تا روی زمین کشیده می شود و به کلی چهار پایه چوبی زیر آن پنهان می شود پرویز نمی دانی اینها چه قدر قشنگ و کم خرج است از این چهار پایه ها برای جلوی میز آرایش کنار در ورود و کنار تختخواب و کنار بخاری می شود استفاده کرد بعد ما وسایل آرایش و به اصطلاح میز آرایش می خواهیم اینجا دیگر تو باید هنرنمایی کنی و میز کوچولوی خودت را رنگ بزنی روی میز را با پارچه ای از جنس همان پارچه ای که روی چهار پایه ها کشیده ایم می پوشانیم و با یکی از آن چهار پایه هایی که جلویش به فاصله ی نسبتا دوری می گذاریم قسمت اصلی میز آرایش درست می شود تو وسایل خوب و لوکس به من داده ای که برای روی این میز کاملا مناسب است آینه ی دور طلایی را هم بالای میز به دیوار می کوبیم و از یک دسته گل یا گلدان قشنگ برای تزیین میز آرایش استفاده می کنیم. قاب عکس که داریم و در طرز کوبیدنش سلیقه من و تو باید رعایت شود من پول جمع می کنم و یک تابلو نقاشی با دو سه عدد مجسمه می خرم و تو خودت می دانی که با به کار برن این ها صد مرتبه اتاقمان زیباتر و نشاط انگیزتر خواهد شد ما باید همیشه گل داشته باشیم و تهیه گل دیگر جزو وظایف توست پس وسایلی که ما باید بخریم و البته بعدا تکمیل می شود به قرار زیر است:

۱ـ یک مشمع ۲ـ یک میز ۳ـ پرده و پارچه برای تختخواب و چهارپایه ها ۴ـ چهارپایه چوبی تخت چوبی (‌البته بدون رنگ خیلی ارزان)۵ ـ وسایل آشپزخانه ( بشقاب و قاشق چنگال قابلمه بادیه یک قوری برقی به جای سماور اجاق یا منقل اگر لازم باشد وسایل چای خوری ) اتو و چیزهای دیگری که من به فکرم نمی رسد ولی حتماً لازم است. از این وسایل بشقاب و وسایل چای خوری را می شود به وسیله ی دادن لباس های کهنه به کاسه بشقابی.





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، نامه های عاشقانه فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 مهر 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 10)

پرویز جواب دادن به نامه‌ی تو خصوصاً به مطالبی که در آن نگاشته ای برای من تا اندازه ای سخت و مشکل است. تو از آنجا که درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یک وکیل مدافع دفاع می کنی و سعی داری در نامه های من نقاط ضعفی بیابی و آن ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت کنی و در ضمن خودت را بی تقصیر جلوه دهی . اول باید بگویم که اینجا دادگاه نیست و تو هم متهمی نیستی که برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی و من هم قصد محاکمه‌ی تو را ندارم فقط چیزی که هست تو نتوانسته ای مقصود مرا از به کار بردن ) شیرینی مفصل از ته قلب ) درک کنی تو فکر کرده ای که من هم مثل تمام دختران تشنه‌ی کلماتی هستم که جز گمراه کردن روحم ثمره و نتیجه ای ندارد.

پرویز اصلا من چرا تو را دوست دارم ؟ آیا دختری که در پی عشق می رود که باهیجان و نوازش مصنوعی توام باشد و آیا دختری که در عشق فقط کلمات بی معنی و تعریف های خالی از حقیقت را هدف قرار می دهد هرگز نسبت به تو محبتی پیدا خواهد کرد و آیا اگر من دارای چنین صفاتی بودم و از تو همین توقع ها را داشتم می توانستم تا به حال با تو این قدر صمیمی و وفادار باقی بمانم و این قدر در قلبم نسبت به تو محبت داشته باشم در صورتی که تو از تیپ مردانی نیستی که مورد پسند این گونه دختران قرار می گیرند .

نه . من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این کلمات این نبود که تو را وادار کنم از من تعریف کنی در صورتی که موجود فوق العاده ای نیستم و هرگز از تو نخواستم که با کلمات دروغ حس نخوتت و غرور طبیعی مرا اطفا نمایی. پرویز تو همه جا و حتی در مرحله‌ی عشق هم می خواهی از درس هایی که خوانده ای استفاده کنی به من چه مربوط است که تو حقوق دان ماهری هستی من وقتی همه ی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم کرده ام طبعا از تو توقع محبت و صمیمیت بیشتری دارم و وقتی نتوانستم تو را ببینم و در حرکات و رفتار تو این محبت را بیابم از تو خواهش می کنم که آن را در نامه هایت منعکس کنی و تو در اینجا خیلی اشتباه کرده ای .

من هرگز نخواسته ام که تو در نامه ات از موی و روی من تعریف کنی یا اگر دامنه ی فکرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش های امریکا تشبیه نمایی . اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممکن نبود بتوانی با این قدرت و نفوذ در قلب من حکم فرمایی کنی من از مردی که سعی دارد روح ساده‌ی دختری معصوم را با کلمات فریبنده و اغوا کننده‌ی خود گمراه سازد متنفرم . من تو را برای این دوست دارم که متملق و گزاف گو نیستی من تو را برای این دوست دارم که هرگز تا به حال از من تعریفی نکرده ای و با این تعریف وسایل انحراف فکر و عقیده‌ی مرا فراهم ننموده ای . آن وقت پرویز آیا تو فکر می کنی من که فقط فریفته‌ی پاکی و نجابت ذاتی و صداقت و راستگویی تو شده ام می توانم از روش مبتذل و پیش پا افتاده ی عشق های امروز یعنی عشق هایی که با کلمات و نجابت به پایان می رسد پیروی کنم ؟ من که شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم .

پرویز … تو هنوز نتوانسته ای مقصود مرا از نوشتن این کلمات درک کنی . تو نمی توانی تصور کنی که من چه قدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبوده ام و هیچ وقت از نعمت یک محبت حقیقی برخوردار نشده ام . شاید این حرف من تا اندازه ای برای تو عجیب باشد . ولی اگر می دانستی باور می کردی . یک دختر جوان آن هم دختری که هیچ وقت پابند تجمل و تفریح و زرق و برق نیست وقتی ازطرف خانواده ، از طرف پدر ، مادر ، خواهر و برادر خود محبتی ندید وقتی در میان آنان کسی نبود تابتواند به فکر و احساسات و تمنیات روح و دل او وقتی گذراند طبعا وقتی کسی را پیدا کرد که همه ی آرزوهای خود را در وجود او منعکس و متمرکز دید به یک باره همه ی محبت و همه‌ی علاقه ی خود را به پای او خواهد ریخت و از خلال محبت و عشق او محبت های دیگری جست و جو خواهد کرد . محبت هایی که از آنها محروم بوده یعنی محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ی خواهر.

