تبلیغات
در كوچه باغ شعر پارسی - مطالب احمد شاملو
در كوچه باغ شعر پارسی
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مرا با خود آشنا کن
ای هم گریه‌یِ دور
تا گل تنهایی‌ات را
ببویم و از غصه لبریز شوم

مرا با خود آشنا کن،
تا تلاوت كنم
دلتنگیهای مه گرفته ات را
در سكوتی كه هم كلام می شود
با دریا و آه و ابر

مرا با خود آشنا کن،
تا بدانم پیشه ات چیست
که این گونه ماهرانه قاب گرفته ای
تنهایی هایت را در غم صدایت

مرا با خود آشنا کن
تا هم گریه شوم با تو
در شبی بارانی
كه هر قطره قطره اش
رویای سلامی است از تو
بر بغض های تعبیر شده ام
مرا با خود آشنا كن



تاریخ تاسیس : 1390.10.24

نویسندگان
نظرسنجی
به اشعار کدام یک از شاعران ذیل علاقه مند هستید؟











میان خورشید‌های همیشه

زیبائی تو

لنگری‌ست

خورشیدی كه

از سپیده‌دم همه ستارگان

بی‌نیازم می‌كند.

 

نگاهت

شكست ستمگری‌ست

نگاهی كه عریانی روح مرا

از مهر

جامه‌ئی كرد

بدان‌سان كه كنونم

شب بی‌روزن هرگز

چنان نماید كه كنایتی طنزآلود بوده است.

 

و چشمانت با من گفتند

كه فردا

روز دیگری‌ست

آنك چشمانی كه خمیرمایه مهر است!

وینك مهر تو:

نبردافزاری

تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه كنم.

 

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم

به‌جز عزیمت نا‌به‌هنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم.

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

میان آفتاب‌های همیشه

 

زیبائی تو

لنگری‌ست

نگاهت

شكست ستمگری‌ست

و چشمانت با من گفتند

كه فردا

روز دیگری‌ست.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه آیدا در آینه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار استاد احمد شاملو، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 23 خرداد 1392

تو کجایی؟

در گستره‌یِ بی مرزِ این جهان

تو کجایی؟

من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده ام:

کنارِ تو.

تو کجایی؟

در گستره ناپاک این جهان

تو کجایی؟

من در پاک ترین مقامِ جهان ایستاده ام:

بر سبزه‌شورِ این رود بزرگ که می سُراید

برای تو





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه ترانه های كوچك غربت، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار احمد شاملو، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 5 بهمن 1391

در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم

آینه‌ها و شب‌پره‌هایِ مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌یِ پُل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آخرین را

در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.

در فراسویِ مرزهای تن ام

تو را دوست می‌دارم.

در آن دوردستِ بعید

که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد

و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها

به‌تمامی

فرو می‌نشیند

و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایانِ سفر،

تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد

در فراسوهای عشق

تو را دوست می‌دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهایِ پیکرهایِمان

با من وعده‌یِ دیداری بده.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه آیدا در آینه، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار استاد احمد شاملو، زندگینامه احمد شاملو، آرشیو کامل اشعار،
پنجشنبه 23 آذر 1391

آنکه می گوید دوست‌ات دارم
خُنیاگر غمیگنی‌ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
هزار کاکُلی شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلویِ من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوست‌ات دارم
دل اندهگین شبی‌ست
که مهتاب
اش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست
هزار ستاره گریان
در تمنایِ من
عشق را ای کاش
زبان سخن بود





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه ترانه های كوچك غربت، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط : اشعار احمد شاملو، زندگینامه احمد شاملو،
پنجشنبه 16 آذر 1391

شبانه چگونه شعری توان نوشت

تا هم از قلب من سخن بگویید هم از بازویم؟

شبانه

شعری چنین

چگونه توان نوشت؟

من آن خاکستر سردم که در من

 شعله‌یِ همه عصیان‌هاست

من آن دریایِ آرامم که در من

فریاد همه طوفان‌هاست

من آن سرداب تاریکم که در من

آتش همه ایمان‌هاست.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه، اشعار احمد شاملو، در كوچه باغ شعر پارسی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 مهر 1391

دوم مرداد سالروز درگذشت شاملوی بزرگ

من فكر می كنم                      
هرگز نبوده قلبِ من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می كنم
در بدترین دقایقِ این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌یِ خورشید
در دل‌ام
می جوشد از یقین؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه‌یِ این شوره زارِ یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.

