تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب سید علی صالحی
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده‌ام.

از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیمویِ گَس

نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده‌ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه‌ی من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!

حالا از همه‌ی اینها گذشته، بگو:
راستی در آن دور دستِ گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشمِ خیس و درشت، مرا می‌نگرد؟!





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : دیر آمده‌ای ری‌را! باد آمد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،

وقتی یک جوری

یک جورِ خیلی سخت، خیلی ساده می‌فهمی

حالا آن سوی این دیوارهای بلند

یک جایی هست

که حال و احوالِ آسانِ مردم را می‌شود شنید،

یا می‌شود یک طوری از همین بادِ بی‌خبر حتی

عطرِ چای تازه و بوی روشنِ چراغ را فهمید.

تو دلت می‌خواهد یک نخِ سیگار،

کمی حوصله، یا کتابی ...

لااقل نوکِ مدادی شکسته بود

تا کاری، کلمه‌ای، مرورِ خاطره‌ای شاید

 

کاش از پشتِ این دریچه‌یِ بسته

دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد

می‌آمد و می‌پرسید

چرا دلت پُر و دستت خالی وُ

سیگارِ آخرت خاموش است؟

 

و تو فقط نگاهش می‌کردی

بعد لای همان کتابِ کهنه

یک جمله‌یِ سختِ ساده می‌جُستی

و دُرُست رو به شبِ تشنه می‌نوشتی: آب

می‌نوشتی کاش دستی می‌آمد وُ

این دیوارهای خسته را هُل می‌داد

می‌رفتند آن طرفِ‌ این قفل کهنه و اصلا

رفتن که استخاره نداشت.

 

حالا هی قدم بزن

قدم به قدم

به قدرِ همین مزارِ بی‌نام و سنگ،

سنگ بر سنگِ خاطره بگذار

تا ببینیم این بادِ بی‌خبر

کی باز با خود و این خوابِ خسته،

عطرِ تازه‌یِ چای و بوی روشنِ چراغ خواهد آورد!

 

راستی حالا

دلت برای دیدنِ یک نَم‌نَمِ باران،

چند چشمه، چند رود و چند دریا گریه دارد؟

 

حوصله کن بُلبُلِ غمدیده‌یِ بی‌باغ و آسمان

سرانجام این کلیدِ زنگ‌زده نیز

شبی به یاد می‌آورد

که پُشتِ این قفلِ بَد قولِ خسته هم

دری هست، دیواری هست

به خدا دریایی هست.





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،
جمعه 23 اسفند 1392

حالم خوب است
هنوز خواب می‌بینم
ابری می‌آید
و مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه می‌کند.

تابستان که بیاید
نمی‌دانم چندساله می‌شوم
اما صدای غریبی
مرتب می‌گویَدَم:
پس تو کی خواهی مُرد!؟

ری‌را ...!
به کوری چشمِ کلاغ
عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند

 




نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه آخرین عاشقانه‌های ری‌را، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،
دوشنبه 11 شهریور 1392

اگر این رود بداند
که من چقدر بی‌چراغ
از چَم و خَمِ این شبِ خسته گذشته‌ام
به خدا عصبانی می‌شود
می‌رود ماه را از آسمان می‌چیند.

اگر این ماه بداند
که من چقدر بی‌آسمان و ستاره زیسته‌ام
یعنی زندگی کرده‌ام ...،
اگر این پرستو بداند
که من چقدر ترا دوست می‌دارم
به خدا زمین از رفتنِ این همه دایره باز ... باز می‌ماند!

چه دیر آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من این نیستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زیر سایه‌یِ آن بیدِ بی‌نشان مُرده است





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه آخرین عاشقانه‌های ری‌را، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،

دنیای غم‌انگیزِ نادرستی داریم
خیلی‌ها سهم‌شان را
در اشتباهِ یک باورِ ساده از دست داده‌اند
خیلی‌ها رفته‌اند رو به راهی دور
که نه دریچه‌ای چشم به راه وُ
نه دریایی که پیشِ رو!

عبور از این همه هیاهو
دشوار است
معلوم نیست این قهقه‌یِ کدام کباده‌کشِ کور است
که نمی‌گذارد حتی باد
هق‌هقِ خاموشِ زنانِ سرزمین مرا بشنود.
حیف که شاعرم!

چقدر دلم برای سردادنِ یک شعارِ ساده
لک زده است:
زنده باد پرندگانی که نیم‌ساعتِ پیش
از بالای این بادیه
سمتِ سایه‌های بالادست ...
(نمی‌دانم رفتند یا بازآمدند!(

گریه کنید رویاندیدگانِ جنوبی‌ترین ترانه‌های من!
کسی نیست
کسی نیامده
کسی نمی‌آید
من این راز را از مویه‌های مادرم آموخته‌ام.