پرویز من همان طوری که برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم .من مادر را دوست دارم ولی مادر من هرگز نتوانسته و نخواسته است برای من به راستی مادر باشد . پرویز من امروز چرا باید پنهان از او نامه های تو را دریافت کنم ؟ چرا ؟ مگر مادر نباید تنها رازدار و محرم اسرار دخترش باشد مگر من نباید همه‌ی غم ها و رنج های درونم را با مادرم در میان گذارم ؟ ولی مادر من هرگز با آن محبت و صمیمیتی که من آرزو می کنم با من روبه رو نشده و سعی نکرده است به اسرار دل من آشنا شود من پدرم را دوست دارم . ولی پدر من کجا می تواند و فرصت می کند به دختر جوانش توجهی داشته باشد . و در چه موقع وظیفه‌ی پدری خود رانسبت به من انجام داده است ؟ مگر پدر نباید راهنمای فرزندش باشد ؟ من به برادرانم علاقه دارم ولی آنها جز آزار دادن من و جز فراهم کردن وسایل ناراحتی من کار دیگری نمی توانند انجام دهند آنها هیچ وقت با من صمیمی و یک دل نبوده و نیستند فقط من در میان افراد خانواده خودمان خواهرم را می پرستم زیرا او همیشه و در همه حال برای من حامی و پشتیبان فداکاری بوده است . به جز خواهرم هیچ کدام از آنها به وظیفه ی خود آشنا نیستند و آن روح صمیمی که باید در میان افراد یک خانواده حکم فرما باشد در میان ما و من مسلما با این وصف نمی توانم خوشبخت باشم و از نعمت محبت های پاک و بی شائبه برخوردار گردم.می دانی از تو چه می خواهم ؟

یک محبت بزرگ یک عشق سرشار یک محبتی که هر جز آن را محبتی دیگر تشکیل داده باشد. من از تو می خواهم که با محبت خود به محرومیت های من در زندگی پاسخ دهی من در محبت تو محبت مادر مهر پدر و علاقه ی خواهر و برادر را جست و جو می کنم من از تو می خواهم در عین این که محبوب من هستی مثل پدر راهنمای من مثل مادر رازدار من و مثل خواهر تسلی دهنده ی من باشی .

پرویز من هرگز از تو نخواسته ام که در قالب کلمات فریبنده این محبت را آشکار سازی مقصود من از به کار بردن کلمه‌ی شیرین این نبوده است تو سراسر نامه ات را با جمله ی تو را دوست دارم و غیره پر سازی . نه

پرویز تو اشتباه می کنی . روح من تشنه ی محبت است .

آیا یک نامه‌ی کوتاه یک نامه‌ی پر از دلیل و منطق می تواند روح تشنه ی مرا سیراب کند ؟و آیا اگر تو به جای من بودی با این شدت دوست می داشتی چنین خواهشی از طرف نمی کردی . نامه‌ی تو هر طور باشد برای من خواندنی است ولی اگر جوابی به محرومیت های روحی من داده باشی تصدیق کن که خواندنی تر خواهد بود و من به هنگام مطالعه ی آن احساس خواهم کرد که تو می توانی همه چیز من باشی و تو می توانی روح سرکش و محروم مرا تسلی دهی . پرویز … تو اشتباه می کنی … تو تصور کرده ای من از خواندن نامه ای که سرا پا نصیحت و راهنمایی باشد گریزانم و دلم می خواهد تو فقط نامه ات را به توصیف موی و روی من اختصای دهی.

چه فکر باطلی نه هرگز این طور نیست . تو مقصود مرا درک نکرده ای و من مجبورم از این به بعد هر کلمه ای که می نویسم یک صفحه را فقط به معنی کردن آن کلمه اختصاص دهم . تو هنوز مرا شما خطاب می کنی . من حرفی ندارم … و این را به حساب تربیت تو می گذارم. پرویز دیگر بقیه‌ی مطالب نامه ی تو جوابی ندارد و من جز این که رضایت بی پایانم را از طرز نوشتن نامهچی اخیرت اظهار کنم حرف دیگری ندارم قلبم هم شکسته است . می بینی که با چه خط بدی برای تو نامه می نویسم … تقصیر قلم است نه من.

کارت پستال قشنگی را که برایم فرستاده بودی دریافت کردم از سلیقه‌ی تو از ذوق تو و از تبریکی که به من گفته بودی یک دنیا تشکر می کنم . پرویز … چرا نوشته ای که به وضع فعلی زیاد امیدوار نیستی .مگر به من و عشق من اعتماد نداری و نمی توانی باور کنی که من به خاطر تو حاضرم از همه چیز چشم بپوشم و سعادت زندگی در کنار تو را به دنیایی ترجیح می دهم و غیر ممکن است زندگیم را جز با تو با دیگری پیوند دهم .به آینده امیدوار باش و همیشه به خاطر خوشبختی که انتظار ما را می کشد فعالیت کن مطمئن باش ما در کنار یک دیگر زندگی خیلی خوب خیلی ساده خیلی قشنگ خیلی شیک خیلی بدیع خیلی ارزان و خیلی ( متنوع ) خواهیم داشت. پرویز افسوس که ریاضی دان نیستم اگر نه از فرمول انتهای نامه ی تو غلط می گرفتم به عقیده‌ی من بهتر بود نامه ات را با یک بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کردی تا در میان ابتدا و انتهای آن تناسبی برقرار باشد.

پرویز… من آن شب یک ساعت به تو سفارش کردم که اسمت را روی پاکت ننویس آن وقت تو با آن اسم کذایی و آن خطی که کاملا معلوم بود که خط توست وهمه هم فهمیدند نزدیک بود آبروی مرا ببری این دفعه برای کاغذ تو یک پاکت خودم نوشتم و فرستادم اسم تو جواد شریعتی است ولی فراموش نکن که این اسم مستعار فقط به پاکت تعلق دارد نه به کاغذ آن و تو دیگر احتیاج نداری زیر نامه ات را هم اسم مستعار بگذاری اسم خودت را بنویس من اسم خودت را بیشتر دوست دارم پاکت را حتما سفارشی کن چون اگر این کار را نکنی حتم دارم که این دفعه مامانم پاکت را باز کند و آن وقت نتیجه را خودت حدس بزن .

پرویز … سیروس به من می گفت که به تو بگویم اگر میل داشته باشی می توانی نامه هایت را شخصاً به اداره ترقی ببری و به دست او بدهی و نامه های مرا از او دریافت داری به عقیده ی من این طریق خیلی خوب است چون گذشته از این که خطری ندارد بین تو و سیروس هم صمیمیتی و رفاقتی ایجاد می شود که بی فایده نیست .عقیده ی تو را نمی دانم ولی اگر این روش را نمی پسندی حتما باید نامه ات را سفارشی کنی فراموش نکن … اسمت هم جواد شریعتی است .

پرویز … خیلی نوشتم دیگر خسته شدم ولی یک موضوع کوچک مانده و آن این است که می خواهم از فرمول ریاضی تو استفاده کنم و نامه ام را با آن به پایان برسانم) بدت نیاد وزیاد هم به خودت مغرور نشوی و نگویی که من چه قدر ریاضی دان ماهری هستم ) من به موقعش از تو خیلی ماهرتر می شوم و می توانم ادعا کنم که تو در آن موقع نمی توانی بین من و خانم دبیرمان تفاوتی قائل شوی پرویز من تو را برابر دنیا دوست دارم و … برابر کرات سمائی می پرستم و ستایش می کنم.

 خداحافظ تو
فروغ  ۱۳۲۹/۴/۲۱


برای مطالعه زندگینامه فروغ فرخزاد به این قسمت مراجعه فرمایید.





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 9)

پرویز این آخرین نامه ای است که برای شما می نویسم و فقط میل دارم این آخرین نامه‌یِ من قدری شما را از اشتباه بیرون بیاورد. باید با کمال تأسف به شما بگویم که اگر از طرف من نسبت به شما اهانتی شده است بی جهت و بدون دلیل نبوده است و اگر تا دیشب به شما اعتماد و اطمینانی داشتم امروز دیگر نمی توانم به گفته های شما اهمیتی بدهم و نسبت به شما همان اعتماد و اطمینان سابق را داشته باشم.مسلما خواهید پرسید چرا و به چه دلیل ؟ ولی من فقط برای اثبات مدعای خودم قسمتی از گفته های امروز صبح شما را با قسمتی از گفته های دیشب تان مقایسه می کنم تا خودتان هم بفهمید که کاملا اشتباه کرده اید .