آه ای یقینِ گمشده، ای ماهی گریز
در بركه هایِ آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینك! به سِحر عشق؛
از بركه های آینه راهی به من بجو!
من فكر می كنم
هرگز نبوده
دستِ من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشمِ من
به آبشرِ اشك سُرخ‌گون
خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛
احساس می كنم
در هر رگ‌ام
به تپشِ قلبِ من
كنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روحِ آب
در سینه اش دو ماهی و در دست‌اش آینه
گیسویِ خیسِ او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه باغ آئینه، دوم مرداد، سالروز درگذشت احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1391

دست بردار ازین هیکلِ غم

که زِ ویرانی خویش است آباد

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دَمِ باد

دست بردار ، زِ تو در عجبم

به درِ بسته چه می کوبی سر

نیست ، می دانی ، در خانه کسی

سر فرو می کوبی باز به در

زنده این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرفها دارم در دل

می گزم لب به سکوت

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است

به نظر هر شب و روزم سالی‌ست

گر چه خود عمر به چشمم باد است

رانده‌اندم همه از درگه خویش

پای پُرآبله، لب پُرافسوس

می‌کشم پای بر این جاده‌یِ پرت

می‌زنم گام بر این راهِ عبوس

پای پُرآبله دل پُراندوه

از رهی می گذرم سر در خویش

می خزد هیکلِ من از دنبال

می دود سایه‌یِ من پیشاپیش

می روم با ره خود

سر فرو چهره به هم

با کَس‌ام کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دل تاریک کسی

که نهاندش سر زنده به گور؟

می روم یکه به راهی مطرود

که فرورفته به آفاق سیاه

دست بردار ازین عابر مست

یک طرف شو ، منشین بر سر راه





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه(دفتر اول)، استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391

به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

اگر فریاد مرغ و سایه‌یِ علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم

خسته، خسته، از راهکوره های تردید می آیم

چون آینه‌یی از تو لبریزم

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه‌یِ بازوهایت

نه چشمه هایِ تنت

بی تو خاموشم ، شهری در شبم

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم

و شهر من بیدار می شود

با غلغله ها،تردیدها،تلاشها

وغلغله‌های مردد تلاشهایش

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شبم

ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند

من به دنبال سحری سرگردان می گردم

 تو سخن نمی گویی

من نمی شنوم

تو سکوت می کنی

من فریاد می زنم

با منی ، با خود نیستم

 و بی تو خود را نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد

نمی تواند تسکینم بدهد

اگر فریاد مرغ و سایه‌یِ علفم

این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام

حقیقت بزرگ است

و من کوچکم

با تو بیگانه ام

فریاد مرغ را بشنو

سایه‌یِ علف را با سایه‌ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن

بیگانه‌یِ من

مرا با خودت یکی کن.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه، دفتر ششم، استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 فروردین 1391

1
سرود مرد سرگردان
مرا می‌باید كه در این خم راه
در انتظاری تاب‌سوز
سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم،
چرا كه سرانجام
امید،
از سفری به دیر انجامیده باز می‌آید.
به زمانی اما
ای دریغ!
كه مرا
بامی بر سر نیست
نه گلیمی
به زیر پای.
از تاب خورشید
تفتیدن را
سبوئی نیست
تا آبش دهم،
و بر آسودن از خستگی را
بالینی نه
كه بنشانمش.
مسافر چشم به راهی‌های من
بی‌گاهان از راه بخواهد رسید.
ای همه امیدها
مرا به برآوردن این بام
نیروئی دهید!

