تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب حافظ
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جُوزا فکنم

جرعه یِ جام بر این تخت روان افشانم

غُلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 334، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار،

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 231، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،
جمعه 23 خرداد 1393

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل اَر عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 164، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 492، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 493، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،
سه شنبه 18 تیر 1392

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بِحل کردمت ای جان لیکن

به از این دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست

عِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند

سعی نابرده چه امید عطا می‌داری


بحل به معنی بخشیدن ، حلال کردن

عِرض به معنی آبرو





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 449، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،
سه شنبه 11 تیر 1392

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 211، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،
جمعه 11 اسفند 1391

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 26، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،
پنجشنبه 12 بهمن 1391

من که از آتش دل چون خُم می در جوشم

مُهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کی آزاد شوم از غمِ دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سرِ صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خُم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 340، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، آرشیو کامل اشعار، دكلمه شعر،
چهارشنبه 13 دی 1391

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حرم وصل نداریم مگر

به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گر چه روان است ولی

به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام

اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد

مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

عشوه‌ای از لب شیرین تو دل خواست به جان

به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم

تا بود نسخه عطری دل سودازده را

از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

 

فال حافظ در شب یلدا : هنگام آن رسیده تا مدتی زندگی روزمره را رها کرده و استراحت نمایی.خواسته هایت را از خداوند بطلب که او بخشنده و مهربان است.





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 368، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دكلمه شعر،
پنجشنبه 30 آذر 1391

سینه از آتشِ دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رُخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببُرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خُمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 017، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ،، دكلمه شعر،
چهارشنبه 15 آذر 1391

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن

بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر

به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم

قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد

که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم

جگر چون نافه‌ام خون گشت کم زینم نمی‌باید

جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت

ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 370، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دکلمه شعر،

صلاح کار کجا و منِ خراب کجا؟

ببین تفاوت ره کَز کُجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خِرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شرابِ ناب کجا

چه نسبت است به رندی، صَلاح و تقوا را؟

سَماع وعظ کجا، نغمه رباب کجا

ز روی دوست، دل دشمنان چه دریابد؟

چراغِ مرده کجا، شمعِ آفتاب کجا

چو کُحلِ بینشِ ما خاکِ آستانِ شماست

کجا رویم؟ بفرما از این جناب کجا؟

مبین به سیبِ زنخدان، که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل؟ بدین شتاب کجا؟

بِشد، که یاد خوشش باد، روزگارِ وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عِتاب کجا

قرار و خواب، ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست؟ صبوری کدام؟ و خواب کجا؟





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 002، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دکلمه شعر،
شنبه 20 آبان 1391

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزلِ آن مَه عاشق کُش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی، مَحرَم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت‌گر بی‌کار کجاست

باز پرسید ز گیسویِ شکن در شکنش

کاین دلِ غمزدهْ سرگشتهْ گرفتارِ کجاست

عقل دیوانه شد، آن سلسله‌یِ مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست، ولی

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دَهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 019، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دکلمه شعر،
چهارشنبه 12 مهر 1391

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه‌یِ احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت بِه شود دل بَد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مُراد ما نرفت

دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سِر غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‌ها گر کند خارِ مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فُرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار

تا بُود وردت دعا و درس قرآن غم مخور





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 255، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دکلمه شعر،

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من مَلک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشك

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 317، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دکلمه شعر،
یکشنبه 21 خرداد 1391

دردِ عشقی کشیده​ام که مپرس  

زهرِ هجری چشیده​ام که مپرس

گشته​ام در جهان و آخر کار  

دلبری برگزیده​ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک دَرش

می​رود آب دیده​ام که مپرس

من به گوشِ خود از دهانش دوش  

سخنانی شنیده​ام که مپرس

سوی من لب چه می​گزی که مگوی  

لبِ لعلی گزیده​ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش  

رنج​هایی کشیده​ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده​ام که مپرس





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 270، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دکلمه شعر،
سه شنبه 2 خرداد 1391

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم

غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره‌یِ شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس

تا به خاک در آصِف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم





نوع مطلب : حافظ ، 
برچسب ها : غزل شماره 316، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار حافظ، دکلمه شعر،
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است