شما دیشب در جواب سوال من که به چه دلیل این شرط را نمی پذیرید گفتید چون من به خودم اعتماد دارم و می دانم زنی را که گرفتم هیچ وقت طلاق نخواهم داد و گذشته از اینها این شرط عدم اعتماد را می رساند امروز صبح در جواب پدر من که چرا مقدار مهر را حاضر نیستید بالا ببرید می گویید به این دلیل که اگر روزی خواستم زنم را طلاق بدهم بتوانم یعنی سنگینی مهر مانع آن نباشد ) و در جای دیگر می فرمایید ( مهر حقی است که قانون اسلام در مقابل حق طلاق به زن داده است یعنی ترمز و مانع مستحکمی است که مرد را تا اندازه ای محدود کند.

بسیار خوب ولی شما می خواهید این ترمز زیاد مستحکم نباشد تا هر وقت که دلتان خواست بتوانید آن را پاره کنید و به علاوه با تضادها و اختلافاتی که بین گفته های شما موجود است من چه گونه می توانم آن اعتماد سابق را نسبت به شما داشته باشم. باور کنید اگر تا دیشب به من می گفتند که پدرم موافقت کرده است بدون هیچ قید و شرطی زن شما بشوم با دل و جان قبول می کردم ولی امروز اگر به من بگویند پرویز حاضر شده است صد میلیون هم مهر شما بکند و همه چیز هم بیاورد هرگز حاضر نخواهم شد زیرا تا دیروز به ثبات عقیده و استقامت شما اطمینان داشتم ولی امروز ندارم و حق هم دارم نداشته باشم .

به این کارها کاری ندارم تصمیم گرفته ام شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت می دادم ولی بی ثباتی آن بر من ثابت شد دنیا خیلی بزرگ است من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنم بودید از دست داده ام مسلما در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتم بی اعتنا نباشد و قدر مرا بداند و به علاوه اگر من شما را از دست داده ام شما هم در عوض دلی را از دست داده اید که تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت بیش از این حرفی ندارم .

سعادت شما را در زندگی از خداوند می خواهم و آرزو می کنم مرا فراموش کنید. نامه های مرا بسوزانید این آخرین خواهش مرا بپذیرید من به مادر شما بی اندازه احترام می گذاشتم ولی او حتی از هتک آبرو و شرافت من هم خود داری نمی کرد باشد ... از او گله ای ندارم

 برای همیشه خداحافظ

فروغ

پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه

به خاطر دارم نخست نامه ای که از تو دریافت نمودم چند سطری در حاشیه آن نگاشتم کنون هم مصممم چند جمله ای در آخرین نامه ی تو منعکس نمایم تو را دختر ممتازی نسبت به سایر دوشیزگان می دانستم و می دانم و خواهم دانست زیرا دوستی من بر روی پایه های دیگری قرار داشت که محبت تو روی آن پایه ها بنا شده بود به همین جهت چنین سردی را در پس آن حرارت آتشین بی جهت حس می نمودم.


برای مطالعه اشعار فروغ فرخزاد به این قسمت مراجعه فرمایید





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 تیر 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 8)

چهارشنبه ۱۹ تیر

پرویز جان نامه‌یِ تو همین الان به دست من رسید تو خودت می توانی تصور کنی که در این مواقع چه قدر خوشحال و خوشبخت می شوم و چه قدر از تو در قلبم سپاسگزاری می کنم .

من این نامه را با اشتیاق خواندم .پرویز محبوبم از احساسات صمیمانه‌یِ تو تشکر می کنم. نه ، من باید اینجا بمانم. من باید از کسانی که آزارم می دهند انتقام بکشم . حالا این طور تصمیم گرفته ام . شاید بد باشد ولی یادت می آید که همیشه می گفتی باید بدی را با بدی پاداش داد و خوبی را با خوبی . شاید بگویی احترام مادر در هر صورت واجب است ولی من نمی دانم مادر چیست . زیرا از مهر و محبت مادری بهره ای نبرده ام. من کنون در مقابل خودم دشمنی می بینم که با همه‌یِ قوایش در صدد آزار دادن من است و طبیعی است که از خودم دفاع می کنم .

مقصود من از نوشتن آن نامه این نبود که مشکل دیگری بر مشکلات تو بیفزایم . نه ، پرویز من فقط به این وسیله خودم را تسلی می دهم و چون تو را دوست خودم می دانم برایت می نویسم . و تو نباید به خاطر من رنج ببری و نگران باشی . فکر نکن که آدم بیچاره ای هستم نه ، من هم می توانم ‌آنها را اذیت کنم یک کلمه حرف من کافیست تا فریادشان را به آسمان بلند کند . من هرگز نمی توانم قبول کنم که مادر حق دارد گلوی آدم را هم بگیرد و آدم را خفه کند .من می توانم ساکت بنشینم ولی تا موقعی که فحش ها فقط نثار من می شود و تا وقتی که بی جهت به معبود من یعنی تو اهانت کنند آن وقت کاری می کنم که دیوانه شوند و فریاد بزنند . من با کمال میل اینجا می مانم آن قدر اذیت می کنم تا از خانه بیرونم کنند بعد با هم زندگی سعادت آمیزمان را شروع می کنیم .

این دو ماه هم به زودی می گذرد من پیوسته به امید آینده زندگی می کنم مطمئن باش نداشتن سرمایه نمی تواند در زندگی ما تأثیر داشته باشد من حتی برای سوزاندن دل این ها هم حاضرم در بدترین وضعی با تو زندگی کنم . وجود تو به تنهایی برای من بیش از همه ی دنیا ارزش دارد . من یک لبخند تو را به همه‌یِ جواهرات دنیا نمی فروشم یک نگاه مهرآمیز تو یک فشار دست تو یک بوسه‌یِ تو کافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد من به آنها که سعادت را در میان پول و اسکناس و زندگی های افسانه ای و مجلل جستجو می کنند و می خواهند ثروت و دارایی هاشان را به رخ من بکشند. می خندم به کوتاهی فکر و حماقت بی پایان آن ها می خندم. من فقط دلم می خواهد که تو همیشه دوستم داشته باشی و زودتر این دو ماه سپری شود و من به آغوش پاک و مهربان تو پناه آورم و با هم به جایی برویم که جز محبت و صفا چیزی نباشد و همه یک دیگر را دوست داشته باشند. پرویز بسیار اتفاق افتاده است که من در این خانه گناه دیگران را به گردن گرفته ام و به جای دیگران تنبیه شده ام کتک خورده ام فقط به این امید که آنها با من صمیمی تر شوند باور کن راست می گویم ولی یکی دو ساعت بعد همان کسی که من گناهش را به گردن گرفته ام بر سر موضوعی جزیی با کمال پر رویی و وقاحت به روی من تاخته و هزار حرف زشت و نسبت ناروا به من داده است. این چیزها می گذرد من هرگز از این مردم پست توقع محبت و کمک ندارم پدر من هرگز در فکر من نیست مادر من با من دشمن است و دیگران که جای خود دارند .

پرویز فکر نکن که من خودم را مافوق یک بشر عادی و عاری از هر گونه عیب و نقص می دانم نه ، من هرگز چنین ادعایی نمی کنم ولی عقیده دارم که آنها از بشرهای عادی هم پست تر هستند . من در این خانه چیزهایی دیده ام که هنوز هم وقتی به آنها فکر می کنم دلم از خشم و کینه می لرزد. پرویز من وقتی یاد کودکی خودم می افتم یاد آن موقع که هیچ کس از من مواظبت نمی کرد و من یک کودک بی خبر و ساده بیشتر نبودم دلم می خواهد همه را با چنگال های خودم خفه کنم بی شک اگر مادر من از من مواظبت می کرد کنون این پرده‌یِ رمز و ابهامی که در اطراف من بسته شده است از بین می رفت و من می فهمیدم همه چیز را می فهمیدم و اندکی آرام می گرفتم . این چیزها به من می فهماند که وقتی مادر شدم چه طور فرزندم را تربیت کنم. تو خواهی دید که من او را حتی از تو هم بیشتر دوست دارم و او از فرط خوشبختی مرا پرستش خواهد کرد و من دلم می خواست مادری داشته باشم که آغوشش پناهگاه من باشد و سعی می کنم برای فرزندم این طور باشم . در حقیقت این خانه برای من مدرسه ای ست و من در اینجا درس تربیت کودک را فرا می گیرم .