2
سرود آشنائی

كیستی كه من
این گونه،
به اعتماد
نام خود را
با تو می‌گویم
كلید خانه‌ام
در دستت می‌گذارم
نان شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌كنم
به كنارت می‌نشینم

و بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می‌روم؟

3             
كدامین ابلیس
تو را
این چنین
به گفتن نه
وسوسه می‌كند؟
یا اگر خود فرشته‌ئی‌ست،
از دام كدام اهرمنت
بدین گونه
هشدار می‌دهد؟
تردیدی‌ست این؟
یا خود
گام صدای بازپسین قدم‌هاست
كه غربت را به جانب زادگاه آشنایی
فرود می‌آیی؟
4
سرود برای سپاس و پرستش

بوسه‌های تو
گنجشككان پرگوی باغند
و پستان‌هایت كندوی كوهستان‌هاست
و تنت
رازی‌ست جاودانه
كه در خلوتی عظیم
با منش درمیان می‌گذارند.
تن تو آهنگی‌ست
و تن من كلمه‌ئی كه در آن می‌نشیند
تا نغمه‌ئی در وجود آید:
سرودی كه تداوم را می‌تپد
در نگاهت همه مهربانی‌هاست:
قاصدی كه زندگی را خبر می‌دهد.
و در سكوتت همه صداها:
فریادی كه بودن را تجربه می‌كند.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه آیدا در آینه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390

جز عشقی جنون آسا

هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست

جز عشق به زنی که من دوست می دارم

چه گونه لعنت ها

از تقدیس ها لذت انگیزتر آمده است!

چه گونه مرگ

شادی بخش تر از زندگی است!

چه گونه گرسنگی را

گرم تر از نانِ شما

می باید پذیرفت!

لعنت به شما، که جز عشقِ جنون آسا

هر چیز این جهانِ شما جنون آساست!





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه باغ آئینه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 اسفند 1390

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه‌یست
تا کمترین سرود،بوسه باشد
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی

که دیگر

نباشم.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه، استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 اسفند 1390

در خاموشیِ فروغ فرخ‌زاد

به جُست و جوی تو                                   
بر درگاه ِ كوه می‌گریم
در آستانه دریا و علف
به جُستجویِ تو
در معبرِ بادها می گریم
در چار راهِ فصول
در چار چوبِ شكسته‌یِ پنجره یی
كه آسمانِ ابر آلوده را
قابی كهنه می گیرد.
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد زد؟
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
كه خواهرِ مرگ است
و جاودانگیِ
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیاتِ گنجی در آمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
كه تملكِ خاك را و دیاران را
از این سان
دلپذیر كرده است
نامت سپیده دمی‌ست كه بر پیشانیِ آفتاب می گذرد
متبرك باد نامِ تو
و ما هم‌چنان
دوره می كنیم
شب را و روز را

هنوز را

            29 بهمنِ 1345





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه مرثیه های خاك، استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 بهمن 1390

اما ناگهان در آشفتگی تیره و روشن بخار و مه بالای قایق

ـ كه شب گهوارهِ جنبانش بود ـ

و در انعكاسِ نورِ زردی كه به مخملِ سرخِ شنل من می تافت،

چهره ئی آشنا به چشمانم سایه زد.

و خیزاب ها،

كنارِ قایق ، بی قرار ، بی آرام ، در تب سرد خود می سوختند.

 فریاد كشیدم: «ركسانا!»

اما او در آرامش خود آسایش نداشت

و غریو من به مانند نفسی كه در توده های عظیم دود دمند،

چهرة او را برآشفت.

و این غریو،

رخساره رؤیائی او را بسان روح گنهكاری شبگرد

كه از آواز خروس نزدیكی سپیده دمان را احساس كند،

شكنجه كرد.

و من زیر پردة نازك مه و ابر،

دیدمش كه چشمانش را به خواب گرفت

و دندان هایش را از فشار رنجی گنگ بر هم فشرد.

فریاد كشیدم: «ركسانا!»

اما او در آرامش خود آسوده نبود

و بسان مِهی از باد آشفته،

با سكوتی كه غریو مستانة توفان دیوانه را

در زمینة خود پر رنگ تر می نمود

و برجسته تر می ساخت

و برهنه تر می كرد،

گفت: «ـ من همین دریای بی پایانم!»

و در دریا آشوب بود در دریا توفان بود

فریاد كشیدم: «ركسانا!»

اما ركسانا در تب سرد خود می سوخت

و كف غیظ بر لب دریا می دوید و در دل من آتش بود

و زن مه آلود كه رخسارش

از انعكاس نور زرد فانوس بر مخمل سرخ شنل من رنگ می گرفت

و من سایة بزرگ او را

بر قایق و فانوس و روح خودم احساس می كردم،

با سكوتی كه شكوهش دلهره آور بود،

گفت: من همین توفانم

من همین غریوم ، من همین دریای آشوبم

كه آتش صد هزار خواهش زنده در هر موج بی تابش شعله می زند

ركسانا!