خسته‌ام کرده‌اند
دیگر از هیچ کسی نخواهم پرسید:
این که این همه خسته
این که این همه خودفروش
این که این همه ناامید
این که ...
این که ... قرار ما نبود!





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه چیدن محبوبه‌های شب را تنها به باد یاد خواهد داد، ترانه‌ی پنجم - هـ -،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،
یکشنبه 5 خرداد 1392

بعضی اوقات
از همین بالای سرِ ما
چیزی می‌آید و می‌گذرد
نه حتی که با شتاب، خیلی هم آهسته، آرام،‌آشنا
مثلا سایه‌یِ ابری، کبوتری، پاره‌یِ کاغذی خواب‌آلود ...

ابر می‌آید و می‌گذرد
ابرِ آسوده انگار از سیبِ خود سوخته سخن می‌گوید
کبوتر می‌آید و می‌گذرد
کبوترِ خسته انگار از انارِ خشکیده خبر می‌دهد
کاغذِ کهنه هم می‌آید و می‌گذرد
اما کاغذِ کهنه
از هیچ مشقِ خط خورده‌ای خبر ندارد.


من هم هنوز همین جا میان همین اوقاتِ آشنا
هی آهسته با خود سخن می‌گویم
هی آرام به سایه‌سارِ چیزهایی در هوا نگاه می‌کنم:
کاش تو از باران سخن می‌گفتی، ابرِ آسوده
کاش تو از آسمان سخن می‌گفتی، کبوترِ خسته
کاش تو از بادبادک و از خنده،
از خاطراتِ کودکان سخن می‌گفتی، کاغذِ کهنه‌یِ خواب‌آلود
چرا بعضی اوقات چیزی هیچ سرِ جای ممکنِ خود نیست؟
پس تکلیف من این همه ترانه چه می‌شود؟





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار، وب سایت سید علی صالحی،
شنبه 12 اسفند 1391

می‌دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نایِ تازه‌یِ نعنای نورسیده می‌آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

 

 

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...

 

 

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگانِ دریا نیست!

سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آید.

 

 

مگر می‌شود نیامده باز

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام

تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گریه نمی‌کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.

چه عیبی دارد

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید

هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال

که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانی‌ست ...

 

 

آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور

دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش

هی مرا می‌نگریست

جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان

اشاره‌یِ روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.

مثلِ تو بود و بعد از تو بود

که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی

مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال

خبر داد و رفت.

نه چتری با خود آورده بود

نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...

رو به شمالِ پیچک‌پوش

پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد

نشانم داده بود

من منظورِ ماه را نفهمیدم

فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک

پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد

او نبود، رفته بود او

او رفته بود و فقط

روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.

 

 

آن روز غروب

من از نور خالص آسمان بودم

هی آوازت داده بودم بیا

یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی

حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد

جز من کسی تُرا ندیده بود

تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌یِ خسته می‌دادی

تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی

تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.

 

 

یادت هست

زیرِ طاقیِ بازار مسگران

کبوتر بچه‌یِ بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد

ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را

یادت هست

من با چشمان تو

اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را

گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!

 

 

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود

من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌یِ طاقی گذشت

چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،

دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار

هر دو پَرپَر زدند، رفتند

بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

 

 

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و

بر سنگ هر دامنه

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من

هوای تازه می‌‌خواهند!

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

 

 

یادت هست؟

گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز

همین گهواره‌یِ بنفش

همین بوسه‌یِ مایل به طعمِ ترانه است؟

ها ری‌را ...

من به خانه برمی‌گردم،

هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند

سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه نشانی‌ها، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار، وب سایت سید علی صالحی،
پنجشنبه 19 بهمن 1391

سلام
حالِ همه‌یِ ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهایِ ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پُر از هوایِ تازه‌یِ باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌یِ ما می‌گذرد
باد بوی نامهایِ کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌یِ ما خوب است
اما تو باور نکن!