پرویز جانم همین الان که یاد بچه افتادم اشک توی چشمم حلقه زد خدای من آن روز که من و تو بچه ای داشته باشیم و با او از صبح تا شب بازی کنیم کی می رسد ؟ حتی این خیال قلب مرا می فشارد تو نمی دانی من چه قدر دلم می خواهد یک دختر چاق و سالم داشته باشم برایش لباس بدوزم عروسک بدوزم او را به گردش ببرم او را روی سینه ام فشار بدهم آه من او را به قدر تو دوست خواهم داشت .

پرویز عزیزم پس چرا عکست را برایم نفرستادی این دفعه حتما بفرست من هم عکس می اندازم هفته‌یِ آینده برایت می فرستم نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده چه قدر دلم می خواهد تو را ببینم کاش یکی دو روز پیش من می آمدی آن قدر تو را می بوسیدم که خسته شوی آن قدر تو را به سینه ام فشار می دادم که فریاد بزنی. پرویز نمی دانی چه قدر دوستت دارم چه قدر دوستت دارم پرویز آن روز که تو را دو مرتبه در آغوش بگیرم کی می رسد برای من بگو کی می رسد روز سعادت من کی می رسد پرویز عزیزم .

خداحافظ تو

فروغ تو





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 خرداد 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 7)

پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام . من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی سر و صدا را می کردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لج بازی می کند. چه می توان کرد.

همین الان توی حیاط مشغول توطئه چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند. می دانی این اتاق که گنجه‌یِ من در آن قرار دارد چراغِ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته …

من هم هر شب تقریباً یک ساعت از چراغ نفتی استفاده می کنم. صاحب خانه ها عصبانی شده اند كه مگر می شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی که روزی یک پیت نفت فقط برای روشن کردن اتو و اجاق مصرف می شود . از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آن قدر گریه کرده ام که هنوز چشمانم می سوزد.

پرویز به من ایراد می گیرند که چرا هر روز برای تو نامه می نویسم. من نمی فهمم آخر مگرکار گناه است مگر من بدبخت آدم نیستم و حق ندارم کسی را دوست داشته باشم و برای او نامه بنویسم . من حق ندارم به خانه شما بروم ،حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم من دیوانه می شوم آخر مگر من زندانی هستم ، مگر من به جز خانه شما جای دیگری رفته ام مگر من جوان نیستم و احتیاج به گردش و تفریح ندارم. می گویم تنها نمی روم دنبالم بیایید هر کسی می خواهد بیاید مگر می شنوند گریه می کنم فریاد می زنم هیچ کس توی این خانه حرف حسابی سرش نمی شود یا اگر شعوری دارد از ترس نمی تواند اظهاری کند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند من هم آخر سر فرار می کنم جز این چاره ای نیست یک وقت متوجه می شوند که من دیگر نیستم .چند روزی بود با هیچ کس حرف نمی زدم فکر می کردم این طور بهتر است چون اگر من بخواهم یک کلمه حرف بزنم زود دیگران از فرصت استفاده می کنند و دو مرتبه آن صحنه هایی که من از دیدنش نفرت دارم تجدید می شود. امروز صبح قیچی گم شده آخر من دزد هستم مگر من قیچی را قایم کرده ام تا بفروشم من خودم قیچی دارم بعد از یک ساعت استنطاق و بازپرسی همین که من در گنجه ام را باز کرده ام به گنجه حمله کرده اند. من در این خانه فقط یک گنجه دارم ولی اختیار آن هم با من نیست هر وقت کسی چیزی بخواهد زود از غیبت من استفاده می کند میخ ها کشیده می شود و مقصود انجام می یابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اولیه در می آید بعد از رفتن تو من سعی می کردم همیشه این نصیحت تو را که می گفتی با دقت باشم عملی کنم .هر روز لباس هایم را سرکشی می کردم اسباب هایم را مرتب می کردم گنجه ام را پاک می کردم ولی متأسفانه در حمله تاریخی امروز همه ی اشیا آن به هم ریخته و ضایع شده البته من چیز مهمی نداشتم ولی این کار شایسته ای نبود من هم تا می توانستم دفاع می کردم. پرویز جان به خدا بمب افکن های آمریکایی در کره آن قدر خرابکاری نکردند که صاحب خانه ها امروز در گنجه ی من کردند . بالاخره قیچی پیدا نشد و من راحت شدم یک ساعت بعد از بخت بد من ماتیک گم شد من که هیچ وقت ماتیک استعمال نمی کنم باز مرافعه باز دعوا که تهمت دزدین ماتیک … آه من باید چه قدر احمق باشم که حاضر شوم به خاطر یک ماتیک این همه دعوا و مرافعه گوش بدهم ( چراغ مرا بردند حالا من چه کار کنم ) بعد از یک دعوای مفصل بقیه نامه ام را برایت می نویسم آن هم در تاریکی ) بالاخره ماتیک پیدا شد و خوشبختانه این دفعه گنجه ی بدبخت از خطر حمله ی مجدد محفوظ ماند )

عصری به علت این که زود برای خوردن چای اقدام کرده ام یک مشت سنگینی توی کله ام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه ی شما را داشتم یک ساعت دعوا و گریه کرده ام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشکسته تاریکی را بر روشنایی پر از جار و جنجال ترجیح داده ام این است زندگی روزانه من .

پرویز جان من گاهی اوقات فکر می کنم که نباید این چیزها را برای تو بنویسم و باعث ناراحتی خیال تو بشوم ولی خودت بگو اگر به تو ننویسم چه کسی حاضر می شود به این همه شکایت من گوش بدهد و چه کسی مرا مظلوم و بی گناه خواهد شمرد زندگی من هم تماشایی است امشب دیگر همین قدر کافیست خداحافظ تو تا فردا شب .

تو را می بوسم فروغ تو





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 6)

پرویز محبوب من ...

بالاخره همان طور که حدس زده بودم پدرم با موضوع نامزدی و حتی عقد با آن شرایطی که مامانم برای کمک به تو پیشنهاد کرده بود مخالفت کرد و در جواب همه‌یِ اینها فقط گفت که تو می توانی هر وقت خدمت وظیفه ات تمام شد و وضع مالیت را در ظرف این مدت مرتب کردی به نزد او مراجعه کنی و او حاضر است به عهد خود وفا کند. این برای من خیلی ناگوار است و حتی از نوشتن این مطالب هم در خود احساس یک نو ناراحتی می کنم . پرویز ... فکر این که خوشبختی را می خواهند با یک آینه و شمعدان و یک انگشتر که هیچ گاه در زندگی به درد من نخواهد خورد و من مجبورم فقط به منظور زینت و تجمل از آنها استفاده کنم معاوضه کنند خیلی رنجم می دهد .

من هرگز نمی توانم قبول کنم که ممکن است به وسیله‌یِ یک آینه و شمعدان گران قیمت بر خوشبختی و سعادت یا قدر و قیمت دختری افزود. با تو مخالفت می کنند چون تو نمی توانی مطابق عقیده‌یِ پوچ و رسم مهمل قدیمی عمل کنی و ناچار مجبور هستی مدتی سرگردان بمانی . معنی این مخالفت می دانی چیست ؟ یعنی اگر تو اندکی بیشتر به طرز فکر و روحیات من آشنایی داشته باشی می توانی درک کنی که این معنی برای من چه قدر تلخ و چه قدر رنج آور است و همین مخالفت کوچک چه قدر مرا نسبت به دنیا و مردمان آن بدبین ساخته .