ـ اگر می توانستی بیائی، ترا با خود می بردم

تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما آتش می جست

و دریا و آسمان را روشن می كرد . . .

در فریادهای توفانی خود سرود می خواندیم

در آشوب امواج كف كردة دورگریز خود آسایش می یافتیم

و در لهیب آتش سرد روح پرخروش خود می زیستیم . . .

اما تو نمی توانی بیائی،

نمی توانی تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!

ـ می توانم ركسانا! می توانم

می توانستی، اما اكنون نمی توانی

و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست

كه میان ابرهائی كه در آسمان

و انسان هائی كه بر زمین سرگردانند

ركسانا...

و دیگر در فریاد من آتش امیدی جرقه نمی زد.

ـ شاید بتوانی تا روزی كه

هنوز آخرین نشانه های زندگی را از تو باز نستانده اند

چونان قایقی كه باد دریا ریسمانش را از چوبپایه ساحل بگسلد

بر دریای دل من عشق من زندگی من بی وقفه گردی كنی . . .

با آرامش من آرامش یابی در توفان من بغریوی

و ابری كه به دریا می گرید شوراب اشك را از چهره ات بشوید.

تا اگر روزی، آفتابی كه باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد

آب این دریا را فرو خشكاند

و مرا گودالی بی آب و بی ثمر كرد،

تو نیز بسان قایقی بر خاك افتاده بی ثمر گردی و بدین گونه،

میان تو و من آشنائی نزدیكتری پدید آید.

اما اگر اندیشه كنی كه هم اكنون می توانی

به من كه روح دریا روح عشق و روح زندگی هستم بازرسی،

نمی توانی، نمی توانی!

«ـ رك . . . سا . . . نا»

و فریاد من دیگر به پچپچه ئی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود.

و دریا آشوب بود.

و خیال زندگی با درون شوریده اش عربده می زد.

و ركسانا بر قایق و من و بر همة دریا

در پیكری ابری كه از باد به هم بر می آمد

در تب زنده خود غریو می كشید:

«ـ شاید به هم باز رسیم:

روزی كه من بسان دریائی خشكیدم،

و تو چون قایقی فرسوده بر خاك ماندی

اما اكنون میان ما فاصله چندان است

كه میان ابرهائی كه در آسمان و انسان هائی كه بر زمین سرگردانند

 ـ می توانم ركسانا! می توانم . . .

ـ نمی توانی! نمی توانی

ـ ركسانا

خواهش متضرعی در صدایم می گریست

و در دریا آشوب بود.

ـ اگر می توانستی ترا با خود می بردم

تو هم برین دریای پر آشوب موجی تلاشكار می شدی

و آنگاه در التهاب شب های سیاه و توفانی

كه خواهشی قالبشكاف در هر موج بی تاب دریا گردن می كشد،

در زیر و فرارفت جاویدان كوهه های تلاش،

زندگی می گرفتیم.

بی تاب در آخرین حمله یأس كوشیدم

تا از جای برخیزم اما زنجیر لنگری به خروار بر پایم بود.

و خیزاب ها كنار قایق بی قرار بی سكون

در تب سرد خود می سوختند.

 و روح تلاشندة من در زندان زمخت و سنگین تنم می افسرد

و ركسانا بر قایق و من و دریا

در پیكر ابری كه از باد به هم برآید،

با سكوتی كه غریو شتابندگان موج را

بر زمینه خود برجسته تر می كرد فریاد می كشید:

«ـ نمی توانی! و هر كس آنچه را كه دوست می دارد

در بند می گذارد.

و هر زن مروارید غلتان خود را

به زندان صندوقش محبوس می دارد،

و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده ام،

ورنه پیش از آن كه به من رسی

طعمة دریای بی انتها شده بودی

و چشمانت چون دو مروارید جاندار كه هرگز صید غواصان دریا نگردد،

بلع صدف ها شده بود . . .

تو نمی توانی بیائی نمی توانی بیائی!