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه دیرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه رویاها را با خود برد، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی، آرشیو کامل اشعار،

قرار است فردا
دو سه غزل
به یک پَریِ دریایی بفروشم
آخر من یاد گرفته‌ام
دریا را با دریا بشویم
خود را با شعر
راستش را بخواهی ... ری‌را
یک روز پُشتِ همین پرچین
چشم‌هایِ یک آهو را بوسیدم
بعد ... به من گفتند آهو نبود او
دو سه کبوتر
به لکنتِ زبانم خندیدند
ولی مگر من از رو می‌روم





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه آخرین عاشقانه‌های ری‌را، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار سید علی صالحی،
پنجشنبه 2 آذر 1391

حداقل می‌دانم
اول انسانم
بعد هم اندکی شاعر!
رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شِبْلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پیِ میزانِ آن بهاء
خود را به تبسمِ یک فرشته فروختم
تو که می‌فهمی ری‌را
ما عشق را درنمی‌یابیم
همچون گُل ... که عطرِ خویش را.
ری‌را ... همین دیشب
یک ستاره داشت گولم می‌زد
خودت که می‌دانی
من ساده‌ام
پرسیدم چه‌کارم داری؟
گفت بیا خوابِ سیمرغ ببینیم.
ری‌را ... من نرفتم
می‌گویند کوهِ قاف جن دارد!
عیبی ندارد ری‌را
یک روز گریبانِ خود را خواهم گرفت
و به او خواهم گفت:
در خوابِ هیچ کبوتری
این‌همه آسمان، گلگون نبوده است
و من زیر همین آسمان بودم
و من فکر می‌کردم
خوابِ آینه می‌بینم،
اما وقتی که صبح شد
سایه‌ی درختی از دور پیدا بود!





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه آخرین عاشقانه‌های ری‌را، استاد سید علی صالحی،
لینک های مرتبط :
جمعه 12 آبان 1391

سادگی را
من از نهانِ یک ستاره آموختم
پیش از طلوعِ شکوفه بود شاید
با یادِ یک بعد از ظهرِ قدیمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.
سادگی را
من از خوابِ یک پرنده
در سایه‌یِ پرنده‌یی دیگر آموختم.
باد بوی خاصِ زیارت می‌داد
و من گذشته‌یِ پیش از تولدِ خویش را می‌دیدم.
ملایکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
یک سلولِ سبز
در حلقه‌یِ تقدیرش می‌گریست،
و از آنجا
آدمی ... تنهاییِ عظیم را تجربه کرد.
دشوار است ... ری‌را
هر چه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهواره‌یِ جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه
راهِ گریزی نیست
تنها دلواپسِ غَریزه‌یِ لبخندم،
سادگی را
من از همین غَرایزِ عادی آموخته‌ام.





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه آخرین عاشقانه‌های ری‌را، اشعار سید علی صالحی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 آبان 1391

آیا مایلید با من تا پیچ همین کوچه بیایید
از سایه‌سارِ سُکوت بگذرید
دمی، دقیقه‌ای لااقل عواقبِ آفتاب را تجربه کنید؟
می‌گویند آنجا عواقبِ آفتاب را در آوازهای آینه دیده‌اند
آیا مایلید با من میان این همه همهمه
دمی، دقیقه‌ای لااقل از بوی بوسه یا باران سخن بگویید؟
می‌گویند در این دقایقِ دانا
آدمی از علاقه به آدمی، آوازهای آینه را می‌فهمد
پس چرا گاهی اوقات
حتی سلام و ستاره یا کبوتر و کلمه را کتمان می‌کنیم؟
به یاد آورید که آدمی از علاقه به آدمی
آوازهای آینه را می‌فهمد
عواقب آفتاب را می‌فهمد
و حتی سایه‌سارِ سکوت را
با این حال، نه سایه‌سارِ سکوت،
نه عواقبِ آفتاب، نه آوازهای آینه،
حالا من فقط دلواپسِ خوابِ همان غنچه‌یِ کوچکم
که شما دعایِ شبنمِ لرزانش را
بر گلبرگِ ساکتِ شبانه شنیده‌اید.





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :

از حوالیِ‌ همین روزهای کُندِ بی‌خودِ طولانی می‌گذریم
و باد فقط بر سرشاخه‌هایِ شکسته می‌وزد.
ما اشتباه می‌کنیم
که از چراغ، انتظارِ شکستن داریم،
شب ... سرانجام خودش می‌شکند.
متاسفانه اطرافِ ما
پُر از آواز آدمیانی‌ست
که از سرِ احتیاط و به تاخیر
از داناییِ سکوت سخن می‌گویند.
حالا سالهاست
که ما از حوالی انتظار
خوابِ یک روزِ خوش را
از شبِ شکسته می‌پرسیم.
راستی این همه چَرت و پَرتِ عجیبِ قشنگ
با ما چه نسبتی، چه ربطی، چه حرفی دارند؟
خدا شاهد است
یک شب از این همه دریا که من گریسته‌ام
شما تا دَمْدَمای همین دقیقه هم سَر نخواهید کرد!
اووف از این روزهایِ کُندِ طولانی ...!





نوع مطلب : سید علی صالحی، 
برچسب ها : مجموعه آسمانی ها، اشعار سید علی صالحی، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 شهریور 1391




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است