پرویز مهربانم ... حتما به یاد داری که منظور من از این خواستگاری چه بود. یک شب به تو گفتم که نمی گذارند با تو معاشرت کنم چون نمی دانند که تو از این معاشرت چه منظوری داری و این جریانات بعدی همه و همه روی آن صحبت آن شب من به وجود آمد و من از تو خواستم به پیش پدرم بروی تا من بتوانم آزادانه تو را دوست داشته باشم ولی نمی دانستم که تو با مخالفت او رو به روی میشوی .البته این گناه من است که صبر نکردم تا وضعیت تو مرتب شود . ولی پرویز آیا من می توانستم تو را نبینم . و صدای تو را نشنوم ... ؟ برای کسی که دوست می دارد و با تمام قلب هم دوست می دارد بزرگترین مصیبت ها این است که او را از دیدن محبوبش منع کنند .من می دانم که تو هرگز خودت را برای ازدواج مهیا نکرده بودی و می دانم که تو را در مقابل پیشنهاد غیر منتظره ای قرار دادند ولی پرویز من ... حالا جز صبر کردن چاره نداریم . اما حالا موضوع صورت تازه ای به خود گرفته . یعنی همان طور که منظور اولیه ما بود پدرم قول داده که هر وقت وضع تو خوب و مقتضی شد به منظور و پیشنهاد تو جواب موافق دهد و این همان است که ما می خواستیم و حالا تو می توانی با خیال راحت کار کنی و وسایل زندگی آتیه ات را فراهم سازی ولی موضوعی که همچنان لاینحل باقی مانده این است که باز هم من نمی توانم تو را ببینم با تو آزادانه معاشرت کنم .

پرویز محبوبم ... من صبر می کنم ... به امید آینده ای که خوشبختی و سعادت ما را در بر دارد . درست است که من رنج می برم ولی در بجای این رنج بردن یک عمر در کنار تو خوشبخت زندگی خواهم کرد. مامانم فقط به من اجازه داده است که برای تو نامه بنویسم شاید تصادفاً هم تو را در جایی ملاقات کنم ... ولی می دانم که هرگز نخواهم توانست آن طور که آرزوی دارم با تو صحبت کنم و از گفته های تو لذت ببرم .تو هم به نامه های من پاسخ بده . خواندن نامه های تو برای من بزرگ ترین شادمانی ها خواهد بود . شاید باور نکنی اگر بگویم یک نامه ای را که از تو دارم روزی چند بار می خوانم و همین نامه ی کوچک ، ساعتی موجب شادمانی خاطر من می شود . پرویز... من به آینده امیدوارم  تو هم فقط به خاطر این آینده ای که من و تو را در کنار هم خوشبخت می کند کوشش نما هر دو صبر می کنیم این بهترین وسیله ای است که می تواند سعادت ما را در آینده تأمین کند . سعی کن به نامه ی من مفصل تر و شیرین تر جواب بدهی من حالا به این امید دلخوشم که اگر نمی توانم تو را ببینم می توانم نامه های تو را دریافت دارم تو برای من نامه بنویس شاید این نامه ها اندکی از بار رنج و غم من بکاهد این بهترین وسیله ای است که ما می توانیم به واسطه‌ی آن مکنونات قبلیمان را آشکار سازیم . با من قدری صمیمی تر باش اگر تو در نامه هایت با من به راستی و از ته قلب صحبت کنی هزار بار بیشتر دوستت خواهم داشت . پرویز محبوبم ... اصلا فراموش کن که چنین موضوعی اتفاق افتاده فکر کن که هنوز پیش پدرم نیامده ای درست مثل همان اول ... هر دو صبر می کنیم تو کار می کنی من هم درس می خوانم اصلا وقتی خدمت وظیفه ات هم تمام شد باز هم به پیش پدرم بیا ... هر وقت توانستی به عقاید پوچ اینها جواب بدهی آنوقت بیا ... این بهتر است دو سال چیزی نیست زود می گذرد ولی سعادتی که در پایان دو سال انتظار ما را می کشد خیلی بزرگ و خیلی شیرین است . هر دو به خاطر هدف مشترکی صبر می کنیم . در این مدت من برای تو نامه می نویسم و تو هم جواب می دهی و بدین ترتیب می توانیم باز هم با یکدیگر مهربان و صمیمی باشیم . پرویز محبوبم ... دیگر چیزی برای نوشتن ندارم سعادت تو را از خدا می خواهم .

 

 خداحافظ

فروغ

 

جواب نامه‌یِ مرا به آدرس منزل خودمان نده چون بچه ها می گیرند و باز می کنند روی پاکت بنویس خیابان سلیمان خان کوچه‌یِ مظاهری اداره روزنامه سیروس ما و گوشه‌ی پاکت هم یک علامت x بگذار .

مطمئن باش مستقیما به دست خودم می رسد . چون پاکت های اداره ی مجله را به خانه‌ی ما می آورند و کسی هم آن را باز نمی کند و من به آنی می توانم کاغذ تو را دریافت دارم اگر به این ترتیب موافقی جواب بده .





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 5)

پرویز محبوبم

این نامه را من فقط به منظور راهنمایی برای تو می نویسم و فکر می کنم در موفقیت تو بی اثر نباشد. پیش از همه چیز باید بگویم که من اشتباه بزرگی مرتکب شده ام که تا اندازه ای به خوشبختی ما لطمه وارد کرد ولی حالا بی اندازه پشیمانم .

بعد از این که تو دومین کارت خود را برای پدرم فرستادی و من او را نسبت به این امر بی اعتنا دیدم دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و بدون مشاوره با هیچ کسی برای او کاغذی نوشتم و در آن کاغذ صریحاً اعتراف کردم که تو را دوست دارم و از او خواستم که خوشبختی مرا در نظر بگیرد و این قدر نسبت به این امر بی اعتنا نباشد. نمی دانم این نامه‌یِ من در او چه گونه اثر کرد و چه تصمیمی گرفت که همان موقع جواب کارت تو را نوشت ولی بعد من هر چه انتظار کشیدم آن را برای تو نفرستاد. این بی اعتنایی و فراموشی برای من خیلی گران تمام  می شد و من فکر می کردم که دیگر باید برای همیشه از تو دست بردارم. همین دیروز پیش از این که تو بیایی درد و اندوه شدیدی به روح من فشار می آورد که من تصمیم گرفته بودم بروم پیش پدرم و آن قدر گریه کنم که راضی شود. باور کن اگر تو نمی آمدی و اگر پدرم زودتر از حد معمول از خانه بیرون نمی رفت من این تصمیم را عملی کرده بودم ولی خدا نخواست. من فکر می کنم که این نامه‌یِ من قدری او را به شک انداخته و از این حیث کاملاً پشیمانم به طوری که دیگر محتاج به سرزنش هم نیستم. نمی دانم تو هم مرا مقصر می دانی یا نه در هر صورت حالا دیگر چاره نیست ولی آمدن آن شب تو باعث شد که او از بی اعتنایی سابق خودش دست بردارد و امروز صبح جواب تو را نوشت ولی در ضمن مثل این که یک قدری ناراضی بود و از آنجا که من قدری بیشتر از تو به اخلاق او آشنایی دارم حس کرده ام که این ها فقط و فقط بهانه است و نامه‌یِ من باعث تغییر اخلاق و نظریه‌یِ او شده است. صبح وقتی مامانم موضوع را برایش شرح می داد در جواب گفت که اگر او بتواند خانه ای تهیه کند من راضی ام .