تو می باید به كلبه چوبین ساحلی بازگردی

و تا روزی كه آفتاب مرا وترا بی ثمر نكرده است،

كنار دریا از عشق من،

تنها از عشق من روزی بگیری

من در آخرین شعله زردتاب فانوس،

چكش باران را بر آب های كف كرده بی پایان دریا دیدم

و سحرگاهان مردان ساحل،

در قایقی كه امواج سرگردان به خاك كشانده بود مدهوشم یافتند . . .

بگذار كسی نداند كه ماجرای من و ركسانا چه گونه بود!

من اكنون در كلبة چوبین ساحلی

كه باد در سفال بامش عربده می كشد

و باران از درز تخته های دیوارش به درون نشت می كند،

از دریچه به دریای آشوب می نگرم

و از پس دیوار چوبین

رفت و آمد آرام و متجسسانه مردم كنجكاوی را

كه به تماشای دیوانگان رغبتی دارند احساس می كنم.

و می شنوم كه زیر لب با یكدیگر می گویند:

«ـ هان گوش كنید، دیوانه هم اكنون با خود سخن خواهد گفت».

و من از غیظ لب به دندان می گزم

و انتظار آن روز دیر آینده كه آفتاب،

آب دریاهای مانع را خشكانده باشد

و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاك نشانده باشد

و روح مرا

به ركسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ باز رسانده باشد،

به سان آتش سرد امیدی در ته چشمانم شعله می زند.

و زیر لب با سكوتی مرگبار فریاد می زنم:

«ركسانا!»

و غریو بی پایان ركسانا را می شنوم

كه از دل دریا،

با شتاب بی وقفة خیزاب های دریا

كه هزاران خواهش زنده در هر موج بی تابش گردن می كشد.

یكریز فریاد می زند:

«ـ نمی توانی بیائی! نمی توانی بیائی!» . . .

مشت بر دیوار چوبین می كوبم

و به مردم كنجكاوی كه از دیدار دیوانگان دلشاد می شوند

و سایه شان كه به درز تخته ها می افتد

حدود هیكلشان را مشخص می كند،

نهیب می زنم:

ـ می شنوید؟ بدبخت ها می شنوید؟

و سایه ها از درز تخته های دیوار به زمین می افتند.

و من،

زیر ضرب پاهای گریز آهنگ،

فریاد ركسانا را می شنوم

كه از دل دریا،

با شتاب بی وقفه امواج خویش،

همراه بادی كه از فراز آب های دوردست می گذرد،

یكریز فریاد می كشد:

نمی توانی بیائی! نمی توانی بیائی.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 بهمن 1390

كنار ساحل آشوب،

مرغی فریاد زد و صدای او در غُرشِ روشنِ رعد خفه شد

و من فانوس را در قایق نهادم

و ریسمان قایق را از چوب‌پایه جدا كردم

و در واپسِ رفت نخستین موجی كه به زیر قایق رسید،

رو به دریای ظلمت آشوب پارو كشیدم

و در ولوله موج و باد ـ در آن شب نیمه خیس غلیظ ـ

به دریای دیوانه درآمدم

كه كف جوشان غیظ بر لبان كبودش می دوید.

موج از ساحل بالا می كشید

و دریا گرده تهی می كرد و من در شیب تهی‌گاه دریا چنان فرو می شدم

كه برخورد كف قایق را

با ماسه هائی كه دریای آبستن هرگز نخواهدشان زاد،

احساس می كردم.

اما می دیدم كه ناآسودگی روح من

اندك اندك خود را

به آشفتگی دنیای خیس و تلاشكار بیرون وا می گذارد

و آرام آرام، رسوب آسایش را در اندرون خود احساس می كردم

لیكن شب آشفته بود و دریا پرپر می زد

و مستی دیر سیرابی در آشوب سرد امواج دیوانه

به جست و جوی لذتی گریخته عربده می كشید . . .

و من دیدم كه آسایشی یافته ام

و اكنون به حلزونی دربدر می مانم

كه در زیر و زبر رفت بی پایان شتابندگان دریا صدفی جسته است

و می دیدم كه اگر فانوس را به آب افكنم

و سیاهی شب را به فروبستگی چشمان خود تعبیر كنم،

به بودای بی دغدغه ماننده ام

كه درد را از آنروی كه طلیعه تاز نیروانا می داند

به دلاسودگی بر می گذارد.

اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم

و بوی نمك سود شب خفتنجای ماهیخوارها

كه با انقلاب امواج برآمده همراه وزش باد در نفس من چیده بود،

مرا به دامن دریا كشیده بود

و زیر و فرارفت زنده وار دریا،

مرا بسان قایقی كه باد دریا ریسمانش را بگسلد

از سكون مرده وار ساحل بر آب رانده بودم،

و در می یافتم از راهی كه بودا گذشته است

به زندگی باز می گردم.

و در این هنگام در زردتابی نیمرنگ فانوس،

سركشی كوهه های بی تاب را می نگریستم

و آسایش تن و روح من در اندرون من به خواب می رفت

و شب آشفته بود و دریا چون مرغی سركنده پرپر می زد

و بسان مستی ناسیراب به جست و جوی لذت عربده می كشید

در یك آن، پنداشتم كه من اكنون

همه چیز زندگی را به دلخواه خود یافته ام.

یك چند، سنگینی خرد كنندة آرامش ساحل را

در خفقان مرگی بی جوش، بر بی تابی روح آشفته ئی

كه به دنبال آسایش می گشت تحمل كرده بودم:

آسایشی كه از جوشش مایه می گیرد!

و سرانجام در شبی چنان تیره،

 بسان قایقی كه باد دریا ریسمانش را بگسلد،

دل به دریای توفانی زده بودم و دریا آشوب بود

و من در زیر و فرارفت زنده وار آن

كه خواهشی پرتپش در هر موج بی تابش گردن می كشید،

مایة آسایش و زندگی خود را بازیافته بودم،

همه چیز زندگی را به دلخواه خویش به دست آورده بودم.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 بهمن 1390

بگذار هیچ كس نداند،

هیچ كس نداند تا روزی كه سرانجام،

آفتابی كه باید به چمن ها و جنگل ها بتابد،

آب این دریای مانع را بخشكاند

و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند

و بدین گونه، روح مرا به ركسانا

ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ باز رساند.

چرا كه ركسانای من

مرا به هجرانی كه اعصاب را می فرساید

و دلهره می آورد محكوم كرده است.

و محكومم كرده است كه تا روز خشكیدن دریاها

به انتظار رسیدن بدو

ـ در اضطراب انتظاری سرگردان ـ محبوس بمانم . . .

و این است ماجرای شبی كه به دامن ركسانا آویختم

و از او خواستم كه مرا با خود ببرد.

چرا كه ركسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ

در كلبه چوبین ساحلی نمی گنجید،

و من بی وجود ركسانا ـ بی تلاش و بی عشق و بی زندگی ـ

در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی توانستم بود...

سرانجام، در عربده های دیوانه وار شبی تار و توفانی

كه دریا تلاشی زنده داشت و جرقه های رعد،

زندگی را در جامه قارچ های وحشی به دامن كوهستان می ریخت؛

دیرگاه از كلبه چوبین ساحلی بیرون آمدم

و توفان با من درآویخت و شِنِل سرخ مرا تكان داد

و من در زردتابی فانوس، مخمل كبود آستر آن را دیدم.

و سرمای پائیزی استخوان های مرا لرزاند.

اما سایه دراز پاهایم كه به دقت از نور نیمرنگ فانوس می گریخت

و در پناه من به ظلمت خیس و غیلظ شب می پیوست،

به رفت و آمد تعجیل می كرد

و من شتابم را بر او تحمیل می كردم و دلم در آتش بود

و موج دریا از سنگچین ساحل لب پر می زد

و شب سنگین و سرد و توفانی بود

زمین پر آب و هوا پر آتش بود

و من در شنل سرخ خویش، شیطان را می مانستم

كه به مجلس عشرت های شوق انگیز می رفت.

اما دلم در آتش بود

و سوزندگی این آتش را در گلوی خود احساس می كردم

و باد، مرا از پیش رفتن مانع می شد...





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
شنبه 15 بهمن 1390

بگذار پس از من

هرگز كسی نداند از ركسانا با من چه گذشت.