ببین پرویز من می دانم که وضع مالی تو مساعد نیست و تو نمی توانی به این پیشنهاد جواب مثبت بدهی ولی تو سعی کن با ملایمت او را راضی کنی که از این فکر دست بردارد و ضمناً بگو که می توانی فعلا خانه ای اجاره کنی و بعد موقعی که وضع مالی ات اجازه داد به خرید منزل هم اقدام کنی .

ولی پرویز… مطمئن باش من هیچ وقت از تو بیش از حد استطاعتت تقاضایی ندارم من از تو خانه و زندگی لوکس نمی خواهم و این ها را که می نویسم افکار شخصی من نیست یعنی من شخصاً از تو چیزی نمی خواهم و فقط مقصودم این است که تو را پیش از وقت به پیشنهادات پدرم آشنا کنم و تو در فکر چاره باشی و جواب را حاضر کنی …

من می دانم که این ها بهانه ای بیشتر نیست و او مقصودش آزار دادن من است ولی من هم میل دارم تو بدانی که او خیال دارد چنین پیشنهاداتی به تو بکند و پیش پای تو مانع بگذارد ولی تو شجاع باش و از این چیزها نترس و صریحاً بگو که حالا نمی توانی خانه بخری ولی تا چند سال بعد مسلماً خواهی خرید و این ها را فقط برای اطمنیان بگو زیرا من به این چیزها اهمیت نمی دهم و وجود و عدم خانه در نظر من یکسان است .

یک موضوع دیگر را هم باید پیش تو روشن کنم و آن موضوع نامزدیست . پرویز … مامانم امروز به من گفت که فکر نمی کنم پدرت با نامزدی موافقت کند من گفتم ولی پرویز حالا پول ندارد تا بتواند وسایل عقد را مهیا کند ولی او در جواب من پیشنهاد می کرد که من شخصاً در رد یا قبول آن اظهار عقیده ای نمی کنم و عیناً آن را برای تو شرح می دهم تو درست فکر کن شاید تا اندازه ای مفید باشد.

او گفت که تو مسلماً برای تهیه مخارج عقد مجبوری از حقوق ماهیانه ات هر ماه مقداری کنار بگذاری و بعد وقتی مقدار پس اندازت کافی شد به این امر اقدام کنی ولی تو آن مقداری را که می توانی و می خواهی در عرض دو سال تهیه کنی یک مرتبه از بانک سپه به عنوان قرض بگیر و بعد هر ماه پولی را که می خواسته ای کنار بگذاری به بانک بده .

پرویز … این عین پیشنهاد اوست و من همان طور که یک بار دیگر هم گفتم نمی توانم بگویم که خوب است یا بد البته تو بهتر از من صلاح خودت را تشخیص می دهی و می توانی در این باره فکر کنی و تصمیم بگیری ولی پرویز باید بگویم که چاره‌یِ منحصر به فرد در صورت مخالفت پدرم با نامزدی همین است.درست است که این تصمیم هم برای من و هم برای تو ناگوار است و من هیچ وقت راضی نیستم تو را در اول جوانی مجبور کنم که به خاطر مخارج غیر لازم تن به قرض بدهی ولی از یک طرف هم می بینم که این قرض در صورت مخالفت پدرم واجب است. در هر صورت من نمی توانم عقیده‌یِ خودم را برای تو تشریح کنم یعنی اصلا در این باره صاحب عقیده ای نیستم تو خودت فکر کن و موضوع را درست در نظر بگیر اگر به خوشبختی تو لطمه وارد نمی کند آن را بپذیر وگرنه من هم در این امر اصراری ندارم بلکه تو را منع می کنم .خیلی حرف ها دارم که باید سر فرصت برای تو شرح دهم .

پرویز محبوبم … من از تو هیچ چیز نمی خواهم همین قدر که تو مرا دوست داشته باشی و صاحب یک زندگی مختصر و شیرینی باشم برای من کافی ست ولی از طرف دیگر نمی توانم در مقابل پدر و مادرم از تو دفاع کنم زیرا می دانم که با اخلاقی که آنها دارند مسلماً این امر به ضرر من و تو تمام می شود ولی من تا آنجا که در قوه دارم سعی می کنم که از حیث مخارج به تو کمک کنم و حتی المقدور از خرج های زیادی و تزیینات مزخرف جلوگیری کنم زیرا می دانم که تو اگر رنج ببری برای من خیلی ناگوار خواهد بود و من بیشتر از تو رنج خواهم برد . پرویز … دیشب خودت بودی و حتما شنیدی که مامانم چه گفت و مقصود او از شرایطی که تو باید بپذیری چه بود … من نمی دانم که تو به نوع این شرایط پی برده ای یا نه ولی فکر نمی کنم که هیچ وقت این شرایط به مرحله ی عمل برسد و اصلا فکر این که شاید من و تو روزی مجبور شویم که یکدیگر را ترک گوییم برای من تلخ و رنج آور است چه برسد به این که بخواهیم به این کار اقدام کنیم. من خودم هیچ میل ندارم برای تو بگویم که این شرایط چیست زیرا تا آنجا که حس کرده ام کاملاً بچه گانه و دور از عقل است لابد از موضوع سندی که سیروس به مامانم داده اطلاع داری این سند دلالت بر این می کرده که اگر روزی سیروس بخواهد به غیر از پوران زن دیگری اختیار کند مجبور است۱۰۰۰۰ تومان بدهد. ببین پرویز بچه گانه تر از این پیشنهاد ممکن است در دنیا وجود داشته باشد .خیلی مضحک است من که مخالفم ولی از آنجا که شرط ازدواج ما را مامانم دادن این سند قرار داده من به تو موضوع را گفتم و تو تصدیق کن که چنین چیزی غیر ممکن است و تو اگر حقیقتاً مرا دوست داشته باشی این سند را می دهی. من با کمال اطمینان به تو می گویم که دادن این سند برای تو کوچک ترین ضرری ندارد افسوس که اختیار دست خودم نیست اگر نه به تو ثابت می کردم که برای من مادیات کوچک ترین ارزشی ندارد و من هیچ وقت سعادتم را فدای پول نمی کنم. وجود تو برای من بیش از میلیون ها ارزش دارد. پرویز محبوبم … فکر می کنم تا آنجا که توانسته ام موضوع را برای تو روشن کردم من موفقیت تو را در  این امر از خدا می خواهم و از تو و مادرت یک دنیا تشکر می کنم می دانستم که این حرف ها همه اش دروغ است و مادر تو بالاتر از آن است که دیگران تصور می کنند من به تو اطمینان می دهم که همه‌یِ آن حرف ها را فراموش کرده ام و هرگز این مزخرفات نمی تواند در من تأثیر کند. پرویز… تا آنجا که می توانی با پیشنهادات پدرم موافقت کن و او را راضی نما فراموش نکن که در صورت مخالفت او من و تو مجبوریم برای همیشه از یکدیگر جدا شویم پرویز من … دیگر بیش از این نمی توانم بنویسم.سعادت تو را از خدا می خواهم .

خداحافظ

فروغ





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، نامه شماره 5 فروغ به پرویز شاپور،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 31 فروردین 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 4)

پرویز محبوبم :

من این نامه را در حالی که یک دنیا غم و رنج به روحم فشار می آورد برای تو می نویسم. من از دیروز تا به حال اشک ریخته ام چاره ای هم غیر از گریه کردن ندارم .

پرویز… اگر بگویم که بدتر و بداخلاق تر از فامیل ما در دنیا وجود ندارد دروغ نگفته ام اینها فقط مترصدند تا وضعی پیش بیاید و آنها بتوانند مقاصد پلید خودشان را اجرا کنند و بین دو نفر تفرقه و جدایی بیاندازند و اساس سعادت ها را در هم ریزند. من از آنها به علت وجود همین اخلاق زشت همیشه متنفر و گریزان بوده ام و می دانستم که بالاخره نیش آنها به ما هم زده خواهد شد و آنها باعث رنج کشیدن من و تو می شوند.

پریروز که نواب خانم با بچه هایش به منزل ما آمدند مطالبی از تو و مادرت به مامانم گفتند که او را کاملا نسبت به تو بدبین ساخته و مرا مجبور کرده اند که تا به حال گریه كنم . پروزیم … من به راست و دروغ بودن این مطالب کاری ندارم فقط برای این گریه می کنم که این گفته طوری در مادرم تاثیر نموده که دیروز به من گفت فروغ یا باید مادر پرویز راضی شود یا من تو را به او نمی دهم .

پرویز … این حرف مرا آتش زد و می خواستم فریاد بکشم اما فقط گریه کردم می دانم که خیلی بدبختم ببین چه حرف عجیبی به من می زنند به من می گویند که تو رافراموش کنم این برای من غیر مقدور است من تو را با یک دنیا امید و آرزو دوست دارم من فقط برای این زنده ام که با تو زندگی کنم تو برای من به منزله‌یِ جان عزیز شده ای من تو را از صمیم قلب دوست دارم پس حق دارم گریه کنم .

ببین آنها چه حرف هایی به مادرم گفته اند که او با همه‌یِ مهربانی و محبتی که نسبت به تو داشت یک باره تغییر عقیده داده و این حرف ها را می زند .

پرویز محبوبم. من فقط قسمتی از مطالب گفته شده را توانستم بفهمم و حالا آن را برای تو می نویسم.به مامانم گفته اند که مادر تو با این زناشویی مخالف است و وقتی فهمیده است من و تو می خواهیم با یکدیگر ازدواج کنیم به قول نواب خانم غش کرده و تو را نفرین نموده است چون تو دختری را ۸ سال است دوست داری و مدتی پیش او را به شوهر داده اند و حالا او طلاق گرفته و در انتظار ازدواج با تو به سر می برد . پرویزم … من نمی توانم از ریزش اشکم جلوگیری کنم این ها باورکردنی نیست یا اگر هم راست باشد من فکر نمی کنم که دیگر اثری از عشق گذشته در قلب تو وجود داشته باشد اما پرویز اگر این طور نیست و تو می توانی در کنار او خوشبخت شوی من حرفی ندارم تو را فراموش می کنم ولی مطمئن باش که این فراموشی به قیمت جان من تمام می شود زیرا من وقتی بمیرم آن وقت تو می توانی به راستی باور کنی که دیگر فراموشت کرده ام. من بدون تو حتی یک لحظه هم نمی توانم زندگی کنم من تو را حالا بیش از همیشه دوست دارم و احساس می کنم که به جز تو هیچ کس دیگر را نمی توانم دوست داشته باشم . پرویزم … من باید تو را ببینم و شخصاً از همه چیز آگاه شوم زودتر به پیش پدرم بیا و در گرفتن جواب پایداری کن من خیلی رنج می برم و مطمئنم اگر دو روز دیگر هم همین طور غصه بخورم دیگر چیزی از وجودم به جز عشق تو باقی نخواهد ماند . من فقط منتظر تو هستم سعی کن موافقت مادرت را به هر نحوی شده جلب کنی. من به پدرم اطمینان کامل دارم و می دانم که به این موضوع های کوچک اهمیت نمی دهد ولی تنها مادرم هست که شرط ازدواج ما را رضایت مادر تو قرار داده و تو می توانی با منطق قوی خودت او را هم متقاعد کنی .پرویز من احساس می کنم که بالاخره همسر تو خواهم شد و این حوادث در محبت ما کوچک ترین خللی وارد نخواهد کرد. پرویز مادر تو چرا مرا دوست ندارد مگر من به او چه بدی کرده ام من نمی توانم باور کنم که مادر تو تا این حد مانع سعادت تو می باشد.

پرویز من … فراموش نکن که من نمی توانم تو را فراموش کنم این به منزله‌یِ حکم مرگ من است هنوز خاطره شیرین آخرین شبی که با هم به سینما رفته بودیم در روح من باقی مانده و من گه گاه با به یاد آوردن تو  و صحبت های تو همه‌یِ رنج ها و غم هاین را فراموش می کنم و برای یک لحظه ی کوتاه خودم را خوشبخت می یابم کاش آن شب ها تجدید شود و ما بتوانیم در کنار هم زندگی سعادتمندانه ای تشکیل دهیم.  

پرویز من … تو باید به هر وسیله ای شده با مامانم صحبت کنی من برای این کار بهتر دیدم که پنجشنبه یا جمعه بلیت سینما بگیرم و برای تو هم بفرستم و تو در آنجا با مادرم آن طور که من می خواهم صحبت کنی و حس بدبینی را کاملاً از دل او بیرون کنی . او امروز به قدری مرا اذیت کرده که حاضر بود بمیرم و این همه رنج نکشم ولی پرویز من به خاطر تو همه‌یِ این چیزها را تحمل می کنم. من خودم را برای مقابله با مصائب بزرگ تری آماده کرده ام و این چیزها در روح من کم ترین اثری نخواهد داشت و ذره ای از عشق مرا به تو کم نخواهد کرد . پرویز … من اگر به جای تو بودم بیش از همه چیز مادرم را راضی می کردم تو سعی کن بر افکار و عقاید او مسلط شوی و او را راضی کنی. من مادرت را با وجود این که زیاد ندیده ام و با او طرف صحبت واقع نشده ام دوست دارم و تعجب من در اینجاست که او چه طور حاضر است بر خلاف سعادت تو قدم بردارد .پرویزم … من تو را با یک دنیا امید دوست دارم و فقط خوشبختی ات را از خدا می خواهم و شنیدن این مطالب مرا رنج می دهد. من از دیروز تا به حال فقط اشک ریخته ام یک حالت عجیبی دارم به قول پوران حس فداکاری در من بیدار شده و حاضرم همه نوع مشقت را در راه رسیدن به مقصودم و به خوشبختی که در کنار تو تامین می شود تحمل کنم .

پرویز… تو هم سرسخت و فداکار باش تا می توانی در گرفتن جواب از پدرم پافشاری کن. او آدم های لجوج و سرسخت را دوست دارد و علاوه بر این هنوز جواب تو را نداده این طور نیست من از این موضوع بیشتر متاثرم که چرا باید مادر من که آن همه نسبت به تو مهربان بود این قدر دهن بین بوده و تحت تاثیر هر گفته ای خواه راست و خواه دروغ واقع شود و به این زودی تغییر عقیده بدهد ولی من مطمئنم که تو با منطق قوی خودت می توانی بر او غلبه کنی و عقیده ی ضعیف او را از بین ببری . پرویزم … من از تو فقط یک چیز می خواهم و آن هم جلب رضایت مامانم و مادرت می باشد البته وقتی مادرت راضی شد مسلماً مامانم هم راضی می شود جواب نامه ام را بنویس بده فریدون بیاورد من منتظر جواب تو هستم تا خدا با ماست هیچ کس نمی تواند مانع خوشبختی ما باشد من فقط از خدا می خواهم که من و تو را در کنار هم خوشبخت سازد تو هم برای حل این موضوع فقط به خدا پناه بیاور او ما را کمک خواهد کرد .