بگذار كسی نداند كه چه گونه

من از روزی كه تخته هایِ كفِ این كلبه‌یِ چوبینِ ساحلی

رفت و آمد كفش هایِ سنگینم را بر خود احساس كرد

و سایه‌یِ دراز و سردم

بر ماسه هایِ مرطوب این ساحلِ متروك كشیده شد،

تا روزی كه دیگرآفتاب به چشم هایم نتابد،

با شتابی امیدوار كفن خود را دوخته ام،

گور خود را كنده ام،

اگر چه نسیم‌وار از سرِ عمر خود گذشته ام

و بر همه چیز ایستاده ام

و در همه چیز تأمل كرده ام ، رسوخ كرده ام؛

اگر چه همه چیز را به دنبال خود كشیده ام:

همه حوادث را، ماجراها را،

عشق ها و رنج ها را به دنبال خود كشیده ام

و زیر این پرده زیتونی رنگ

كه پیشانیِ آفتاب‌سوخته من است پنهان كرده ام،

اما من هیچ كدام اینها را نخواهم گفت

لام تا كام حرفی نخواهم زد

می گذارم هنوز چون نسیمی سبك

از سر بازمانده‌یِ عمرم بگذرم

و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل كنم،

رسوخ كنم،

همه چیز را دنبال خود بكشم

و زیر پرده‌یِ زیتونی رنگ پنهان كنم:

همه حوادث و ماجراها را،

عشق ها را و رنج ها را

مثل رازی ، مثل سری

پشت این پرده ضخیم به چاهی بی انتها بریزم،

نابود شان كنم

و از آن همه لام تا كام با كسی حرف نزنم . . .

بگذار كسی نداند كه چه گونه

من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام!

بگذار هیچ كس نداند،

هیچ كس!

و از میان همه خدایان،

خدائی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

و به كلی مثل این كه این ها همه نبوده است،

اصلاً نبوده است

و من همچون تمام آن كسان كه دیگر نامی ندارند

نسیم وار از سر این ها همه نگذشته ام

و بر این ها همه تأمل نكرده ام،

این ها همه را ندیده ام . . .





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه هوای تازه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 بهمن 1390

لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید.
و گونه هایت
با دو شیارِ موّرب
که غرورِ ترا هدایت می کنند

و سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از روسبی‌خانه هایِ داد و ستد
سر به مُهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کُشتنِ خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشانت رازِ آتش است
و عشقت پیروزیِ آدمی ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می کند.
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها در رقص عظیم تو
به شکوهمندیِ نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ‌هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی از یاد برده شود.
پیشانی‌ات آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهرانِ هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش

آب ها را گواراتر کند؟
تا آ یینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری‌وار درقالب آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌یِ ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدار می شود.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه آیدا در آئینه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 بهمن 1390

مثلِ این است، در این خانه‌یِ تار،
هرچه، با من سرِ کین است و عناد:
از کلاغی که بخواند بر بام
تا چراغی که بلرزاند باد.

مثلِ این است که می‌جنبد یأس
بر سکونی که در این ویران‌جاست
مثلِ این است که می‌خواند مرگ
در سکوتی که به غم‌خانه مراست.

مثلِ این است، در او با هر دَم
به‌گریز است نشاطی از من.
مثلِ این است که پوشیده، در اوست
هر چه از بود، ز غم پیراهن.

مثلِ این است که هر خشت در آن
سر نهاده‌ست به زانویِ غمی.
هر ستون کرده از او پای، دراز
به اجاقِ غمِ بیشی و کمی.

مثلِ این است همه چیز در او
سایه در سایه‌یِ غم بنهفته‌ست.
همه شب مادرِ غم بر بالین
قصه‌ی مرگ به گوش‌اش گفته‌ست.

مثلِ این است که در ایوانش
هر شب اشباح عزا می‌گیرند
بیوگان لاجرم، از تنگِ غروب
زیرِ هر سرتاق جا می‌گیرند.

مثلِ این است که در آتشِ روز
ظلمتِ سردِ شبش مستتر است
مثلِ این است که از اولِ شب
غمِ فردا پسِ دَر منتظر است.

خانه ویران که در او، حسرتِ مرگ
اشک می‌ریزد بر هیکلِ زیست
خانه ویران که در او، هرچه که هست
رنجِ دیروز و غمِ فردایی‌ست.





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها : مجموعه باغ آینه، اشعار استاد احمد شاملو،
لینک های مرتبط :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به كوچه باغ شعر پارسی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای در كوچه باغ شعر پارسی محفوظ است