 

خداحافظ پرویزم

فروغ

 

پرویزم … یک خواهش کوچک از تو داشتم یادم رفت بنویسم یک قطعه عکست را برایم بفرستی پشتش را هم بنویسی بگذار لای کاغذ بده فریدون بیاورد و مطمئن باش به غیر از من چشم هیچ کس بر آن نخواهد افتاد. خواهش مرا قبول کن

فروغ





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، نامه شماره 4 فروغ به پرویز شاپور،
لینک های مرتبط :
شنبه 26 فروردین 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 3)

پرویز محبوبم:

من نمی دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم این بدترین کاری بود که من تا به حال مرتکب شده ام ولی تقصیر من هم نیست . در آخرین لحظه ای که می خواستم با مامانم به نزد تو بیایم برایمان مهمان رسید و ناچار شدیم در خانه بمانیم .من یک دنیا از تو معذرت می خواهم می دانم که خیلی در انتظار مانده ای مرا ببخش امیدوارم مورد عفو تو واقع شوم.

می خواستم مطالبی را به تو بگویم که واجب بود پیش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را بشنوی ولی متأسافانه نشد این کاغذ را به وسیله ی فریدون فرستادم او به تو می گوید که مهمان های ما چه کسانی بودند و چرا ما نتوانستیم بیاییم .

خداحافظ تو

فروغ


پاسخ پرویز شاپور در حاشیه نامه :

تو را دختر باارزشی می دانم ولی اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبی ندارم. نمی توانم باور کنم که در نزد شماها حقیقتی یافت شود و اگر هم یافت شود مطمئن هستم بسیار ناقابل و ناچیز است زیرا ‌آنچه زندگی به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت کرده است تماماً دلالت بر صحت این مدعا دارد لذا تا هنگامی که خلاف این اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نیستم از عقیده‌یِ خود دست بکشم. مثلاً بین محبوبی که تو مرا خطاب می کنی و من تو را می خوانم خیلی فرق قائل هستم یکی را قرین حقیقت و دیگری را بعید از حقیقت جستجو می کنم این است ایده‌یِ من و در این باره جز این که خلاف آن را تو عملاً به من ثابت نمایی.

 پرویز شاپور
شب دوشنبه ۱۳۲۹/۳/۲۲
شب به خیر





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، نامه شماره 3 فروغ به پرویز شاپور،
لینک های مرتبط :
شنبه 26 فروردین 1391

نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره 2)

 پرویز محبوبم می دانی چرا مجبور شدم دو مرتبه این نامه را برای تو بنویسم چون قبل ظهر یک ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت کرده ام و می خواهم بگویم که نتیجه کاملا رضایت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و این را عصر می نویسم و ان شاء الله فردا صبح هر دو را به پست می اندازم ولی بین نامه‌یِ صبح و عصر من تا اندازه ای اختلاف است زیرا صبح امیدوار نبودم ولی حالا که عصر است کاملا امیدوارم که می توانم تو را داشته باشم.

پرویزم من با مامانم راجع به تو خیلی صحبت کردم و حالا می خواهم بگویم که مامان با من و تو تا اندازه ای هم عقیده شده است. دلایل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را کاملاً متقاعد کرده ام فقط چیزی که مانده همین موضوع برگزاری مجلس عقد است.

 بگذار برای تو حساب کنم تا ببینی چه قدر باید خرج کنی و به چه قدر پول احتیاج داری. پرویز من لباس عروسیم را می خواهم خودم بدوزم به این دلیل که خیاط ها اولاً نمی توانند آن طور که من میل دارم لباسم را از آب دربیاورند و دیگر این که پولی را که می خواهیم به خیاط بدهیم و مسلماً 100 تا 200 تومان می شود توی صندوق پس انداز می گذاریم و یا به مصرف چیزهای ضروری تر می رسانیم پس قیمت لباس فکر نمی کنم از 100 تومان بیشتر بشود. 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد یعنی میوه و شیرینی و از این حرف ها (البته اگر زیاد باشد تو باید به من تذکر بدهی و من در اینجا میل تو را رعایت می کنم) و دیگر 100 تا 150 تومان هم خرج های متفرقه که اتفاقی پیش می آید پس روی هم می شود حداکثر 500 تومان. من برایت همان روز اول معین کردم و حداقل 400 تومان و حالا پرویزم تو باید این مقدار را تهیه کنی اگر هم نمی توانی بگو تا یک قدری تجدید نظر بکنم و چیزهای تقریبا غیر ضروری را کنار بگذارم تا مطابق میل تو بشود. عقیده ات را در این باره برایم بنویس. راستی می خواهم بگویم که پدرم امروز یا فردا حتماً می آید من این موضوع را صبح نمی دانستم ولی مامانم به من گفت تو نامه ای را که می خواهی برای او بنویسی بنویس و بده به خود من و من به موقع به پدرم می رسانم و ضمناً مامانم هم قول داده است که به محض آمدن او صحبت تو را پیش بکشد و هر طور شده رضایتش را جلب کند. مطمئنم که راضی است اما پرویزی مضمون نامه‌یِ تو باید طوری باشد تقریباً صورت اجازه برای عقد کردن باشد مثلا بنویسی چون من از لحاظ مادی آمادگی دارم و به علاوه وضع اخیر برایم غیر قابل تحمل است خواهش می کنم اجازه دهید زودتر این کار خاتمه پیدا کند و این را هم بنویس که اگر فعلاً من از لحاظ سنی هنوز آماده نیستم تو حاضری این مانع را رفع کنی و بعد وقت هم بخواه، می خواهم یک طوری باشد که او دیگر فرصت ایراد گرفتن نداشته باشد. فکر می کنم وضع ما حالا دیگر کاملا روشن شده باشد. امشب دعا خواهم کرد و آن قدر از خدا موفقیت تو را در این امر خواستار می شوم که خدا دلش به حال من بسوزد و بیشتر از این در انتظارم باقی نگذارد تو هم دعا کن به خدا. خیلی خوب است من که همیشه از خدا کمک می خواهم تو هم همین طور باش می دانم که موفق خواهی شد.

خداحافظ تو

فروغ






نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، نامه شماره 2 فروغ به پرویز شاپور،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 فروردین 1391

در سال 1329 فروغ فرخزاد در حالی که 16 سال بیشتر نداشت با نوه خاله مادرش پرویز شاپور  ( طنزپرداز ایرانی ) که 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت كه در نوع خود بسیار زیبا و سرشار از احساس می باشد. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم" منتشر گردید. فروغ در سال 1332 با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود.حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال 1334 از شوهرش جدا می شود. در اینجا قصد بر آن دارم تا نامه های قبل از ازدواج را برای شما دوستان در وبلاگ قرار دهم و امیدوارم مورد قبول شما عزیزان قرار بگیرد .


نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور ( نامه شماره ۱)

پرویز حتماً منتظر جواب نامه ات هستی من فکر می کردم که بدیعه خانم همه چیز را برای تو گفته و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست ولی از طرف دیگر هم فکر این که شاید تو هنوز نمی دانی من چه تصمیمی در مقابل آن خواهش تو اتخاذ کرده ام مرا راحت نمی گذارد.

من نامه‌یِ تو را خواندم درست است که از تو چنین انتظاری نداشتم ولی باز هم به خاطر تو آن را می پذیرم و دیگران را هم راضی کرده ام از آن جهت خیالت راحت باشد. تو در تلفن به من گفتی که باید روز مورد نظر حتماً جمعه باشد بسیار خوب اگر تصمیم گرفته ای پس باید زودتر اقدام کنی چون تا روز جمعه ۵ روز بیشتر باقی مانده و ما نمی توانیم آن همه کار را در ظرف مدت کوتاهی انجام دهیم. این جواب من است موافق موافق منتظر اقدام تو هستیم.

خداحافظ

فروغ





نوع مطلب : نامه های عاشقانه فروغ، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم، نامه شماره 1 فروغ به پرویز شاپور،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 فروردین 1391




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است